در را باز میکنم ، سوز سردی کبودی صورتم را می شکافد و تا انتهای وجودم رسوخ میکند …..

سریز کلمات را بر دروازه شهر می بینم ،شهر را دوده گرفته ، صدای بوق و های و هوی مردم در پی نیستی گوش هستی را کر کرده است …..این همه های و هوی ، درد خفتن یا شکفتن ؟

آسمان آبی شهرمان را دود مجال درخشش نمیدهد ، آسمان دل مردم را گناه !

کجاست نردبانی رو به سوی ملکوت ؟ کجاست پله های اشراق ؟ کجاست سمت حیات ؟

نمی دانم ،سهراب به هدهد رسیدی ؟
سمت حیات را نشانم ده …….همان سویی که بالای درختش پسرکی نشسته و دانه های انگور را از آن بالا شماره میکند ……همانجایی که بز ازخزر نقشه جغرافیایی آب میخورد ، همان جا که جا پای خداست ، همانجا که چپرهاش کوتاه است ….مردمش میدانند که شقایق چه گلی است ……

هر چه بیشتر به این کومه های پر از تاریکی می نگری بیشتر در ظلمت شان شناور میشوی و ناامید تر از دیروز به آسمان مینگری که شاید ابرهای سیاه و کبود جای خود را به روشنی داده اند …..شاید …..

درون کلبه ای درجنگل خیال ، بالای همان کوه سبز همیشه ، کنار برکه ای در زمان جاری ، همانجا که درختانش دست به سقف ملکوت اند ، چشم به راه حقیقت ایستاده ام.

حقیقتی که خواهد آمد …..دلهای مردمانش را صفا خواهد داد و زشتی را برای همیشه به باد خواهد سپرد ……برگهای زرد درختان را خواهد فهمید و تا بهار برای شکوفه های نیامده دعا خواهد کرد……

بارانی از صداقت بر سر مردم خواهد ریخت و دانه دانه سنگ های ریز و درشت را باخودش خواهد برد ……
ناامیدی از حجم سنگینش بار خواهد بست ….. سخاوت را میهمان هر دستی خواهد کرد و صبوری را رنگ خواهد بخشید …….

صبوری را رنگی به رخسار نمانده ، ای حقیقت گم شده ، به پا خیز و انقلابی در شکوفه های بی ثمر برپاکن ……برایشان از بهار بگو از نغمه سرایی باشکوه بلبل بخوان و در گوششان صدای شرشر باران را زمزمه کن تا که تر شود دلهای شکسته و بیابانی شان

به انتظارت شکوفه های بهاری هم به خزان نشستند ای حقیقت به انتظار نشسته …….سختی و رنج را تاریکی مهمان دلهامان کرده ، همانکه تیشه به ریشه صبوریمان زده و شلاق دروغگویی را بر پیکرهامان فرود آورده ……..

ای حقیقت تابناک ، تاریکی از هجومت به خاک خواهد افتاد و درختان به ثمر خواهند نشست …….. بتاب بر پیکره ضعیف این شهر ، که دیری است ظلمت به نابودی اش کشانیده ، و هم اوست که ظلم را معنا کرده است .

کودکان قاصدک چه می فهمند پاییز چیست ؟ تنها در بهار سر بر می آورند ، پیام مهربانی را به سراسر دشت می رسانند و با دلخوشی به خواب فرو می روند تا بهاری دیگر …….
بیا و نگذار جای پایی روی صورتشان خدشه بیاندازد …. تا بهاری دوباره بیدارشان کن .

======================
نظر یادتون نره