جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
خاطره اي از شهيد بزرگوار دكتر مصطفي چمران
خاطره اي از شهيدبزرگوار دكتر مصطفي چمران
به من زنگ زدند و گفتند:««دکتر گفته موتورت رو سوار کامیون کن بیار خوزستان که الآن لازمت داریم.»» من قبل از انقلاب قهرمان موتور سواری ایران بودم و به برادرم که هم رزم دکتر چمران بود ، گفته بودم حاضرم با موتورم که یک تریل 400 بود،به جبه بیایم.
رسیدم به خوزستان و به ستاد عملیاتی در اهواز رفتم و پس از این که حکمم زده شد و مسلح شدم ،به محور طراح که دکتر دو طرف آن آب انداخته بود و تانک های عراقی در آن گیر افتاده بودند رفتم. وقتی به دکتر ملحق شدم، متوجه تعدادی موتور سوار شدم که آنجا بودند – هفت هشت نفر بودند که سرشان را کاملاً تیغ انداخته بودند وقتی دقت کردم ،دیدم چند نفری از آنان را می شناسم . تعجب کردم که این ها اینجا چه میکنند . چند نفر از آن ها خلاف کار بودند . به دکتر گفتم:«« آقای دکتر ،اینها رو چرا اینجا آوردید؟»» دکتر گفت:«« این جنگ مال همه است . باید همه بیان کمک کنن . نمی تونیم فقط به قشر خاص فکر کنینم یا بشینیم و به این و اونو گزینش کنیم ، اینها از پس کار هایی بر می آن که بقیه فکرشو هم نمی تونن بکنند.»»
گفتم:«« اما بعضی از اینها خلاف کارن و من حتی خلاف هاشونم می دونم .»» گفت:««خیلی خوب،من دیشب طوری این ها رو ساختم که همه رفتند حمام،کله هارا تیغ انداختند،غسل و توبه کردند و فقط برای شهادت می خوان خدمت کنن.»»
در اوج جنگ و آتش و محاصره فقط آنها بودند که داوطلب شدند آذوقه مهمات یا سوخت را بردارند و ببرند به آنهایی که باید برسانند . در واقع اگر آنها نبودند ، هیچ کس جرأتش را نداشت که از اول جاده ی سوسنگرد تا انشعاب های مختلف رود کرخه و تا پایین دهلاویه و تپه های آن سوار موتور شود و آرپیجی زن هارا بردارد ،ببرد جلو و بزند به دلتانک هایی که داشتند جلو می آمدند
کسانی که توی شهر انگشت نما بودند و اگر جایی جمع می شدند ،حتماً با آنها برخورد می شد ، کارشان به جایی رسید که از همه ی ما جلو زدند بیشترشان شهید شدند وبعضی از آنها با همت دکتر ،جذب سپاه شدند .
البته ناگفته نماد،بعضی از آنها نتوانستند تحمل کنند و برگشتند.
منبع:labeik.rozblog.com
[ad_2]

به من زنگ زدند و گفتند:««دکتر گفته موتورت رو سوار کامیون کن بیار خوزستان که الآن لازمت داریم.»» من قبل از انقلاب قهرمان موتور سواری ایران بودم و به برادرم که هم رزم دکتر چمران بود ، گفته بودم حاضرم با موتورم که یک تریل 400 بود،به جبه بیایم.



