جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
یك پك بزن خستگیات در بیاید
یك پك بزن خستگیات در بیاید
دیگر ادامه ندادم . به آرامشش نگاه كردم و حصیر زیر پایش و بخار چای در دستش و صورت پر چروكش و آتش سیگارش . دید به سیگارش نگاه میكنم . انگشتهاش را دراز كرد طرفم ، با سیگار روشنی میانشان ، و گفت « بگیر یك پك بزن خستگیات در بیاید ! »
سمت راست نخلستان بچههای ارومیه سنگر داشتند . مهدی هم آنجا بود . گاهی میرفتیم آنجا سری به آنها میزدیم . با مهدی كه بیشتر آشنا شدم روزی دستم را گرفت گفت « من یك چیزی كشف كردهام ، نعمت . میخواهم نشان تو هم بدهمش . »
گفتم « چی هست ؟ بمب عمل نكرده ؟ »
گفت « شاید هم باشد . »
مرا برداشت برد توی باغی پر از درختهای انگور و عجب باغ قشنگی هم ! پیرمردی آنجا بود ، نشسته ، كه سیگار میكشید . در بساطش چای هم پیدا میشد . دشداشهی عربی تنش بود و چفیهیی دور سرش . فارسی را به زور حرف میزد .
مهدی گفت « این هم آن بمبی كه میگفتم . »
گفتم « این كه بلد نیست فارسی حرف بزند . »
خندید گفت « مگر من بلدم ؟ »
آنجا مدام خمپاره میخورد به درختها و كنار بساط پیر مرد و او بیخیال بود و سیگارش را میكشید و با لهجهی غلیظ عربی به ما تعارف میكرد چایمان را بخوریم تا سرد نشده . جای پیر مرد نزدیك قبضهی مهدی بود و عراق مدام آن اطراف را میكوبید و این برای پیر مرد ممكن بود خطرآفرین باشد . گفتم « با این همه سرو صدا ، توی این همه آتش ، چرا ول نمیكنی بروی ؟ »
به عربی گفته بودم .
گفت « كجا بروم ؟ این همه گاو و گوسفند و بز را چی كار كنم ؟ این باغ را چی كار كنم ؟ میتوانم ببرمشان ؟ یكی باید باشد كه آنها هم باشند . مگر نه ؟ »
گفتم « ولی این خمپارهها خیلی كورند . نمیفهمند به كی میخورند به كی نمیخورند . »
گفت « مگر آنها نمیخواهند ما برویم كه این جا خالی بماند ؟ »
گفتم « خب شاید ما بتوانیم … »
دیگر ادامه ندادم . به آرامشش نگاه كردم و حصیر زیر پایش و بخار چای در دستش و صورت پر چروكش و آتش سیگارش . دید به سیگارش نگاه میكنم . انگشتهاش را دراز كرد طرفم ، با سیگار روشنی میانشان ، و گفت « بگیر یك پك بزن خستگیات در بیاید ! »
چایش بیشتر از سیگارش مزه داد . و مهدی تمام این چیزها را میدانست . گفت « دیدی گفتم شاید بمب عمل نكرده باشد . »
یك بار هم خاطرم هست كه داشتیم جبههها را نشان آقای هاشمی میدادیم . سه چهار تا ماشین ارتش هم پشت سرمان میآمدند . آخر از همه رفتیم پیش خمپارهی مهدی .
مهدی گفت « الله بندهسی ! اینجا زیر آتشست . جای ما را مشخص كردهاند . چرا آوردیش اینجا ؟ »
گفتم « میخواستند … »
گفت « فقط زودتر . »
یك ارتشی ( معاون ستاد جنگ ) داشت برای آقای هاشمی چیزهایی را توضیح میداد و همه دورشان جمع شده بودند . دویست نفری میشدند . آن هم زیر آتش .
آقای هاشمی پرسید « این ثبت تیرست ؟ »
گفتم « بله اگر شما بزنید میرود میخورد به عراقیها . آمادهست . »
مهدی خواست چیزی بگوید . حتی گفت . ولی صداش در آن شلوغی به كسی نرسید .
میگفت « نزنید ! الآن این جا را میزنند . همانطور كه ما ثبت تیر آنها را داریم آنها هم ثبت تیر ما را دارند . »
آقای هاشمی گفت « یك گلوله بزنیم ببینیم چه میشود ! »
یك ارتشی ضامن را كشید و رها كرد و آتش عراق شدید شد . پشت سر هم گلوله میآمد . گلولهیی آمد رفت افتاد پنجاه متری آنجا ، در یكی از جویها . همه خوابیدند . دور آقای هاشمی را گرفته بودند نگذاشته بودند خیز برود . من نیم خیز شده بودم و آقای هاشمی ، همان طور ایستاده ، كنار من بود . جا نبود خیز برود . تركشها هم از كنارش رد میشدند میرفتند .
مهدی فریاد زد « بیاوریدش توی سنگر ! »
سریع بردیمش توی سنگر . جا نبود همه بروند آنجا . ما ایستادیم بیرون . كسی طوریش نشده بود .
مهدی گفت « بار آخرت باشد آ . »راوی : نعمت سلیمانی
ساجد
[ad_2]





