تصويري كه عباس رسم كرد؟!


بسم الله الرحمن الرحيم

يكي از زيباترين صحنه هاي كربلاي حسيني زماني به تصوير كشيده مي شود كه شمر ملعون از ابن زياد ملعون تر از خودش براي فرزندان ام البنين(س) امان نامه مي گيرد. شمر ملعون امان نامه را گرفت و آمد در برابر سپاه امام حسين(ع) ايستاد و فرياد كرد: «اين بنو اختنا العباس و اخوه» خواهرزاده هاي ما عباس و برادرانش كجايند؟ قاعدتاً آمدن شمر ملعون به عنوان يكي از فرماندهان سپاه دشمن و يا حداقل به عنوان يكي از سربازان سپاه دشمن و فرياد زدن در مقابل سپاه حسين(ع) و مهم تر از همه سراغ گرفتن از پسران ام البنين و به ويژه نام بردن از حضرت عباس(ع) همه نگاه ها را به خود جلب مي كند و چه بسا در ذهن همه سپاه و ديگران اين سوال نقش مي بندد كه شمر ملعون با پسران دلاور ام البنين(س) چه كار دارد؟ ذهن هاي كنجكاو و گوش هاي تيز شده در انتظارند. با حركت حضرت عباس(ع) و برادرانش(عليهم السلام) به سمت شمر ملعون چشم ها به حركت در مي آيند و به دهان حضرت عباس(ع) خيره مي شوند. حضرت عباس(ع) پرسيد از ما چه مي خواهي؟ عطش شنيدن پاسخ و بي تابي سپاه، از چشمان شان معلوم بود. كلام شمر ملعون سكوت سنگين فضا را شكست كه گفت: «برا ي تان امان نامه آورده ام.» احتمالاً با طنين انداز شدن اين صداي شوم و نحس، دل ها فرو ريخت و اگر اين صدا به گوش اهل خيام امام حسين(ع) هم رسيده باشد، آنها هم احساس كردند، اميد و پناه شان را از دست داده اند. از اين اقدام خدعه آميز شمر ملعون مي شود فهميد نقش حضرت اباالفضل (ع) در عاشورا و در سپاه عاشورايي امام حسين(ع) بسيار برجسته و تعيين كننده بوده و حضرت عباس(ع) بارسنگيني بر دوش داشت و حضورش در سپاه امام حسين(ع) با سمت هايي كه حضرت به ايشان داده بودند كه مهم ترين آنها علمداري سپاه بود، كار را بر دشمن سياه دل و پست بسيار مشكل مي كرد و باز از اين حركت شمر ملعون، معلوم مي شود حضور حضرت عباس (ع) در سپاه حماسه آفرينان كربلا، مانع بزرگي بر سر راه دشمن بود و آنها مي دانستند چنانچه بتوانند حضرت عباس(ع) را از امام حسين(ع) جدا كنند، غلبه شان بر سپاه حضرت(ع) آسان تر خواهد بود. حالا شمر ملعون هم مانند سايرين بي تاب شده بود، او به اين مي انديشيد كه آيا خدعه اش كارگر مي افتد و او با جدا كردن شير مردان ام البنين(س) از دردانه حضرت زهرا(س) و افزودن بر غربت وي، مي تواند در نزد عبيدالله ملعون، مقرب تر شود يا خير؟
معلوم بود، شمر ملعون حضرت عباس(ع) را نشناخته بود و اگر هم شناخته بود، فقط شجاعت و جنگاوري اش را شناخته بود و از اينكه عباس فقيه و دانشمند و دلاور و با وفا، فدايي برادر و مولايش امام حسين(ع) استو براي فدا شدن در راه ايشان لحظه شماري مي كند،


كاملاً بي خبر بود و يا اينكه از همه اينها اطلاع داشت، اما گمان نمي كرد كه عباس(ع) در لحظه حساس و ناشناخته بين مرگ و زندگي كه بزرگان فراواني در آن ترسيده و زندگي را بر مرگ ترجيح داده اند، عاشقانه، امامي را انتخاب كند كه پرنده مرگ برسرش در پرواز است. در اين لحظه اي كه خالق زيبايي و بي بديل بودنش عباس است و گويا هستي هم كارش را واگذاشته تا عاقبت اين گفت وگو را مشاهده و ثبت كند، عباس كلامي را بر زبان جاري كرد كه به واسطه آن فاتح عرش الهي شد. عباس گفت: «خدا تو و امانت را لعنت كند آيا ما در امانيم و براي حسين پسر پيغمبر(ص) امان نيست. دشمن خدا مي خواهي كه برادر و سيد و سرورمان را رها كنيم و به اطاعت لعين فرزند لعين در آييم؟»
چه كسي مي داند اگر اين سخنان سرشار از وفاداري و جوانمردي عباس(ع) به گوش اهل خيام رسيده باشد، با دل آنها چه كرده است. اگر رسيده باشد، اولين نشانه آن زدوده شدن آثار نگراني و ترس از چهره كودكان معصوم خيام و نيز آرام گرفتن اضطراب آنهاست و پس از آن افتخار و مباهات امام حسين(ع) و حضرت زينب(س) است كه چنين برادري دارند
اين تصوير سال ها در تاريخ غني شيعه است، اما گويا آنگونه كه مي بايست ديده نمي شد تا اينكه امام خميني(ره) از آن رونمايي كرد تا مردم ايران بي پرده و واضح تر آن را ببينند، از آن درس بگيرند، آن را الگو قرار دهند و به عباس(ع) اقتدا كنند. اين ملت عاشق اهل بيت (عليهم السلام) هم، از عباس(ع) خوب درس گرفتند و بارها سلحشوري و حماسه آفريني كردند و به اسلام، عاشورا، انقلاب، ايران و رهبر وفادار مانند و در اين وفاداري و حمايت از رهبر آنچنان ثابت قدم ماندند كه اعجاب و ستايش دشمنان را نيز برانگيختند. مردم ايران چون پشتوانه معرفتي به نام عباس دارند، هيچ دسيسه و خدعه اي نتوانسته آنها را از رهبرشان جدا كند. شمران زمان هرگاه براي ملت ايران امان نامه آورده اند تا ملت عباس نشان اين مرز و بوم را بفريبند تا رهبرشان را رها كنند، تو دهني خوردند و سرافكنده بازگشتند. مرام عباس بن علي(ع) با گوشت و پوست و خون اين ملت عجين شده است. عباس با شمر ملعون نرفت، از او روي برگرداند تا اينكه روز عاشورا به خواست حسين با حسين رفت تا آب بياورد. حسين مجروح با تيري در گلو بازگشت، اما عباس هيچ گاه بازنگشت. اين بار سكوت عباس رنگ را از رخسار اهل خيام گرفت و بردل شان هول و هراس افكند. تا آنجا كه سردي غل و زنجير را بر دست و پاي شان حس كردند.
بابي انت و امي يا حسين

رضا گرمابدري
صبح صادق