جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
۞و شام ماند و شرمندگىاش…۞
چشمانش را كه گشود،
موج نگاهش را به درياى نگاه عمه فرستاد.
عطر نوازشگر دستان عمه را در هواى ساكت خرابه بوييد.
غنچه كبودش را از هم گشود و فريادى به بلندى بامهاى دنيا در حنجرهاش جان گرفت
و همچون نجوايى غريب به گوش رسيد كه: بابا…
ترنم دردآفرين نهيبش پنجهاى دردناك شد كه بر دلها چنگ انداخت و باران، آشيانه چشمان همگان را با خود شستشو داد. صداى شيون ملائك به گوش مىرسيد. در آن گوشه خرابه، بر پيكر شب، سياهى سايه افكنده بود و ماه از شرم روى سه ساله دخترى، رخ در نقاب كشيده بود. شهر در پس پردههاى غبار آلود غفلت و جهالت خفته بود كه ناگاه فريادى به بلنداى تاريخ، چشمان غنوده در بى خبرى را بر آشفت، مجسمه ظلم و فساد كه در شرارت خود فنا گشته بود، تلاطم شب را به اوج رسانيد آن گاه كه حيرت زده پرسيد: چيست اين صدا؟… و پاسخ شنيد: سه ساله دخترى بابا مىخواهد. آنگاه خندهاى كريه سر داد و جغدان شوم به شب نشسته با او همنوا شدند. طبق نور وارد خرابه شد و عطر بابا فضاى جانها را از آن خود كرد.
ملائك آرام گرفتند تا سه ساله دختر به پيشواز طبق رود
و جام جانش را با بوسه بر لبان پدر لبريز سازد.
عطر آسمانى پدر را به مشام جان خريده بود و مىگشت و چشمان جستجوگرش را بر طبق پوشيده دوخته بود. زانو بر زمين نهاد آن گاه كه طبق را مقابل چشمانش بر زمين نهادند. صداى تلاوت نور را شنيد و نجواى دلنشين بابا…
عمه را نگريست كه چشمانش خانه درد بود و زانو بر زمين نهاده بود.
چشمها به او دوخته شده بود و آماده باريدن بود.
آه و ناله افلاكيان به گوش مىرسيد
و صداى مويه ملائك جانها را به آتش مىكشيد.
دست بر پرده نهاد و عمه چشمانش را بست.
عطر الهى بابا را از پس پرده شنيده بود
و حالا مشتاق ديدار چشمان هميشه سخنگوى بابا…
و آن چه ديد…
اركان عرش لرزيد
و شهر با فرياد جانخراش سه ساله دخترى غمديده، از خواب غفلت به درآمد.
عطر پاك چشمهاى بابا هواى خرابه را از آن خود كرد
و نفسها بوى عشق گرفت.
جملهاش در سراسر تاريخ طنين انداز گشت: «… يا ابتاه!
من ذاالذى خضبك بدمائك؟
يا ابتاه!
من ذاالذى قطع وريديك؟
يا ابتاه!
من ذاالذى ايتمنى على صغر سنى؟…»
لب بر لب خونين پدر نهاد
و هرم داغ عاشورا دوباره در تمام لحظههاى خرابه پيچيد.
با دستان كوچكش تمام مرثيهها را مقابل ديدگان پدر ورق زد
و سوگنامه غريبى را در ديار غريبان به نجوا نشست.
دوباره غروب عاشورا زنده شد
و دوباره داغ اندوه سنگينتر از هر زمان ديگرى
جانها را نواخت و قلبها را گداخت.
آن گاه كه تاول پرخون پاهايش را در معرض ديدگان پدر نهاد،
آخرين جرعههاى عشق را از لبان پدر نوشيد
و عطر آسمانى پدر را به كام جان خريد
و اين آغاز صبحى بود با طراوت و روشن در زندگى رقيه سه ساله!
صبحى كه جان او را پيوندى داد ابدى با جان عاشق پدر،
و ملائك شيون كردند و صداى مويه شان در افلاك طنين انداز شد
و خرابه شام ماند و نجواى هميشه زنده دختركى دردمند در هجران دردآلود پدر
و شام ماند و شرمندگىاش
كه تا هميشه تاريخ رنج و محنت دخترى سه ساله را به دوش خواهد كشيد.
عمه ماند و دردى افزون كه بار امانت از دستش افتاد و نوگلى نازدانه پرپر شد؛
پيش از آن كه عطر روح بخش پدر را دوباره از فضاى شهر مدينه بشنود
و سر در آغوش رسول الله (صلىاللهعليهوآله) بنهد و بغض با او بگشايد..
و شام ماند و تمام غصههايش
و سوز و غربت دختركى كه همه تاريخ را با نالههايش سوزاند! ….
[ad_2]






