انوشيروان و پيرخاركش

خانه » انوشيروان و پيرخاركش

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

انوشيروان و پيرخاركش


روزى انوشيروان از شكار بر مى گشت ، پيرمردى را ديد با پاى برهنه و جامه پاره پشته خارى بر پشت نهاده از حرارت آفتاب عرق از سرو رويش جارى است ، در آن حال استخوانى به پايش فرو رفت ، بطورى كه خون از آن روان شد پير هيچ توجهى نكرد. قدرى خاك بر آن زخم ريخت و لنگان لنگان به راه خود ادامه داد. شاه به حال او رحمتش آمد اسب پيش راند، گفت : پيرمرد وقت آسايش است از چه رو خود را به رنج مى اندازى و چنين زحمت مى كشى ؟ پير گفت : اى سوار، چهار دخترى بى مادر دارم ، هر روز پشته اى خار به بازار مى برم و به يك درهم و نيم نقره مى فروشم ، يك درهم نان مى خرم نيم درهم ديگر به پنبه مى دهم تا براى جامه خود بريسند، اگر اين رنج نكشم آنها بدون توشه مى مانند.
انوشيروان پرسيد خانه ات كجاست ؟ گفت در اين ده ، شاه گفت : آسوده باش ‍ من اين ده را به تو بخشيدم و ملك تو كردم . انگشترى به او داد تا نشانه آن مالكيت باشد. پير انگشتر را گرفت و رفت به بزرگ آن ده نشان داد. همگى پيش او شرط خدمت و ادب به جاى آوردند، در مدت كمى از ثروتمندان معروف شد.
مدتى گذشت ، اتفاقا روزى انوشيروان از شكار مى آمد از لشكر جدا افتاد تنها به همان ده رسيد. پرسيد اين ده از كيست ؟ گفتند: از كسى است كه سابقا خاركشى مى كرد، روزى شاه به حالش رقت نموده اين ده را به او بخشيد، انوشيروان خاطره گذشته را به ياد آورد. پرسيد منزل آن پير كجاست ؟ نشان دادند. چون به آنجا رسيد، عده اى از خدمتكاران را ديد جلو در ايستاده اند، گفت آقاى شما كجاست ؟ گفتند: مختصر كسالتى دارد. پرسيد: براى چه كسالت پيدا كرده ؟ گفتند: امروز در باغ كمى گردش كرد بر اثر همان تفريح كوفته شده ، شاه خنديد و از آن وضع در شگفت شد. گفت به او بگوييد ميهمانى آمده و مى خواهد ترا ببيند.
پير را خبر دادند، اجازه ورود داد، شاه وارد شد. ديد او در ميان بستر ديبا خوابيده است . همين كه چشمش به انوشيروان افتاد از جاى برخاست و زمين ادب بوسيد و عذر حال خود بيان نمود. شاه گفت : يك سؤ ال دارم جواب گوى تا بر گردم . عرض كرد: بفرماييد. گفت : آن روز كه استخوان در پاى تو شكست و مجروح شد هيچ نناليدى . اينك از زحمت تفريح در باغ شخصى خود بر بستر خوابيده اى و مى نالى ؟ پير گفت : اى پادشاه ! مرد بايد هنگام سختى صبر كند تا در موقع دولت بتواند زيست كند، از اين سخن ، انوشيروان بسيار خرسند شد، يك پارچه ده ديگر به او بخشيد، انوشيروان بسيار خرسند شد، يك پارچه ده ديگر به او بخشيد، آن روز را ميهمان او بود و شب برگشت

جوامع الحكايات عوفى نقل از پند تاريخ ج 2 ص 170

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا