جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
دلبرم
دلبر شیرازیم در حافظیه میدوید
میدوید این سو و آن سو و مرا هم میکشیداز نفس افتاده بودم، با نفسهایش ولی
داشت جان تازهای در قلب خشکم میدمیدشعرها میخواند از بر، شورها میشد به پا
شورها میریخت در من، شعرها میآفریدبوی نارنج و خم آرنج و زلف پر شکنج
حضرت حافظ هم اینجای غزل، لب میگزیداز سمن بویان غزل گفتی، دل ما آب شد
یا لسان الغیب! دیدی نوبت ما هم رسیدبا همین خال سیاه ترک شیرازی من
صد سمرقند و بخارا میشد از حافظ خریدحوری باغ ارم شد، لیلی باغ عفیف
دید مجنونم، مرا با گوشه چشمی برگزیدپایبوس حضرت شاه چراغم برد و بعد
شد کنار دستغیب از دیدگانم ناپدیدآن چنان بر پا شد آشوبی که گویی در دلم
یک نفس، لطفِعلی خان داشت قلیان میکشیدآمدم بیرون و دیدم شوخِ شیرین کارِ من
شادمان در صحن، دنبال کبوتر میدویدسعدیه، خواندم گلستان و نظر کردم به گل
سکهها انداختم در آب حوضش، با امیدناگهان با خندهای قلب مرا از جای کند
با همان سرعت که حوا سیب را از شاخه چیدخواستم چیزی بپرسم… تا لبش را غنچه کرد
گفتمش فالودهی شیراز، بانو! میخورید؟بعله را آنقدر شیرین گفت تا در آن سکوت
تاپ، تاپِ قلب من را، روح سعدی هم شنیدحلقهای دیدیم در غوغای بازار وکیل
برق زد چشمان او و برق از چشمم پریدمثل یوسف رفتم از بازار تا زندان ارگ
داشت عشقش سینه و پیراهنم را میدریددست در دست هم، از دروازه قرآن رد شدیم
من به سر، سودای او و او به سر، تور سفیدراستی مهریه یادم رفت؛ شد یک شاخه گل،
چارده تا سکه و یک جلد قرآن مجید
[ad_2]




