جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
بهاری در پیش(متن ادبي)
در را باز میکنم ، سوز سردی کبودی صورتم را می شکافد و تا انتهای وجودم رسوخ میکند …..
سریز کلمات را بر دروازه شهر می بینم ،شهر را دوده گرفته ، صدای بوق و های و هوی مردم در پی نیستی گوش هستی را کر کرده است …..این همه های و هوی ، درد خفتن یا شکفتن ؟
آسمان آبی شهرمان را دود مجال درخشش نمیدهد ، آسمان دل مردم را گناه !
کجاست نردبانی رو به سوی ملکوت ؟ کجاست پله های اشراق ؟ کجاست سمت حیات ؟
نمی دانم ،سهراب به هدهد رسیدی ؟
سمت حیات را نشانم ده …….همان سویی که بالای درختش پسرکی نشسته و دانه های انگور را از آن بالا شماره میکند ……همانجایی که بز ازخزر نقشه جغرافیایی آب میخورد ، همان جا که جا پای خداست ، همانجا که چپرهاش کوتاه است ….مردمش میدانند که شقایق چه گلی است ……هر چه بیشتر به این کومه های پر از تاریکی می نگری بیشتر در ظلمت شان شناور میشوی و ناامید تر از دیروز به آسمان مینگری که شاید ابرهای سیاه و کبود جای خود را به روشنی داده اند …..شاید …..
درون کلبه ای درجنگل خیال ، بالای همان کوه سبز همیشه ، کنار برکه ای در زمان جاری ، همانجا که درختانش دست به سقف ملکوت اند ، چشم به راه حقیقت ایستاده ام.
حقیقتی که خواهد آمد …..دلهای مردمانش را صفا خواهد داد و زشتی را برای همیشه به باد خواهد سپرد ……برگهای زرد درختان را خواهد فهمید و تا بهار برای شکوفه های نیامده دعا خواهد کرد……
بارانی از صداقت بر سر مردم خواهد ریخت و دانه دانه سنگ های ریز و درشت را باخودش خواهد برد ……
ناامیدی از حجم سنگینش بار خواهد بست ….. سخاوت را میهمان هر دستی خواهد کرد و صبوری را رنگ خواهد بخشید …….صبوری را رنگی به رخسار نمانده ، ای حقیقت گم شده ، به پا خیز و انقلابی در شکوفه های بی ثمر برپاکن ……برایشان از بهار بگو از نغمه سرایی باشکوه بلبل بخوان و در گوششان صدای شرشر باران را زمزمه کن تا که تر شود دلهای شکسته و بیابانی شان
به انتظارت شکوفه های بهاری هم به خزان نشستند ای حقیقت به انتظار نشسته …….سختی و رنج را تاریکی مهمان دلهامان کرده ، همانکه تیشه به ریشه صبوریمان زده و شلاق دروغگویی را بر پیکرهامان فرود آورده ……..
ای حقیقت تابناک ، تاریکی از هجومت به خاک خواهد افتاد و درختان به ثمر خواهند نشست …….. بتاب بر پیکره ضعیف این شهر ، که دیری است ظلمت به نابودی اش کشانیده ، و هم اوست که ظلم را معنا کرده است .
کودکان قاصدک چه می فهمند پاییز چیست ؟ تنها در بهار سر بر می آورند ، پیام مهربانی را به سراسر دشت می رسانند و با دلخوشی به خواب فرو می روند تا بهاری دیگر …….
بیا و نگذار جای پایی روی صورتشان خدشه بیاندازد …. تا بهاری دوباره بیدارشان کن .======================
نظر یادتون نره
[ad_2]




