جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
بی مهری مسئولان پشیمانم نمی کند
جانباز شیمیایی غلامحسن مظفریان گفت : من برای وطنم و در لبیک به ندای هل من ناصر امام (ره) به جنگ رفتم وبی مهری گاه و بیگاه مسئولان دلسرد و پشیمانم نمیکند.اگر چه سن و سالش زیاد بود اما باز هم رفت تا به قافله عاشوراییان بپیوندد هر چند به قول خودش «از قافله جا ماند» اما مدالی به گردنش آویخته شد تا غم جا ماندن چندان آزارش ندهد مدالی که اگرچه در گردش روزگار گردی از فراموشی که حتی گاه دیدگان مسئولان را می پوشاند، بر آن نشسته اما باعث شده تا غلام حسن مظفریان با تمام درد ورنج هایش همچنان بر جانباز شیمیایی بودنش افتخار کند.
افتخاری که با سربلندی از آن یاد و در گفت و گویی اختصاصی با خبرنگار پایگاه خبری قربانیان سلاحهای شیمیایی گفت: با توجه به سن و سالم به من اجازه حضور در خط را ندادند به همین دلیل در ترابری مشغول شدم. یادم میآید یک روز در حال کار بر روی یک ماشین هواپیماهای عراقی بالای سرمان پیدا شدند و منطقه را زیر آتش گرفتند یکی از بمبها نزدیک من منفجر شد و باعث شد تا من به یک گوشه پرتاب شوم و به مجروحیتم منجر شد اما این جراحت چندان جدی نبود و نتوانست زمینگیرم کند.
مظفریان همچنین با بغض از شهادت بهترین دوستش یاد کرده و افزود: مدتی بود که دنبال ابوالفضل امینی از خویشان و بهترین دوستم بودم، یک روز که وارد منطقه شدم از حسینیه یک صدای آشنا شنیدم خوب که گوش کردم متوجه شدم صدای ابوالفضل است خودم را به حسینیه رساندم دیدم در حال مداحی است بعد از جلسه جلو رفتم و صدایش کردم ابتدا متوجه نشد دوباره او را به نام ابوالفضل صدا کردم و این بار متوجه شد و برگشت.
وی ادامه داد: ابوالفضل با دیدن من خیلی خوشحال شد و گفت حاجی چند وقتی هست که دنبال شما میگردم، وقتی آدرس محل سنگر را به او دادم گفت من هم تازه آمدم و در سنگر فرماندهی پشت سنگر شما مستقر هستم، به او قول دادم که حتماً برای دیدنش میروم اما شاید قسمت نبود چون بلافاصله به یک مأموریت اعزام شدم و هفته بعد که برگشتم با مراجعه به سنگر فرماندهی با عکس ابوالفضل که زیر آن نوشته بودند شهید امینی روبرو شدم.
وی همچنین در خصوص چگونگی شیمیایی شدنش گفت: ما دو نفر بودیم که شبانه برای آوردن تویوتاهایی که خراب شده بودند به خط میرفتیم، یک شب که تازه از خط برگشته بودیم برای وضوی نماز شب از چادر خارج شدم، متوجه شدم بوی نامطبوعی مثل بوی سیر در فضا پراکنده شده است، اعتنا نکردم، وضویم که تمام شد بلافاصله داخل سنگر برگشتم اما در راه سینهام سوخت فهمیدم چه اتفاقی افتاده است و به بچهها گفتم هیچ کس از سنگر خارج نشود که شیمیایی زدهاند.
مظفریان افزود: صبح روز بعد برای ادامه کارهایم از سنگر خارج شدم چند دقیقهای نگذشته بود که حالم بد شد سرفههایی آغشته به خون کردم، تمام آ تروپینهای همراهم را تزریق کردم اما تأثیری نداشت بنابراین به بهداری مراجعه کردم و بعد از یک درمان سرپایی به بیمارستان زیرزمینی یا زهرا(س) دزفول اعزام شدم، دیگر هیچ چیزی نفهمیدم تا اینکه به گفته دوستانم یک هفته بعد به هوش آمدم و متوجه شدم که به محض ورود به بیمارستان تمام لباسهایم را آتش زدهاند و این باعث شد تا مدرک شیمیایی شدنم از بین برود.
وی ادامه داد: بعد از یک هفته به تهران اعزام شده و در بیمارستان بقیه الله بستری شدم حدود یک ماه ان جا بودم و بعد از بهبودی نسبی به رغم مخالفت خانواده و دوستانم به منطقه بازگشتم اما دیگر توانایی سابق را نداشتم و نمیتوانستم به راحتی کارهایم را انجام دهم اما باز هم اعتنایی نکردم تا اینکه سال 1369 عوارض عود کرد و من مجبور شدم علی رغم میل باطنی برای درمان به بیمارستان و بنیاد شهید مراجعه کنم که آنجا با بی مهری مسئولان وقت روبرو شدم.
مظفریان هرچند از این بی مهری رنجیده اما خاطر نشان کرد: من برای وطنم و در لبیک به ندای هل من ناصر امام (ره) به جنگ رفتم وبی مهری گاه و بیگاه مسئولین دلسرد و پشیمانم نمیکند.
[ad_2]








