جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
خاطرات زرمنده . . .
بي خوابي صدامدر سال 1363 از طرف جهاد به جبهه اعزام شده و در منطقه بستان، مسئوليت روابط عمومي و تبليغات، برگزاري نماز، نصب تابلو در بين راه هاي منطقه و… را به عهده گرفتم.
يك شب در منطقه طلائيه در سنگر خوابيده بوديم كه ناگهان آب با شدت زياد وارد سنگر شد . مانده بوديم كه اول وسايلمان را جمع كنيم يا اول از سنگر خارج شويم . خلاصه پتوها مان را زير بغل زده و از سنگر بيرون پريديم . وقتي رفتيم بيرون، متوجه شديم نيروهاي عراقي آب را پمپاژ كرده و به سوي سنگرهاي ما فرستاده اند.
يكي از بچه ها كه بدخواب شده بود، با لحن غضب آلودي گفت : خدا لعنتت كند صدام ! تو روز و شب حاليت نيست، بابا ساعت يازده شب است، بگير بخواب، فردا هر غلطي خواستي بكن …
بچه ها كه از خيس شدن در آن موقع شب و در آن هواي سرد خيلي دلخور شده بودند، با اين حرف دوستمان همه چيز را فراموش كرده و از ته دل شروع به خنديدن كردند . او مي گفت : انگار صدام بي خوابي به سرش زده كه نيمه شب هم ول كُن ما نيست..
راوی :عباس سالارمحمدي
[ad_2]





