جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
بدون شرح…
![]()
دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . .
دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!
ولی … هیچوقت نفهمیدند
کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا !
یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!
![]()
کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت. راديو باز بود
و گوينده از مضرات پرخوري مي گفت!
کودکی به پدرش گفت: « پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند، ولی
پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر
اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی
شبیه تو بود… »
از فردا، مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند …
تلخ ترين خريد دنيا، خريد عصا براي پدرم بود …
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد…
صدایش را بلند می کند ، ” چقدر تشنه بودم “
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است …
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد واز جیب کوچک جلیقه اش سکهای بیرون آورد. در حین
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: ” صدقه عمر
را زیاد میکند ” منصرف شد و رفت…
دندانم شكست . . .براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .
درد كشيدم . . .
نه براي دندانم . . .
براي كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !
![]()
منبع :
[برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]
[ad_2]






