جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
کمک بی منت امام رئوف به مرد غریبه
کمک بی منت امام رئوف به مرد غریبهغریبه ی بلند قامت پا به مجلس گذاشت. خوب به همه نگریست. به تک تک چهره ها خیره شد تا به چهره آشنایی رسید. فهمید خودش است. زیبا و جذاب بود، با لبخندی ملیح که روی لب هایش داشت. بی آنکه از کسی چیزی بپرسد، یک راست کنار امام رضا (ع) رفت و نشست. مجلس گفت و گوی علمی میان حضرت و شاگردانش بود. مرد بلند قامت به چهره ی امام زل زد. خواست سرش را جلو ببرد و چیزی بگوید. خجالت کشید. به خودش گفت: شاید حالا وقتش نباشد. شاید هم امام رضا (ع) برای برآوردن خواسته ی من آماده نباشند و آن وقت جلوی دیگران شرمنده ی من می شوند. مردد بود که چه کند و چه گونه بگوید. با خود می گفت: حالا چه کنم؟ اگر او کمکم نکند که در می مانم. آن وقت شب می شود و من دوباره توی کوچه های این شهر ویلان و سرگردان می شوم. نگران شد. قلبش به تپش افتاد. با خودش گفت: پرسیدن که عیب نیست. اگر برای جواب دادن آماده نبود، خیلی راحت می گوید نه. چند دقیقه سکوت کرد تا سخنان امام به پایان رسید. فوری نزدیک تر رفت و سرش را جلو برد و آهسته گفت: عرضی داشتم مولای من. امام رضا (ع) مهربان نگاهش کرد و گفت: بگو برادر. گفت: من از سفر حج می آیم و یکی از دوستان شما و دوستان پدران و اجداد پاکتان هستم. اکنون همه ی دارایی هایم تمام شده و در این شهر درمانده شده ام. باور کنید حتی پول ندارم که به فاصله ی یک روستا از این جا دور بشوم. اگر لازم می دانید، کمکم کنید تا به وطنم برسم. من مردی ثروتمند هستم. باور کنید وقتی که به شهر خودم رسیدم، به همان مقدار از طرف شما صدقه خواهم داد. من فقیر نیستم مولای من. و دیگر چیزی نگفت. شاگردان امام به او که آرام حرف زده بود با تعجب خیره شده بودند. امام رضا (ع) با خوش رویی به او گفت: بنشین. مرد بلند قامت نشست. دقایقی بعد بیشتر شاگرد ها رفتند. فقط دو نفر نزد امام ماندند. دو نفر از دوستان نزدیک و شیعیان صمیمی امام؛ سلیمان جعفری و خیثمه. امام به آن ها گفت: اجازه می دهید به اندرون خانه بروم؟ سلیمان با احترام پاسخ داد: خداوند مهربان کار شما را به پیش ببرد. امام رضا (ع) برخاست و به خانه رفت. غریبه ی بلند قامت، چشم در اتاق ساده ی امام گرداند. اتاقی که جز چند زیلو و پشتی ساده چیزی نداشت. دقایقی بعد امام رضا (ع) از پشت در اندرونی او را صدا زد. مرد برخاست و با تعجب جلوی در رفت. امام بی آنکه خودش را نشان بدهد، از بالای در کیسه ای کوچک بیرون داد و آهسته گفت : این دویست درهم را بگیر و مخارج سفرت را با آن تامین کن. وقتی به وطنت رسیدی، لازم نیست آن را از طرف من به فقرا صدقه بدهی. من آن را به تو بخشیدم. برو که نه من تو را ببینم و نه تو نگاهت به من بیفتد. مرد با خوش حالی کیسه ی کوچک پول را گرفت و خیلی زود کفش هایش را پوشید و رفت. امام رضا (ع) وارد اتاق شد و کنار سلیمان و خیثمه نشست. سلیمان پرسید: فدایتان شوم، شما به آن مرد غریبه لطف زیادی کردید، اما چرا آن کیسه را از بالای در به او دادیدو خودتان را نشان ندادید؟ امام رضا (ع) فرمودند: از آن ترسیدم که مبادا وقتی با او رخ به رخ شدم، شرم را در چهره اش ببینم. نشنیده ای که رسول خدا (ص) فرمود: کسی که احسان خود را بپوشاند پاداش او هفتاد برابر حج (مستحبی) است و آن کس که آشکارا گناه کند، درمانده و بیچاره است و کسی که گناهش را بپوشاند، زیر پوشش آمرزش خداوند است. سلیمان دیگر پلک نمی زد. او و خیثمه غرق در حرف های تازه ی امام شده بودند.
beit.persianblog.ir
[ad_2]




