جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
اشعاری از محمد علی بهمنی
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندیدرشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشیدبه کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمیدآسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشیدما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسیدخواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشیدمنکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
[ad_2]

.gif)



