حرف هایش طعم عجیبی می دهد؛ می گوید مرگ را یکبار تجربه کرده و دوباره به کالبد حیات برگشته است. می گوید وقتی که تشنه بوده و آبی پیدا نکرده، یکی از روده های آویزان از شکمش را در دهان گذاشته و با خون خود سیراب شده. می گوید تاول هایی که در اثر شیمیایی شدن روی بدنش جوانه زده بوده، خودش کارشان را می ساخته و می ترکانده.

ناصر شکرالله زاده در گفتگو با خبرنگار پایگاه قربانیان سلاح های شیمیایی گفت: به عشق امام حسین (ع) هر زمان که باشد، حاضرم از دین و مملکت خویش دفاع کنم؛ همانطور که سال 59 با چند تا از بچه محصل ها، از امام جمعه شهر نامه گرفتیم و آمدیم تهران و از طریق گروه فداییان اسلام به آبادان، هتل کاروانسرا رفتیم.
وی ادامه داد: یک ماه در آبادان آموزش رزمی توسط سید مجتبی هاشمی مسوول گروه فداییان اسلام دیدیم و بعد به خط 12 ذوالفقاریه و جزیره مینو اعزام شدیم.
وی که افتخار 70 درصد جانبازی را با خود به همراه دارد اضافه کرد: سالهای 62 و 65 دوبار شیمیایی شدم. البته جزییات آن را دقیق به خاطر نمی آورم؛ فقط یادم می آید منطقه شلمچه بود و من همراه چند رزمنده دیگر سرفه های شدیدی می کردیم و بعد فهمیدیم شیمیایی شدیم اما نتوانستم در بیمارستان دوام بیاورم و خوددرمانی می کردم و تاول هایم را می ترکاندم.
وی که از ناحیه سر به شدت مجروح شده به طوری که به دلیل سوختگی مغزی، سمت راست کاسه سرش مصنوعی است، عنوان کرد: زمانی که در منطقه بودیم به دنبال سربندی بی ریا بودیم، پدرم می گفت بمان و درس بخوان من می گفتم عشق من حسین است و با سربند او به همه جا می رسم.
وی اذعان داشت: با همه اتفاق های تلخ جنگ، ما جوانان فضا را با شوخ طبعی های خود شاد و دل انگیز می کردیم و از دنیا فارغ بودیم. یادم می آید گلوله به سرم خورده بود و قسمتی از محتویات آن آویزان بود. شهید بخشی آمد جلو و به شوخی سیلی در گوشم زد و در حالی که سرم را بانداژ می کرد، گفت:”پاشو بادمجان بم آفت نداره” از جا بلند شدم و گفتم برو گلوله آرپیجی را بیاور؛ تا چند قدم جلوتر رفت مقابل چشمانم گلوله خورد و شهید شد.
وی به ماجرای مرگ خود اشاره و تصریح کرد: یکی از عملیات ها بود و ما یک دسته دوازده نفره بودیم که در خاک عراق محاصره شده بودیم و با رزمنده های ایرانی تنها بیست متر فاصله داشتیم. آتش عراق بسیار سنگین بود. بچه ها یکی یکی شهید شدند و تنها من ماندم. به شدت زخمی شده بودم و شکمم گلوله خورده بود و روده هایم آویزان بود. آنقدر حالم بد بود که عراقی ها گمان کردند کشته شده ام و تیر خلاص به من نزدند. هیچ حرکتی نمی توانستم انجام دهم. تشنگی فشار زیادی را به من آورده بود. مجبور شدم یکی از روده هایم را که از شکم آویزان شده بود در دهان بگذارم و با خون خود رفع عطش کنم. با مرگ چند قدم فاصله داشتم. شهادتین را بر زبان جاری کردم و شروع کردم به خواندن دعای فرج. با تمام وجود احساس کردم روح از بدنم خارج شد ونیم متر بالاتر از بدنم قرار گرفت. حالت سبکی عجیبی به من دست داد. دوستانم را دیدم که خودشان را به جنازه ام رساندند و با گریه به عقب بردند و به بیمارستان تحویل دادند. فکر کردند شهید شده ام. بعد از رفتن آنها علائم حیات در من پیدا شد و به اتاق عمل انتقالم دادند. پزشکان شروع کردند به جراحی. همه این صحنه ها را من به وضوح می دیدم. پس از گذشت تقریبا یک روز روح من با گرمایی بالای شاید دویست درجه که بسیار لذت بخش بود به جسمم برگشت و من در طول این مدت صحنه های عجیبی را مشاهده کردم. این اتفاق برایم بسیار شگفت انگیز بود و هنوز بعضی از دوستانم از زنده بودنم خبر ندارند. مدتی پیش یکی از همرزمان خود را در مکه دیدم باورش نمی شد من زنده ام و می گفت که هر شب جمعه برایم فاتحه می خوانده است.
شکرالله زاده هنوز شکر خدا را بر زبان دارد و هنوز آماده است تا اگر جنگ شد با دشمن به نبرد بپردازد؛ وی در پایان یادآور شد: برای جسمم مشکلات زیادی به وجود آمده. تاول، خارش پوست، تنگی نفس، سرفه های مکرر و … باعث شده هنوز تحت مراقبت پزشک باشم اما با این وجود آنقدر عشق به حسین (ع) دارم که بازهم حاضرم در برابر دشمن بجنگم.

[برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]