جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
بازگشت کودکی(داستانک)
پسرک گفت : ” گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . ”پیرمرد گفت : ” من هم همینطور . “پسرک آرام نجوا کرد : ” من شلوارم را خیس می کنم . “پیرمرد خندید و گفت : ” من هم همینطور “پسرک گفت : ” من خیلی گریه می کنم .”پیرمرد سری تکان داد و گفت : ” من هم همینطور . “اما بدتر از همه این است که… پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .” می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . “( داستانکی از شل سیلور استاین )
[ad_2]




