[برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]

این روزهای سرد و زمستانی مصادف روزهای سخت و نا مهربان عملیات نصر است.عملیاتی که در دی ماه 59 در در دشت هویزه جوانان بسیاری از این مرز و بوم را آسمانی کرد و روایت های پر رمز و رازی را به یادگار گذاشت. هویزه در آن دی ماه نامهربان خیلی زود تلی از خاک شد و وقتی جنگ از هویزه عبور کرد و اولین آوارها بر سر شهر فرود آمد دیگر خبری از حسین علم الهدی و یارانش نبود
این روزهای سرد و زمستانی مصادف روزهای سخت و نا مهربان عملیات نصر است.عملیاتی که در دی ماه 59 در در دشت هویزه جوانان بسیاری از این مرز و بوم را آسمانی کرد و روایت های پر رمز و رازی را به یادگار گذاشت.

هویزه در آن دی ماه نامهربان خیلی زود تلی از خاک شد و وقتی جنگ از هویزه عبور کرد و اولین آوارها بر سر شهر فرود آمد دیگر خبری از حسین علم الهدی و یارانش نبود.قصه پر غصه و ناگفته های هویزه این شهر کوچک آزادگان هنوز دردناک است.

چهار ماه از جنگ می گذشت.دشمن زمین گیر شده بود و تلاش های نیروهای بومی و مردمی سد راه عراقی ها بود.آن زمان ارتش مجبور بود تاکتیک های بنی صدر را عملی کند. طرح عملیات نصر را ستاد مشترک ارتش تهیه کرد .که این طرح عملیات چهار مرحله داشت وقرار بود در مرحله اولش جفیر و پادگان حمید ،در مرحله دوم کوشک و طلاییه و ایستگاه حسینیه،ودر مرحله سوم خرمشهر را آزاد کنند.بعد هم در مرحله چهارم بروند داخل عراق و حومه بصره را بگیرند. مرحله اول تقریبا ناقص ماند ومرحله دوم صبح شانزدهمین روز دیماه کلید خورد .

بی سیم چی شهید علم الهدی آن روزهای سخت را درهمشهری پایداری روایت می کند.پانزدهم دی ماه 1359 ساعت ده صبح راه افتادیم به طرف خط دشمن.تا چهار بعد از ظهر آن روز حتی یک لحظه هم آرامش نداشتیم.من بی سیم چی کلاه کج فرمانده محور عملیات بودم.به غیر از سامانی که بی سیم چی گروهان یک بود با کس دیگر ارتباط نداشتم که او هم درهمان ساعات اولیه شهید شد وارتباطم با همه جا قطع شد.حدود ساعت پنج پراکنده شدیم و هر کس رفت سراغ گروه خودش خیلی ها هم درست و حسابی توجیه نشده بودند فکر کردند عملیات تمام شده است.

آن شب را در آن سرمای استخوان سوز خوزستان را بی سر و پناه گذراندیم.یکی از بچه ها در سنگر عراقی ها چندتا بیسکویت و کمپوت پیدا کرد.فکر می کردیم با این بیسکویت ها بتوانیم چرتی بزنیم و برای عملیات فردا آماده شئیم.اما سوز و گرسنگی نگذاشت تا صبح پلکی بزنیم.از بین وسایل عراقی ها یک کیسه خواب پیدا کرده بودیم که نوبتی تا صبح خودمان را گرم می کردیم.صبح هنوز هوا گرگ و میش نشده بود که بلند شدم برای نماز،آبی در کار نبود تیمم کردم و با پوتین نماز را خواندم.یکی ،دو ساعت بعد ،هنوز از گرسنگی و سرمای شب حال و روزمان عوض نشده بود که که سیاهی تانک های عراقی را که در 3 کیلومتری هایمان صف کشیده بودند را دیدم.تازه دستگیرم شد که آن همه سر وصدای دیشب که در منطقه پیچیده بود برای تانک های عراقی بود نه تانک های خودمان.

طولی نکشید که تانک ها ما را گرفتند زیر گلوله .عده ای شهید شدند و نمی دانستم چرا اجازه شروع عملیات را نمی دادند.ساعت از 10 گذشته بود که بی سیمم را برداشتم و به همراه بچه ها رفتم سنگر علم الهدی .حدود یازده صبح شد ،عراقی ها ما را مدام زیر بار آتش گلوله گرفته بودند وهیچ کس علت تاخیر عملیات را نمی دانست.بچه هایی که دور علم الهدی جمع شده بودند صد نفری می شدند.بال بال زدن بچه ها زیر آتش عراقی ها تحمل علم الهدی را تمام کرده بود.

با همان گروه صدنفری خودمان که 20 نفرشان را هم زخمی و بی سر دست روی جاده جفیر جا گذاشته بودیم،قرار گذاشتیم برویم جلو و نگذاریم تانک های عراقی بیش از این پیشروی کنند.تا جایی که ما خبر داشتیم عملیات سه مرحله دیگر داشت و قرار بود دست آخر برسیم به خرمشهر!هفتاد نفری که مانده بودیم پشت سر علم الهدی به طرف تانک های عراقی راه افادیم.علم الهدی ،من و حکیم از همه جلوتر بودیم و باقی بچه ها پشت دولا دول وگاهی سینه خیز پشت سرمان جلو می آمدند.تا آن موقع که آن همه آتش روی سرمان می بارید اخم های علم الهدی توی هم نرفته بود.اما همین که پیام عقب نشینی را از توی بی سیم شنید همان طوری نیم خیز ،چکمه هاب پلاستیکی اش را کشید روی زمین ،چشم هایش را بر گرداند و با ابروهای درهم گفت:بااین اوضاع دستور عقب نشینی برای چیست؟

رسیدیم به 150 متری دشمن.از این جلوتر نمی شد رفت.در برابر آن همه سلاح ما فقط تفنگ داشتیم،ژشه و کلاش !حالا ساعت 4 بعدازظهر بود وتعداد جنگده های عراقی هر لحظه بیشتر می شد.کارمان بدجوری گره خورده بود.همان موقع ها بود که حسین علم الهدی با دیدن پیشروی عراقی ها ،دستور عقب نشینی داد.نفهمیدم چه طوری در آن شرایط حکیم و علم والهدی را رها کردم و خودم را سینه خیز کشیدم عقب.با چند نفری که توی جاده به هم رسیده بودیم مسیر برگشت را ادامه دادم.هیچ کس دوست نداشت دست عراقی ها بیافتد.حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر می شد.هنوز حواسم به پشت تپه ها بود که صدایی را شنیدم«علم الهدی شهید شد»مطمئن بودم علم الهدی تنهایی نمی رود و حکیم را هم برده.از همه طرف ،زمین و آسمان تیر و ترکش دشمن بود.

همان طور که دولا دولا می دویدم صداهای درون ذهنم از بیرون بیشتر می شد.صدای عبور یک هواپیما تمام افکارم را پخش و پلا کرد.روی زمین خوابیدم.بچه های جلوتر از من هم همگی روی زمین خوابیده بودند.بلند که شدم یک نفر نفر کنار جاده دراز کشیده بود.نگاهش کردم ،کلاهش سوراخ بود و خون قطره قطره از سرش پاییتن می ریخت.برگشت ،انگار هیچ اتفاقی نیافتاده آرام به ژسه اس دست کشید.نگاهم کرد و به سمت من ابرو بالا انداخت و اشاره کرد به روی جاده،برگشتم،عراقی ها از یک محور دیگر داشتند جلو می آمدند.به سمتشان تیر اندازی کردم و تا جایی که ممکن بود زمین گیرشان کردم.باورم نمی شد که چه طوری آن ها رو دیده خواستم بپرسم که دیگر نبود.گردنش کج افتاده بود روی شانه اش و با لبخند رفته بود.

مهمات تمام شده بود تمام حرفمان این بود از پشت می زنندمان و شهید می شویم.تک تک از جاده رد شدیم.اولین نفر رفت .من چهارمین نفر بودم که بلند شدم.دم غروب بود و یازده نفر بیشتر زنده نمانده بودند.یکی دوتا از بچه های بومی و راه بلد بودند.از تاریکی استفاده کردیم و بالاخره از تیررس خارج شدیم.ما مانده بودیم و کلی شهید پشت سرمان زیر تانک های دشمن و کنار جاده جفیر.