وصيت نامه شهيد ناصرالدين باغاني
بسم رب الشهدا و الصديقين
هر آنکه نيست در اين حلقه زنده به عشق
بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد

ما را به جرم عشق مؤاخذه مي کنند . گويا نمي دانند که عشق گناه نيست. اما کدام عشق؟!
خداوندا، معبودا، عاشقا، مرا که آفريدي، عشق به پدر و مادر را در من به وديعت نهادي.
مدتي گذشت. ديگر عشق را آموخته بودم، اما به چه چيز عشق ورزيدن را نه، به دنيا عشق ورزيدم. به مال و منال دنيا عشق ورزيدم. به مدرسه عشق ورزيدم. به دانشگاه عشق ورزيدم.
اما همه اينها بعد از مدت کمي جاي خود را به عشق حقيقي و اصيل داد. يعني عشق به تو، فهميدم عشق به تو پايدار است و ديگر عشق ها، عشق هاي دروغين است. فهميدم که (( لا يَنفَعُ مالٌ و لا بَنون)) . فهميدم که وقتي شرايط عوض شود ((يَفِرُّ المَرءُ من اخيه و صاحبته و بنيه و امه و ابيه و…))
پس به عشق به تو دل بستم. بعد از چندي که با تو معاشقه کردم به يکباره به خود آمدم! ديدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم و تو بزرگتر از آني که معشوق من قرار بگيري. فهميدم که در اين مدت که فکر مي کردم عاشق تو هستم اشتباه کردم!!
اين تو بودي که عشق من بودي و مرا مي کشاندي . اگر من عاشق تو بودم بايد يک سره به دنبال تو مي آمدم. وليکن وقتي توجه مي کنم گاهي اوقات در دام شيطان افتاده ام ولي باز به راه مستقيم آمده ام. حال مي فهمم که اين تو بودي که عاشق بنده ات بودي و هرگاه او صيد شيطان شده تو دام شيطان را پاره کردي . هرشب به انتظار او نشستي تا بلکه يک شب او را ببيني! حالا مي فهمم که تو عاشق صادق بنده ات هستي. بنده را چه که عاشق تو شود.( عنقا شکار کس نشود دام باز گير)
آري تو عاشق من بودي و هرشب مرا بيدار مي کردي و به انتظار يک صدا از جانب معشوقت مي نشستي اما من بدبخت ناز مي کردم و شب خلوت را از دست مي دادم و مي خوابيدم. اما تو دست بر نداشتي و آنقدر به اين کار ادامه دادي تا بالاخره من گريز پاي را به چنگ آوردي.
من فکر مي کردم که با پاي خود آمده ام و چه خيال باطلي . اين کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود. مرا که به چنگ آوردي تا به دور از هرگونه هيهو با من نبرد عشق ببازي و من در کار تو حيران بودم و از کرم تو تعجب مي کردم. آخر تو بزرگ بودي و من کوچک. تو کريم بودي و من لئيم. تو جميل بودي و من قبيح. تو مولا بودي و من بنده و من شرمنده از اين همه احسان تو بودم.
کمند عشقت را محکم تر کردي. مرا به خط مقدم عشق بردي. در آنجا از شراب عشقت به من نوشاندي و چه نيکو شرابي بود. من هنوز از لذت آن شراب مستم.
اولين جرعه آن را که نوشيدم مست شدم و در حال مستي تقاضاي جرعه اي ديگر کردم. اما اين بار تو بودي که ناز مي کردي و مرا سر مي گرداندي پياله ام را به طرفت دراز کردم و تقاضاي جرعه ي ديگر کردم اما پياله ام را شکستي.
هرچه التماس کردم که جامي ديگر بده تا از حجاب جسماني بياسايم ندادي و زير لب به من خنديدي و پنهاني عشوه کردي. اکنون من خمارم و پياله دست. هنوز در انتظار جحرعه اي ديگر از شراب عشقت به سر مي برم اي عاشق من اي اله من پيا له ام را پر کن و مرا در خماري نگذار تو که يک عمر به انتظار نشسته بودي حال که به من رسيده اي چرا کام دل بر نمي گيري تو که از بيع و متاع عشق دم مي زدي چرا هم اکنون مرا در انتظار گذاشته اي؟!
اگر بدانم که ريدار متاعم نيستي و اگر بدانم که پياله ام را پر نمي کني پياله خود مي شکنم و متاعم را به آتش مي کشم تا در آتش حسرت بسوزي و انگشت حيرت به دندان بگزي!
به آهي گنبد خضرا بسوزم
جهان را جمله سرتا پا بسوزم
بسوزم يا که کارم را بسازي
چه فرمايي بسازي يا بسوزم