جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
چنان در قید مهرت پای بندم
چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندمگهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندممرا هوشی نماند از عشق و گوشی
که پند هوشمندان کار بندممجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندمنه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندمچنین صورت نبندد هیچ نقاش
معاذالله من این صورت نبندمچه جانها در غمت فرسود و تنها
نه تنها من اسیر و مستمندمتو هم بازآمدی ناچار و ناکام
اگر بازآمدی بخت بلندمگر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندمسری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندمو گر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود میپسندم
[ad_2]





