جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
خط را به حضرت زهرا(س) سپرده ام
خط را به حضرت زهرا(س) سپرده ام
![]()
همواره تبسمی محمدی بر چهره داشت و حسن وار همه زندگی اش را با آنهایی که به نان شب محتاج بودند قسمت می کرد. از آن آدم هایی بود که اسم و فامیلش ترجمه رفتار و کردارش بود. به هر طریق مشروعی که می شد به دیگران فایده رساند، دریغی نداشت. اسم با مسمایش «محمدحسن فایده» بود، جانشین تیپ جواد الائمه(ع) که در 24 فروردین سال 1362 در فکه آسمانی شد.
کارهائی انجام می داد، که از دید خیلی از برادران سپاه پنهان بود، به محرومین سر می زد و از آنها دلجوئی می کرد. توفیق پیدا کردیم که با ایشان سرکشی از خانواده های در شهر بیرجند برویم، به خانه رسیدیم، خانه ای نیمه ویرانه بود. داخل خانه شدیم، مرد و زن پیری در اتاق نشسته بودند. انگار که چند روزی بود، هیچکس به آنها سرکشی نکرده بود، پیرمرد، مریض احوال روی زمین دراز کشیده بود، شهید ماشینی تهیه کرد و پیرمرد را به بیمارستان برد، بعد از معاینه و گرفتن دارو او را به خانه اش برگرداندیم. (به نقل از مهدی پیرایش)
شهید فایده کت و شلواری را که برای مجلس ازدواجش گرفته بودیم، تمیز و نو نگه داشته و به بچه های سپاه گفته بود: هرکدام از شما خواستید داماد شوید، از همین کت و شلوار من استفاده کنید. پس از ازدواج ما، کت و شلوار دامادی ایشان وقف بچه های سپاه بود. هرکدام از بچه ها که می خواستند ازدواج کنند می آمدند و همان کت و شلوار را می گرفتند و استفاده می کردند. آن چند نفری که من بیاد دارم. همان کت و شلوار را برای دامادیشان پوشیدند، همه آنها به شهادت رسیدند. (به نقل از همسر شهید)
یکسال تابستان به «مزار کوه» رفته بودیم. پس از این که ناهار خوردیم به اتفاق خواهرم یک ظرف غذا برای خانم های دست فروشی که آنجا بودند بردیم و متوجه شدیم که عکس شهید فایده را آنجا زده اند بعد خواهرم گفت: این نوه شماست که شهید شده است؟ خانم در جواب گفت: نه من که نوه ندارم. این آقا همیشه به ما سر می زد و برای ما خوراک و پوشاک می آورد. مدتی بود که از او خبر نداشتیم تا این که بچه ها آمدند و گفتند: کسی که به شما کمک می کرد، شهید شده است. به آنها گفتم: پس یک عکس از او بیاورید که صبح ها او را زیارت کنم. (به نقل از همسر شهید)
در اردوگاهی نزدیک بستان بودیم و هنوز مشخص نبود به کدام موقعیت اعزام خواهیم شد. چند شبانه روز آنجا بودیم. هر شب که از خواب بیدار می شدم می دیدم محمدحسن در تاریکی شب رفته و سنگر خالی پیدا کرده است. نماز یا قرآن می خواند یا سرش را بر سجده گذاشته و صدای الغوث الغوثش بلند است. سجده هایش 20 دقیقه تا نیم ساعت طول می کشید. (به نقل از غلامحسین اصغری)
دشمن پاتک سنگینی کرد حدود 150 دستگاه تانک در بیابان روبروی ما بود، امکانات ما نسبت به دشمن واقعاً قابل مقایسه نبود، ساعت حدود 9.30 صبح زود نیروهای تحت امر من اعلام کردند که: آرپیجی تمام شده است. من به شهید فایده گفتم: آقای فایده در جریان باشید که گلوله های آر پی جی برادرانمان هم تقریباً تمام شده، اگر اصلاح می دانید به عقبه اعلام کنید که ما را کمک کنند، ایشان حرف جالبی زد گفت: آقا! این خط را از زمانی که من آمده ام به ائمه اطهار سپرده ام، خدا گواه است که اگر خط سقوط کند، روز قیامت سر راه فاطمه زهرا(س) را می گیرم. اندکی نگذشته بود که یک ماشین گلوله آرپی جی به خط رسید. (به نقل ازغلامحسین اصغری)
شب آخری که پیش خانواده اش بود از تمام اقوام و نزدیکانش دعوت کرد تا کنار هم باشند. گویا می خواست بفهماند که: این سفر، سفر آخر است! او با شهادت معامله ای کرده و اهل دنیا نیست. لذا بسیار سرحال و بانشاط بود. بنده توفیق پیدا کردم که در آن مراسم باشم و تعدادی عکس بگیرم یادم هست اولین عکسی که می خواستم بگیرم، او به طرف اتاق رفت همه فکر کردیم که او رفته سروصورت خود را شانه ای بزند و مرتب کند. ولی این طور نبود، از داخل اتاق با عکسی از امام بیرون آمد و آن را روی سینه اش گرفت و گفت: حالا عکس بگیر. آن عکس روز تشییع جنازه جلوی تابوتش نصب شد. (به نقل از حسن طیبی نژاد)
تهیه و تنظیم: فهیمه فایده (فرزند شهید محمدحسن فایده)
[برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]
[ad_2]




