جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
حکایت طنز
حکایت
زشتروئی در آینه به چهرۀ خود می نگریست و می گفت : سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد . غلامش ایستاده بود و این سخن می شنید و چون از نزد او بدر آمد ، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید . گفت : در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد .
* عبید زاکانی *
[ad_2]




