دوستان و دشمنان در نگاه شهید آوینی
نه! هيچ‏چيز تمام نشده
(مقاله دیروز راوی فتح انگار برای امروز نگاشته شده است)

… رودربايستی را كنار گذاشته‏ام، زدن اين حرف‏ها شجاعتی می‏خواهد كه با عقل و عقل‏انديشی… و حتی ژورناليزم جور درنمی‏آيد، چرا كه حزب‏اللّه، حتی در ميان دوستان خويش غريبند، چه برسد به دشمنان، اگرچه در عين گمنامی و مظلوميت، باز هم من به يقين رسيده‏ام كه خداوند، لوح و قلم تاريخ را، بدينان سپرده است.


روزگاری بود كه «آته‏ايسم» ]الحاد]، شده بود ملاك روشنفكری و هركس در هرجا مقاله می‏نوشت و راجع به هرچه می‏نوشت، بی‏ربط و با ربط، فحشی هم نثار دين و دينداری و خداپرستی می‏كرد.

و بود تا انقلاب شد و بعد، از اواخر سال ۱۳۶۰ تا چندسال پيش، روزگاری رسيد كه جز «آته‏ايست»های ذاتی و حرفه‏ای، ديگران شجره وجودشان در نسيم بهار انقلاب تكانی خورد و چه بسيار از روشنفكران كه توبه كردند و حتی به صف مجاهدان راه خدا پيوستند و بود تا…


حالا باز هم قسمت حزب‏اللّه از تمدن شهرنشينان، غربت و مظلوميت است و راستش از دنيا، توقعی جز اين نيز نمی‏رود. اينجا مهبط عقل است و حزب‏اللّه عاشق و در ميان دنياداران با همان مشكلی روبه‏روست كه هزار و چهارصد سال است اوليای خدا با آن روبه‏رو هستند. و چرا هزار و چهارصد سال؟

«اوپانيشاد»ها را هم كه بخوانی، خواهی ديد كه از همان آغاز آفرينش انسان، آب عشق و عقل با هم در يك جوی نمی‏رفته است. عقل، می‏خواسته كه خانه دنيای مردمان را آباد كند و عشق، می‏خواسته كه خانه آخرت را.

و ظاهر، همواره در كف عقل روزمره بوده است، جز بُرَهاتی كه عاشقی بر مَسنَدِ حكومت می‏نشسته و چند صباحی حكم می‏رانده… اما فقط چند صباحی، و عاقبت، باز هم همچون مولای عاشقان، گرفتار دشمنان عقل انديشِ ظاهربين می‏گشته است و كارش بدانجا می‏كشيده كه حتی شبانگاه را نيز با لباس رزم بگذراند. و بعد هم می‏دانی: محراب و شمشير و خضاب خون و باز هم روز از نو،
روزی از نو…

عقلِ دنيادارِ عاقبت انديش رياكارِ منفعت‏پرستِ مصلحت‏انديش، بر اريكه‏ای كه حق عشاق است تكيه می‏زند و با زكات مسلمين، كاخ خضرا می‏سازد و با شمشير منتسب به اسلام، گردن عشاق می‏زند. حالا بعد از اين هزارها سال كه از عمر انسان می‏رود، يك بار عاشقی فرصت يافته است تا بساط حاكميت عشق را برپا دارد، اما در جهانی كه عقل؛ يكسره طعمه شيطان گشته است و عشق را، جز در كشاله رفتنِ بدن‏های كرخت نمی‏جويند، از هر طريق كه راه بسپاری، كار را به قطعنامه ۵۹۸ می‏كشانند و قوانين خود بنيادانه اومانيستی عقل انديشانه شرك‏آميز را، در برابر «قانون عشق» می‏گذارند… و چه بايد كرد؟ نگاهی به شهر بيندازيد! عقل غربی سيطره يافته و وجود بشر را در دائره‏المعارف خويش، معنا كرده است.

بی‏دردی و لذّت‏پرستی، توجيهی عقلايی يافته است و از ميدان‏های ورزش تا كلاس‏های دانشگاه، «ربّ‏النوع تمتّع» است كه پرستيده می‏شود و باز در اين ميان، بسيجی حزب‏اللّه، تنها و غريب است و با آن چوب زيربغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستيكی و… موی كوتاه و محاسن و لباس ساده و فقيرانه و لبخند معصومانه، مظهری است از يك دوران سپری شده كه با «خونين شهر» آغاز شد و در «والفجر ۱۰» به پايان رسيد و بعد از «مرصاد»، از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت كرد و بيماردلان را در اين غلط انداخت كه: «ديگر تمام شد!»

نه!… نه فقط هيچ‏چيز تمام نشده است؛ كه تاريخ فردا نيز از آن ماست، امّا اينجا، عالم ظاهر است و بسيجی عاشق، اهل باطن. و وقتی در ميان مسجدی‏ها نيز، عموميت با ظاهرگرايان باشد، وای بر احوال ديگران!

چه می‏گويم؟ گاهی هست كه آدم دلش می‏خواهد، فارغ از همه اعتباراتی كه مصلحت‏انديشی‏های عقلايی را ايجاب می‏كند، فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل»، يعنی آن حرفی كه بيشتر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند، چرا كه وجه حقيقی هركس، دل اوست. تو می‏توانی مانع شوی از آنكه انعكاس احساس‏ات در چهره‏ات ظاهر شود، اما در قلب… ممكن نيست.

می‏گويند كه خيال، رام ناشدنی است، امّا می‏شود. من می‏شناسم كسانی را كه خيال‏شان، مركوبِ بالداری است كه آن‏ها را هربار كه اراده كنند، به ملكوت می‏برد. اما نمی‏شناسم كسی را كه بتواند جلوی انعكاس وجود خويش را در آينه قلبش بگيرد. قلب، خلاصه وجودی آدمی است؛ مُجمَلی است از وجودِ تفصيلی آدمی، كه آنجا بعد از مرگ، كتابی می‏شود منشور، كه
خبر از وجود نهايی انسان می‏دهد؛ خبر از همان وجودی می‏دهد كه از ديگران می‏پوشانيم. اينجا عالمی است كه می‏توان دروغ گفت، اما آنجا؛ عالمی است كه نمی‏توان مانع از رسوايی شد و اين هم از خصوصيات همين عالم است كه آدم برای آنكه حرف دلش را بزند، بايد اين همه مقدمه بچيند و صغری و كبری بياورد.

وقتی طبل «جهاد در راه خدا» نواخته می‏شود، دوران حكومت عشق آغاز می‏گردد، چرا كه جز عشاق كسی حاضر به فداكاری و از جان گذشتگی نيست. دوران جهاد، دوران حكومت عشق است، اما در اينجا كه مهبط عقل است، معلوم است كه حكومت عشق نبايد هم‏چندان پايدار باشد. نمی‏شود؛ مردم كه همه عاشق نيستند. از زن‏ها و كودكان و پيرزن‏ها و پيرمردان كه بگذريم، آن خيل عظيم اهل دنيا را بگو كه از زندگی، فقط همين يك جان را دارند و به آن، مثل كنه به شكمبه گوسفند چسبيده‏اند. تنها عشاق می‏توانند بر ترس از مرگ غلبه كنند و از ديگران، نبايد هم انتظار داشت كه از مرگ نترسند. نگوييد «دوران جنگ»؛ بگوييد «دوران جهاد در راه خدا»، و خدا هم اين جام بلا را جز به بهترين بندگان خويش نمی‏بخشد. جام بلاست و جز به «اهل بلا» نمی‏رسد. ديگران آن را «شوكران» می‏انگارند.

پس دوران‏های جهاد نمی‏تواند طولانی باشد، امّا دوران‏های تمتّع از حيات، گاه آن همه طولانی است كه اهل دنيا را نيز دل‏زده می‏كند. آنگاه كه طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته می‏گردد و «اهل بلا» درمی‏يابند كه نوبت آنان در رسيده است، «اهل دنيا»؛ چون مارمولك‏های بيابانی كه از رعد و برق می‏ترسند، ناله‏كشان به هر سوراخی پناهنده می‏شوند.

وقتی طبق جنگ برای خدا نواخته می‏شود، عشاق می‏دانند كه نوبت آنان رسيده است كه؛ قَليلٌ مِنْ عِبادی‏الشُّكُور… وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می‏شود، در نزد اينان، عقل و عشق دست از تقابل می‏كشند و عقل، عاشق می‏شود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل كه صاحب خويش را به سربازی و جانبازی می‏كشاند. امّا در نزد ديگران، ترس جان و سر، عقل را به جنونی مذموم می‏كشاند و هر ننگی را می‏پذيرند تا بتوانند اين خون تمتع از حيات را بمكند، مثل كنه‏ای كه به شكمبه گوسفند چسبيده است. دوران جنگ، دوران تجلّی عشق بود و دوران جلوه‏فروشی عشاق، و سرّ اين سخن را؛ جز آنان
كه به غيب ايمان دارند و مقصد سفر حيات را می‏دانند، درنمی‏يابند. دوستی شب عمليات با من می‏گفت: «كاش مدعيان اين «حس غريب» را درمی‏يافتند؛ اين وجد آسمانی را كه گويی همه ذرّات بدن انسان، در سَماعِ وصلی رازآميز، «عينِ لذّت» شده‏اند. نه آن لذّت كه هر حيوان پوست‏داری كه حواس پنجگانه‏اش از كار نيفتاده است حس می‏كند؛ بلكه «اَلَذِ لَذّات» را.»

گفتم: «عزيز من! مدعيان را به خويشتن واگذار. خدا اين حس را به هر كسی كه نمی‏بخشد؛ توقيفی است و توفيقی، هر دو.»

او رفت و شهيد شد و من وقتی بالای جنازه خون‏آلودش نشسته بودم، به يقين رسيدم كه «شهداء از دست نمی‏روند، به دست می‏آيند.»
وقتی كسی می‏انگارد هرچه را كه نبينند و لمس نكنند، باور كردنی نيست و از تو می‏پرسد: «دستاورد ما در جنگ چه بوده است»؟ از كلمه «دستاورد» بدت نمی‏آيد؟ من بدم می‏آيد، اگرچه كلمه كه گناهی نكرده است. امّا؛ مگر همه‏چيز را بايد به همين دستی بدهند كه از اين كتف گوشتی و استخوانی بيرون زده است و به پنج انگشت بندبند ختم گشته است؟

«دستاورد» كلمه‏ای است كه آدم را فريب می‏دهد. با كلمه «دستاورد» كه نمی‏توان حقيقت را گفت. چه بگويی؟ بگويی: «بزرگترين دستاورد ما انسان‏هايی بوده‏اند به نام بسيجی»؟

خليج‏فارس آن همه ماهی دارد كه می‏شود دويست كشتی صيد صنعتی [از آن كشتی‏هايی كه ماهی‏ها را دويست كيلو، دويست كيلو در حلق‏های بزرگ و وحشتناك خويش هُرت می‏كشند] سالی دويست ميليون ماهی دويست كيلويی بگيرند؛ اما كجاست آن شجاعت و توكّل و عشقی كه يكی مثل «نادر مهدوی»(۱) يا «بيژن گُرد»(۲) بر يك قايق موتوری بنشيند و به قلب ناوگان الكترونيكی شيطان در خليج‏فارس حمله بَرَد؟ می‏پرسد: «اين شجاعت و توكّل و عشق به چه درد می‏خورد؟» هيچ! به درد دنيای دنياداران نمی‏خورد، اما به كار آخرت عشاق می‏آيد، كه آنجاست دار حاكميت جاودانه عشاق… و من به بسيجيان اميد بسته‏ام؛ نه منِ تنها، همه آنان كه «تقدير تاريخی انسان فردا» را دريافته‏اند و می‏دانند كه ما از آغاز قرن پانزدهم هجری، پای در «عصر معنويت» نهاده‏ايم.

منبع: مجله سوره، دوره دوم، شماره ۴، تير ۱۳۶۹
پانوشت:
۱ و ۲- سردار «نادر مهدوی» به همراه معاون رشيدش «بيژن گرد»، «مهدی محمدی‏ها» و جمعی از رزمندگان نيروی دريايی سپاه، در شانزدهم مهرماه سال ۱۳۶۶، به دنبال تهاجم ناوگان ارتش متجاوز آمريكا به سكوها و كشتی‏های ايرانی در خليج‏فارس، مأمور دفع تهاجم نيروهای آمريكايی شدند. پس از نبردی نابرابر، كه منجر به سرنگونی يك فروند هلی‏كوپتر متجاوزين آمريكايی توسط موشك «استينگر» شليك شده از سوی مهدی محمدی‏ها شد، او به شهادت رسيد و ديگر مدافعين بسيجی به اسارت گرفته شدند. نادر مهدوی و بيژن گرد، در عرشه ناو آمريكايی «يو.اس.اس.چَندلِر» تحت شكنجه و بازجويی قرار گرفتند و به علت سرسختی و پايمردی خويش، توسط تفنگداران دريايی ارتش آمريكا، مظلومانه به شهادت رسيدند.