جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
‘آنها را بعد از شهادتم به خانوادهام برسان’
هنوز روزي يکبار دست نوشتههايش را که در کنار من در سنگر مينوشت، مي خوانم «امام را تنها نگذاريد. گول منافقين را نخوريد. هميشه پيرو دستورات اسلام و قرآن باشيد. از تفرقه بپرهيزيد و خون شهداء را پايمال نکنيد. در همه حال امام و انقلاب را ياري کنيد تا انشاءالله اين انقلاب متصل به انقلاب حضرت مهدي بشود».دم دماي ظهر بود. ماشين ترمز کرد و من به روستاي «زينل آباد» رسيدم. عجب جايي بود. به دنبال آدرسي که علي اصغر به من داده بود رفتم. از پيرمردي بيل به دوش پرسيدم: پدر جان شما ميدانيد منزل علي اصغر حسيني کدام طرفه؟
با خوشرويي گفت بله خدا عمر و عزت اين مرد را زياد کنه. اونقدر براي مردم زحمت کشيده که هيچ کس نيست که او را نشناسد. بعد با اشاره منزل او را نشان داد. زنگ زدم. در باز شد خود آقاي حسيني بود. پدر شهيد اصغر حسيني. قدبلند و سر زنده با چهرهاي مهربان. من را خوب به ياد آورد. بعد از مدرسه ابتدايي زينل حدود 12 سال بود که نديده بودمش. چند وقت پيش در نماز جمعه دوباره او را ديدم و او من را به روستايشان دعوت کرد.
با صميميت خوش آمدگويي کرد. با هم داخل رفتيم. ساعتي نگذشته بود که براي رفتن به مسجد براي نماز جماعت آماده شديم. بعد از نماز دوباره در راه از حال و احوال زندگي گذشتهاش پرسيدم. او هم گفت که بعد از تمام شدن دوران ابتدايي به فعاليتهاي پراکندهاي پرداخته است.
سال 1357 از روستاي «گوشه محمد مالک» به «زينل آباد» آمده و خدمتگزار بچهها شده. ميگفت: «با توکل به خدا و لطفي که مردم نسبت به من داشتند عضو شوراي اسلامي اين روستا شدم. خدا کند از اين امتحان سر بلند بيرون بيايم».
خيلي به امام علاقه داشت. اين را ميشد از عکسهاي مختلفي که ديوار خانهشان را زينت داده بودند، فهميد. ميگفت بايد همه توانم را براي كمك به اهالي روستا به کار گيرم. تا نزديکيهاي عصر صحبت ميکرديم. از انقلاب و خاطراتش، از جنگ تحميلي و از وظيفه مان در اين زمان. از خاطرات 17 ماههاش در جبهه و جنگ برام گفت. با آنکه چهار تا بچه داشت چندين بار به جبهه رفته و در عملياتهاي زيادي شرکت کرده بود چنان با شور تعريف كرد كه من هم عاشق جبهه شدم.
خلاصه آن روز به ياد ماندني، بعد از آشنايي کامل من و علي اصغر سپري شد. پس از اين ماجرا ديگر او را نديدم. تا اينکه يک روز براي اعزام به جبهه به پايگاه شهيد رجايي رفتم. جمعيت زياد بود و به اصطلاح جايي براي سوزن انداختن نبود. انتهاي صف ايستاده بودم و هي سرک ميکشيدم ببينم جلو چه خبره. دوست و آشنايي پيدا ميکنم يا نه. تا اينکه علي اصغر را ديدم. به طرف او دويدم و گفتم خدا دوست دارد اين دوستي پا بر جا باشد.
از روحيات علي اصغر در جبهه بگويم. مثل کوه پرصلابت، مثل دشت سر سبز، مثل دريا بيکران، مثل موج کوبنده و خشمگين، به سان صبح معطر و شکوهمند و لطيف بود. ديگر بغض امانم نميدهد وقتي يادم ميافتد که 20 روز از «عمليات کربلاي5» گذشته و وادي شلمچه پر از دود و آتش بود. رزمندگان اسلام کوبندهتر از هر روز خاکريزهاي دشمن را تصرف ميکردند. هنوز هم با علي اصغر همسنگر بوديم. اما ترکش خمپاره دشمن علي اصغر را که در حال نگهباني روي خاکريز بود از من و بچهها جدا کرد.
او با لباسهاي خونين در سينه خاکريز آرام گرفت و روز نهم بهمن 1365 را در صفحه تاريخ براي خود رنگين كرد. هنوز روزي يکبار دست نوشتههايش را که در کنار من در سنگر مينوشت، مي خوانم «امام را تنها نگذاريد. گول منافقين را نخوريد. هميشه پيرو دستورات اسلام و قرآن باشيد. از تفرقه بپرهيزيد و خون شهداء را پايمال نکنيد. در همه حال امام و انقلاب را ياري کنيد تا انشاءالله اين انقلاب متصل به انقلاب حضرت مهدي بشود».
انگار ميدانست شهيد ميشود. هميشه نوشتههايش را به من ميداد و ميگفت: «آنها را بعد از شهادتم به خانوادهام برسان».
ایسنا
[ad_2]




