آزادي تو پاي خدا را وسط كشيد



حسین خرازی آمده بود خط را کنترل کند پریدم جلو گفتم حاجی اسیر داریم افسر است و با کمتر از درجه ی خودش حرف نمی زند .
رفتیم جلو گفت :
<بگو من فرمانده تیپم.>.ترجمه کردم ولی نگاهی به صورت جوان حسین انداخت و باور نکرد .حسین گفت :<بگو اصلا مهم نیست باور کنی یا نه ؟مهم این است که خرمشهر آن جاست و دست شماست و ما آمده ایم آن را پس بگیریم و می گیریم .>.
و من ترجمه کردم و باز ادامه داد:<می فهمی چه خطری دوستانت را تهدید می کند ؟ چه قدر مقاومت می کنید یا کشته می شوید و یا از گرسنگی می میرید >؟ حسین بعد از مکثی ادامه داد :<فقط تو می توانی آنها را کمک کنی .آزادت می کنم برو به آن ها بگو ما مردم بدی نیستیم اما از خاکمان نمی گذریم .>حسین جلو رفت و دست هایش را باز کرد . اسیر عراقی با تعجب نگاه مان می کرد.
بعد راه افتاد ولی هرلحظه منتظر بود تااز پشت ضربه ای به او وارد شود چند ساعتی گذشته بود و داشت غروب می شد و هنوز عراقی ها مقاومت می کردند شدت آتش بی سابقه بود حسین داشت وضو می گرفت که ناگهان صدای <الدخیل الخمینی> در همهمه ی گلوله ها بالا رفت تا چشم کار می کرد ستونی از سربازان عراقی بود که زیر پیراهن های سفیدشان را به علامت تسلیم بالای سرشان تکان می دادند.


حتي اگر به لهجه ي گرم جنوب نيست
مي خوانمت كه دم نزدن از تو، خوب نيست
از موج موج جاري خون مي نويسمت
از شرجي هواي جنون مي نويسمت
سر راست كن بلند غرور آفرين من
چون نخلهاي بي سر و بي سرزمين من
شهر كبوتران پر و بال ريخته!
شهر به وقت اسلحه صد سال ريخته
شهر شميم گندم و گلنام هاي سبز
تكبيرهاي سرختر از بامهاي سبز!
نامت شبيه عطر تغزل مقدس است
رمز حيات تازه ي بيت المقدس است
خاك تو صف به صف تن گل را به خط كشيد
آزادي تو پاي خدا را وسط كشيد
نام تو روي مرز زمان ايستاده است
درشرق نقشه هاي جهان ايستاده است
سر راست كن دوباره به سمت خطر بايست!
از سالهاي گمشده مردانه تر بايست!
صد شعر طول و عرض خيالت حماسي است
نه،نه، نگفتن از تو فقط ناسپاسي است
http://moflehon.blogfa.com/