کی باید با امریکا مذاکره کرد و کی نباید؟…

خانه » کی باید با امریکا مذاکره کرد و کی نباید؟…

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

کی باید با امریکا مذاکره کرد و کی نباید؟…


یک تحلیل فوق العاده از دکتر هوشیار درباره تاریخ مناسبات چین و امریکا:

در گستره نظام بین‌الملل، برجسته‌ترین پدیده‌ای که دایمی‌بودن آن همیشه هویداست همانا جابه‌جایی جایگاه بازیگران و در کنار آن به‌صحنه‌آمدن چشم‌انداز‌های همقواره است. در بستر این پدیده دو سویه همزمان، ضرورت ارزیابی‌های همتراز با شرایط و در عین حال متفاوت با گذشته گریز‌ناپذیر می شوند.

تفاوت کشورها در این است که بعضی از آنها متوجه دگرگونی در پیکره روابط بین‌الملل می‌شوند در حالی‌که گروهی دیگر همچنان در قالب معادلات منسوخ‌شده به توصیف و تحلیل می‌پردازند. تصمیم‌گیرندگانی که جریانات را متوجه می‌شوند و سمت‌وسوی تاریخ را، که در متن آن این جریانات متبلور می‌شوند به‌درستی درمی‌یابند، استعداد فزاینده‌ای برای «تناسب‌سازی تئوریک» را متجلی می‌سازند. اینان بدون اینکه تاریخ، تجربه، عملکرد و سیاست‌های گذشته را منکر شوند و نفی کنند لایه‌های متفاوت هویتی را برجسته می‌سازند، درک متفاوتی از منفعت ملی را مطرح می‌کنند و ارزش‌های والا را جایگزین ارزش‌های پوسیده می‌سازند و آنها را در دستور کار قرار می‌دهند. در بستر این دگردیسی هویتی، منفعت و ارزشی است که می‌توان از شکل‌گرفتن فضا و محیطی متفاوت صحبت کرد. هر زمان چنین فضایی شکل گرفت فرصت ایده‌ال مورد نظر برای دگرگون‌کردن ماهیت خصمانه روابط و به‌ریل‌انداختن قطار درک متقابل، اشتراک منافع، احترام مضاعف و توسعه پایدار حیات می‌یابد.

مائوتسه تونگ، رهبر انقلابی چین ضرورت مذاکره با آمریکا را نه به جهت ملاحظات جناحی، نه از روی استیصال بلکه در چارچوب نیاز به ارتقای وجاهت و شأن کشورش گریز‌ناپذیر یافت. ریچارد نیکسون که در عصر بین‌الملل‌گرایی آمریکا از سال1898تاکنون بسیط‌ترین احاطه و درک از سیاست خارجی را در بین روسای‌جمهور کشورش به صحنه آورده است با وجود اشتهارش به «سرخ‌ستیزی» از نوع آسیایی آن، پذیرش اعتبار منطقه‌ای، جایگاه تاریخی و بالقوگی چین برای ابرقدرت‌شدن را در تعارض ماهوی با نیاز‌های کشورش نیافت.

از زمان پیروزی انقلاب، رهبران ارزشی چین به زعامت مائوتسه تونگ این باور را دستمایه رفتارهای بین‌المللی خود قرار داده بودند که آمریکا «ببرکاغذی» است و «افول آمریکا» نزدیک است. دو دهه پس از انقلاب، برای مائوتسه تونگ محرز شد که ضرورت گریز‌ناپذیری برای دگرگونی کامل روابط با آمریکا وجود دارد. منازعات ایدئولوژیک بین دوقطب کمونیستی جهان با مرگ جوزف استالین و کنترل اهرم‌های قدرت حزب کمونیست به‌وسیله نیکیتا خروشچف شدت فزاینده‌ای یافت.

تمرکز بخش قابل‌توجهی از نظامیان روسی در مرزهای جغرافیایی دو غول کمونیستی و در‌گیری خشونت‌بار بین ارتش‌های دو کشور در طول مرزها، ماهیت روزمره پیدا کرد. چوئن لای که در درون حزب کمونیست سمبل جناح راست محسوب می‌شد برای مائوتسه تونگ، رهبر چین که تنش ارزشی و حضور سربازان روسی در طول مرزها را کاملا ملموس یافته بود واقعیت سوم را هم آشکار ساخت. آمریکا هرچند ممکن است ببر کاغذی باشد اما باید متوجه بود که این ببر از «پنجه‌های اتمی» برخوردار است و نباید از بُرد ویرانگری تکنولوژی نظامی این کشور غافل شد.

دو جناح چپ و راست حزب کمونیست چین با درک اینکه خطر اصلی برای چین در مجاورت مرزهای این کشور آرایش یافته، با وقوف بر اینکه جدی‌ترین خطر برای بقای نظام سیاسی ضعف و عقب‌ماندگی اقتصادی است و با آگاهی برای اینکه شعارهای انقلابی برخلاف اوایل انقلاب کمونیستی نه انسجام ملی را سبب می‌شود و نه آمریکا و متحدان منطقه‌ای او را به هراس می‌اندازد، در چارچوب یک منطق استراتژیک و نه جناحی، در چارچوب یک دگردیسی بنیادی و نه نومیدی و یأس از کسب قدرت در داخل و به‌دنبال تبلور گفتمان بین نخبگی و نه حذف نخبگان، مذاکره با آمریکا را کوتاه‌ترین مسیر برای توسعه اقتصادی کشور، کسب اعتبار و بالابردن شأن منطقه‌ای و جهانی چین یافتند. ریچارد نیکسون که در جست‌وجوی پایان‌دادن به تحقیر آمریکا در جنگل‌های ویتنام در شرق آسیا و تسریع سقوط دشمن همتراز اتحادجماهیرشوروی بود، با وجود اینکه اساسا «به جهت مخالفت با انقلاب چین توانسته بود جایگاه در سنا، معاونت ریاست‌جمهوری و کاخ‌سفید را برای خود تضمین کند منطق ژرف‌نگر استراتژیکی هنری کیسینجر را در مورد چین چالش‌ناپذیر یافت.

از نظر استاد دانشگاه هاروارد و طراح اصلی سیاست خارجی آمریکا، دوستی و همکاری با کمونیست‌های چین به رهبری مائوتسه تونگ برگ برنده آمریکا برای واژگون‌کردن دشمن همترازی به‌نام شوروی و تثبیت قدرت جهانی آمریکا بود. ریچارد نیکسون دست‌های مائوتسه تونگ را فشرد و اعلامیه شانگهای که غرور ملی مردم چین و ارزش‌های آنان را با بیان اینکه نیروهای نظامی خارجی باید سرزمین‌های دیگر را ترک کنند و به کشور خود بازگردند (ویتنام) برجسته کرد و از سوی دیگر اعتبار جهانی آمریکا با ذکر اینکه دفاع از آزادی‌های فردی مشی آمریکاست، در سال1972 به‌وسیله رهبران دو کشور امضا شد. چین به پای میز مذاکره با آمریکا گام برداشت چون مائو و چوئن لای به‌عنوان رهبران دو سوی طیف سیاسی چین به بلوغ استراتژیک در صحنه بین‌المللی و بلوغ فراجناحی توسعه‌محور در داخل رسیده بودند.

ریچارد نیکسون و مشاور امنیت ملی کیسینجر که از بزرگ‌ترین جایگاه سیاسی و آکادمیک برخوردار بودند با درک مولفه‌های بالقوه قدرت چین و تاثیرگذاری منطقه‌ای و جهانی این کشور، کمونیست‌های چینی را به‌عنوان شرکای آمریکا اجتناب‌ناپذیر یافتند. تجربه روند مذاکرات آمریکا و چین به‌عنوان دو کشور دشمن نشان داد که کشور خصم هنگامی باید به پای میز مذاکره با آمریکا برود که به‌طور همزمان، میان مردم و نخبگان حاکم، تعریف و درکی متفاوت در مقام مقایسه با گذشته از خود، منطقه و جهان در کشور مشروعیت یافته باشد. هنگامی باید به پای میز مذاکره با آمریکا گام برداشت که آمریکا فزون‌ترین میزان خودباوری (کمترین جلوه‌ای از یأس و استیصال)، بالاترین میزان همسویی بین نخبگان (کمترین منازعه و خصومت جناحی)، وسیع‌ترین تلاش برای تحقق حقوق مسلم ملی (کمترین توجه به معادلات مالی) و گسترده‌ترین عزم برای بسیج سرمایه‌های مادی و انسانی در جهت توسعه اقتصادی و سیاسی را در میان مذاکره‌کنندگان کشور خصم مشاهده کند.

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا