نامش علیرضا کریمی ست…
وقتی چهار ساله بود بیماری سختی گرفت… پزشکان از معالجه ی او ناامید شدند…
پدرش به آقا ابالفضل متوسل شد…
و معجزه…
جسم کوچکش روحی بزرگ را در خود پرورش می داد…
کلاس دوم راهنمایی بود… شناسنامه را دستکاری کرد و راهی جبهه شد…
همچون پرنده ای بی قرار به در و دیوار میزد تا رهایی یابد…

آخرین بار که جبهه می رفت به خانواده اش گفت وقتی راه کربلا باز شد برمی گردم…

16ساله بود که قفل قفس باز شد و راه آسمان در پیش گرفت…
بی قراری های حسین برای همیشه قرار یافت…

و زمانی برگشت که اولین کاروان ایرانی راهی کربلا شد…

یعنی پانزده سال بعد از شهادت…
روز تاسوعا تشییع شد…روز اباالفضل…

از 16ساله ها باید آموخت…
راه و رسم زندگی را…