جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
کربلایی
سلام
تصمیم گرفته بودم بعد از سفر کربلام یه روز وقت بذارم و همه اونچیزی که گذشت رو تعریف کنم الان تقریبا 2 ماهی از سفر ربلا میگذره بعد از اون سفر زندگی من به اندازه ای متحول شد که الان وقت کردم که بنویسم چی شد و چی گذشت
روز پنجشنبه 4 اردیبهشت 93 بود که قرار شد ساعت 5 بعداز ظهر از حرم علی بن حمزه در شیراز راهی عتبات شیم اتوبوس ها (2) سر ساعت اومدن و ما هم سوار شدیم اونایی که اومده بودن واسه بدرقه اینقد بیتابی کردن که راننده ها مجبور شدن 100 متری حرکت کنن و دوباه بایستن تا یکم به نشتن و… در اتبوس نظم داده شه و بعد حرکت کنیم . بعد از اینکه نشستیم اتوبوس ها حرکت کردن به سمت شلمچه سعی کردم توی مسیر بیدار باشم و به این فکر کنم که دارم کجا و واسه چی میرم همه توانم رو گذاشتم که بخودم بیام و احساسم رو درک کنم.یکی دو ساعت قبل نماز صبح رسیدیم شلمچه . نماز که خوندیم ساعت 7 رفتیم مرز عراق قرار شده بود اول نجف بریم بعد کاظمین و بعش کربلا . ساعت 10 صبح از مرز رد شدیم اما برنامه وض شده بود گفتن بخاط انتخابات ول میریم کاظمین (1 شب) بعد نجف (3 شب) بعد هم کربل (3 شب) دو دو تا چارتا کردم دیدم بله…. شب جمعه کربلا هستیم شب لیله الرغائب امام حسین یهد این همه طلبید اونم چه طلبیدنی . قبل نماز مغرب روز جمه رسیدیم کاظمین همه اتوبوس ها خیلی آروم جلو حرم حرکت میکردن کاملا مشخص بود که داخل اتوبوس ها خبرایی مثل اتوبوس ما . حاج آقا سلام میداد و همه گریه میکرد حاج آقا از امام میخوند و همه چشم دوخته بودن به اون دو تا گنبد . صبح شنبه ساعت 9 رفتیم به سمت نجف قبل نماز ظهر رسیدیم یه امام زاد نزدیک هتل بود همونجا نماز ظهر رو خوندیم و نماز مغرب رفتیم یجایی که شیعه عقده های چندین و چند ساله اش رو میاره اونجا وااای که چفد با صفا بود یه حیاط تقریبا اندازه حیلط شاهچراغ تا چشمم به ضریح افتاد بغم ترکید و شروع کردم به گریه و حرف زدن … سلا ای شاه نجف , غریب کوفه .سلام بر اول مظلوم دو عالم , سلام ای پدر حسین … سلامعزیزدلم … کلی حرف زدم دلم نمیومد از ضریح جدا شم گذاشتم آخرای شب که خلوتتره نشستم و شروع کردم از عاشورا حرف زدم اومدن ضریح رو تمییز کنن چقد لحظه های قشنگی بود نجف جا واسه دیدن زیاد داشت مسجد وف,سهله,حنانه…. هر روز یجا میرفتیم تا اینکه صبح 3 شنبه رفتیم واسه کربلا گفتن تا کربل 2 ساعتی راه هست توی اون خلوت اتوبوس مدیر کاروان گفت اینجا کرب بلا ستبوی کربلا میاد نگفته همه گریه میکردن و آرم با خودشون ززمه میکردن آس حسین آی حسن حا آقا شروع کرد به نوحه خوندن من دنبال دیدن گنبد بودم از روی یه پل رد شدیم اونجا یه لحظه یه گنبد و ز دور 2تا گلدسته دیدم که گنبدش معلم نبود حدس زدم رسیدیم عصر رفتیم واسه زیارت کفشامون رو جلو حرم آقا بولفضل دادیم تحویل یه سلام به اربا دادیم و رفتیم زیارت عباس کربلا نماز مغرب رفتیم حرم اربب قصه هی کبربلا زیاده تا همین حد بگم شب جمعه انگار قیامت شده بود واای که چی من بگم از کبربلا که مطلب رو رسونده باشم من از کبلام یه اعتکاف گرفتم که هیچکس نفهمید چطوری اسم من نوشته شده و هزینه اش حساب شده همه مسئلیم مونده بودن که چی شده تا گفتم ولا من ایران نبودم اسم ننوشتم واسه اعتکاف خانمه گفت کجا بودی گفتم من مروز ساعت5 از کبلا اومدم گفت برو حالا فهمیدم از کجا سمت نوشته شده برو اعتکاف که جت هم قبوله اگر خواستین بیشتر تعریف کنم منم خوشحال میشم مدام از کربلا بگم
[ad_2]




