جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
کاش می شد به شوق تو…
کاش می شد به شوق تو
که گاه آمدنت
به نازنین قدمت نثار شوم
…
نمی دانستم بیایم یا بمانم
همه می گویند
دست پر بیا
اما مهدی جان
من هرگاه پیشت می آیم
دست خالیم
هیچ می دانی
آب می شود تا دستم رو می شود
گاهی هم نمی آیم
به خیال اینکه دستم را نبینی
سخن نمی گویم به گمان این که
بی مایه گیم را ندانیاما چه می شود
آخرش چه؟
مگر مهرت دلم را رها می کند
مگر یادت از یادم پا می گیرد
مگر دوریت را تاب می آورم
تو که از من انتظار پیشکشی نداری
پس می آیم دست خالی
پر از سیاهی
می آیم که سپیدم کنی
سلام
سلام ای عزیز دل
سلام ای امید من[برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]
[ad_2]




