یک نفر با اسب می آید…

خانه » یک نفر با اسب می آید…

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

یک نفر با اسب می آید…


دلم می گیرد از دلگیری مردان تنهایی

که شب هنگام

سر به زیر افکنده

شرم خالی دستان خود را ،

در کویر مهربانی

چاره می جویند

دلم می گیرد از این سفره های کوچک بی نان

و دستان نحیف کودکی یخ کرده ، بی فرجام

نگاه سرد و رد این هزاران سیلی بر گونه

و از احساس آن مردی که با تردید ، با اندوه

بر روی قامت شب می نویسد:

تا طلوع صبح راهی نیست

خدا را ای عزیزان مقوا فرش و آسمان شولای هم کیشم

با چه کس گویم

که این خلیفه ، اشرف مخلوق عالم

سرد و یخ کرده

کنون در جوب می خوابد

خجالت می کشم از سجده های رفته بر آدم

خلف فرزند آدم ، شرمگین سفره خالی

برای رهن خانه کلیه های خودش را می فروشد

دخترش ، آری عزیز دامن حوا

برای لقمه ای نان ….

خدای من چه گویم؟؟

دلم می گیرد از این استخوان در گلو

این خار در چشمی

که می میراند این شادی خوشبختی در جمع فقیران را

چه سخت است آن زمانی را که می فهمم گمان کردم مسلمانم

شنیدم آن صدایی را که می خواند من را

و دیدم خالی دستان بابا را،که آب و نان نمی آرد

و لیکن آبرو دارد

که فقیر مردمان تقدیر آن ها نیست ، آیا هست؟

فرو افتادگان را هم خدایی هست ، آیا نیست؟

خدایا من نمی دانم گناه بی کسی با کیست

دلم می گیرد از بغض وسکوت و ترس انسان ها

از آن حسرت که فریاد آوری یک آه

و از تک سرفه های کودک همسایه مان وقتی دوایی نیست

و از نمناکی چشمان آن مردی که با دستان خالی

از تو می پرسد

برای کودک تبدار من آیا امیدی هست؟؟

چه شرمی دارم از این وصله های دامن سارا

و کفش پاره دارا

به هنگامی که تکلیف خودش را از میان پرده های اشک می کاود

و می خواند

یک نفر با اسب می آید

که مردی از تبار روشنی

سارا نمی داند کدامین روز آدینه

ولی با بغض می گوید

که او یک روز می آید…

[برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا