کسی که نشسته است همیشه خسته نیست … شاید جایی برای رفتن نداشته باشد …!

گاهی حجم دلتنگی هایم آنقدر زیاد میشود

که دنیا با تمام وسعتش

برایم تنگ میشود

دلتنگم….

دلتنگ گردش روزگاری که به من که رسید از حرکت ایستاد

دلتنگ خودم…

خودی که مدتهاست گم کرده ام

گذشت دیگر آن زمانی که فقط یکبار از دنیا می رفتیم

حالا یکبار از شهر میرویم

یکبار از یاد

یکبار از دل

و یکبار از دست…

و امان

امان از این بوی پائیز و آسمان ابریش

که آدم نه خودش میداند که دردش چیست؟

و نه هیچ کس دیگر…

دلتنگی عین آتش زیر خاکستر است

گاهی فکر میکنی تمام شده

اما یکدفعه همه ات را آتش میزند…