-وکیلم؟
صدایی نیامد، شک داشت.
دوباره پرسید.
-وکیلم؟
باز هم ساکت ماند.
در حالی که نیشش تا بنا گوش باز بود برای بار سوم پرسید؛
– وکیلم ؟
– ب ب ب…بعله!
***


از اون لحظه که شیطان ازش وکالت گرفت، یک لحظه هم رهاش نکرد. همیشه و همه جا همراش بود؛


وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ‏

و هر كه از ياد خداى رحمن روى گردان شود شيطانى بر او مى‏ گماريم كه همراه و دمساز وى گردد.


http://payamak57.blogfa.com