جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
پیشفرضهای مسأله غیبت
نویسنده : آیت الله مصباح یزدی
پرسش این است که چرا خداوند متعال چنین مقدر فرمود تا امام دوازدهم شیعیان از نظرها غایب شود و مردم برای قرنها از توفیق استفاده حضوری از حضرت محروم باشند.
این پرسش، پیش فرضهایی دارد: فرض اول این است که خدایی وجود دارد که جهان آفرینش را آفریده و امامی تعیین فرموده است تا مردم را راهنمایی کند. فرض دوم این که خداوند متعال، از آفرینش این جهان هدف و مقصودی داشته است. فرض سوم این است که در تحقق هدف آفرینش، دستگاه نبوت و امامت ضرورت دارد؛ یعنی خداوند برای تحقق هدف آفرینش، انسانهایی را میان مردم برگزیده است تا آنان بتوانند وحی الاهی را دریافت کنند و به مردم برسانند و آن را به گونهای تفسیر کنند که مردم مقاصد الاهی را دریابند. فرض چهارم این است که پس از خاتمه نبوت، امامت بر عهده امامان معصوم (علیهم السلام) گذاشته میشود؛ فرض پنجم این است که دوازدهمین امام شیعیان از دیده مردم پنهان شده و تا کنون، بیش از دوازده قرن از زمان غیبت حضرت گذشته است و روشن نیست که چه زمانی به اذن و اراده خدا ظهور میکند تا مردم از وجود مقدسش بهره برند.
کسانی هستند که خدا و پیامبر او را میپذیرند؛ ولی اطمینان ندارند که پیامبر، وحی الاهی را درست دریافت کرده و مقصود خدا را درست فهمیده باشد؛ چرا که پیامبر نیز انسان است و انسان جایز الخطا است و احتمال دارد مانند انسانهای دیگر اشتباه کند؛ بنابراین نمیتوان به پیامبر خدا اعتماد کرد.
در این مورد، دیگر این مسأله که پیامبر از طرف خدا برای خود جانشینی تعیین کرده است یا نه، مطرح نمیشود. به فرض که تاریخ اثبات کند شخصی به نام محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) هزار و چهار سال پیش در عربستان میزیسته و ادعا میکرده که پیامبر خدا است و از طرف خدا حضرت علی (علیه السلام) را نیز به جانشینی خود تعیین کرده است نمیتوان به آن اعتماد کرد. انسانی که فهم و ادراک او در معرض خطا است، چه طور میتواند مقصد خدا را به درستی بفهمد.
اگر کسی به این سخنان اعتقاد داشته باشد، دیگر نمیتواند فلسفه وجود امام زمان (علیه السلام) را درک کند؛ چون همه اعتقادهای او بر مشکوکها بنا شده است و هیچ گاه بر اساس شکیات نمیتوان کاخ علمی بزرگی را بنا کرد.
با اثبات و پذیرش پنج پیش فرض گفته شده میتوان مسائلی را که در علم کلام، در باب توحید و نبوت و امامت مطرح شده است، اثبات کرد. در حالی که ما خدا و پیامبر و جانشینان معصوم او را قبول داریم، این پرسش مطرح میشود که چرا جانشین دوازدهم پیامبر، غایب است.
پاسخ این پرسش در واقع وصف جزئی از یک نظام یا عضوی از یک مجموعه است. ما اگر بخواهیم فلسفه قسمتی از یک نظام را درک کنیم و جایگاهش را بشناسیم، باید کل آن مجموعه و نظام را درک کنیم. ما اگر عضوی از یک مجموعه را خارج کنیم، دیگر عضو آن مجموعه شمرده نمیشود. مثال سادهای را عرض کنم: اگر کسی بپرسد: فلسفه مردمک چشم انسان چیست که در مکانهای روشن جمع، و در مکانهای تاریک باز میشود؟ این پرسش دو جنبه دارد: یکی این که از کیفیت تحقق ساز و کار این پدیده پرسیده شود که مردمک چشم انسان چگونه باز و بسته میشود. این پرسشی علمی است؛ یعنی سؤالی است که در دایره علوم تجربی قرار میگیرد و بر اساس آزمایشهای علمی قابل پاسخ است. مردمک چشم انسان اعصابی دارد که به نور حساس هستند. این سلولهای عصبی وقتی با نور شدید مواجه شوند، حالتی انقباضی مییابند و با این حالت انقباضی، مردمک جمع، و نور کمتر به آن وارد میشود و در جایی که نور کافی نیست، به طور خودکار این سلولها باز میشوند و زمینه ورود نور بیشتری را برای مردمک فراهم میسازند. در این جا، این پرسش مطرح میشود که سلولهای عصبی چگونه چنین حرکت میکنند. پاسخ داده میشود که بعضی از اعصاب، حرکت ارادی، و بعضی دیگر آنها حرکت انعکاسی دارند که حرکت مردمک چشم نیز نمونهای از حرکت انعکاسی است که سلولهای عصبی اطراف مردمک، این خصوصیت را به این عضو میدهند. این پرسشها علمی، و درباره چگونگی پیدایش این پدیده هستند؛ اما زمانی سؤال میشود که حکمت مردمک چشم چیست که باید در برابر نور شدید جمع و در مقابل نور ضعیف باز شود. این پرسش به فلسفه مربوط میشود و علم نمیتواند به آن پاسخ گوید.
اگر کسی معتقد باشد که نظام آفرینش انسان هدف دار است و مجموعه اندامهای بدن انسان که رابطه ارگانیسمی با هم دارند، برای یک هدف آفریده شده است، آن وقت به این نتیجه میرسد که انسان برای این که به اهدافش برسد، باید با محیط خارج ارتباط برقرار کند و از آن آگاه شود؛ وگرنه نمیتواند به مقاصد حیاتی خود برسد. اگر انسان با محیط خارج ارتباط برقرار نکند نمیتواند خوراک و نیازمندیهای مادی و معنوی و انسانیاش را تأمین کند. انسان برای ارتباط با محیط خارج به نظام احتیاج دارد. این عمل مانند دریچهای است که از ساختمانی به محیط بیرون باز میشود و این چشم است که باید از این راه بین انسان و محیط بیرون ارتباط برقرار کند. برای برقرار کردن این ارتباط، وجود نور شرط اصلی است. فقط با وجود نور، چنین ارتباطی برقرار خواهد شد؛ وگرنه در تاریکی مطلق هر قدر هم که انسان به چشمش فشار بیاورد، چیزی نمیبیند و ارتباط برقرار نمیشود. ساختمان چشم این گونه نیست که بتواند با هر نوری کارش را انجام دهد. چشم در وضع خاص و در محدوده معین میتواند نور را درک کند؛ یعنی اگر مقدار نور در یک محیط خیلی زیاد و در محیط دیگر خیلی کم باشد، چشم، به خوبی نمیتواند آن نور را درک کند. اوضاع بیرونی نیز هیمشه یکسان نیست. این طور نیست که همیشه نور، یکسان به چشم انسان وارد شود. مناطق جغرافیایی زمین نیز متفاوت است. صاف و ابری بودن هوا، و روز و شب بودن آ«، از تفاوتهای مناطق جغرافیایی زمین است. انسان برای این که بتواند در هر وضعی با محیط بیرون ارتباط داشته باشد و از پیرامون خودش اطلاعی به دست آورد، باید دستگاه چشمش به گونهای تنظیم شود که نور را در هر موقعیتی درک کند. در این صورت، چشم، دستگاه خودکاری میخواهد تا مردمک ر تنظیم کند؛ پس برای برقراری ارتباط با جهان بیرون به چشم نیاز داریم تا نور را تنظیم کند.
اگر کسی به هدفدار بودن آفرینش انسان معقتد نباشد، دگرگونیهای جهان را اتفاقی میپندارد و میگوید چشم و بخشهای گوناگون آن، اتفاقی پدید آمده است. از چنین دیدگاهی، بحث از فلسفه وجود چشم و اجزای آن بیهوده است. فلسفه وقتی مطرح میشود که بدانیم هدفی در کار است. هدفدار بودن چیز را میتوان با عقل تشخیص داد. عقل انسان درک میکند که ساختمان دقیق چشم و وجود اقسام سلولهای عجیب با کاربردهای گوناگون در این دستگاه، بیهوده و بیهدف نیست. اگر کار چشم و اجزای آن را تصادفی بدانیم، جایی برای فلسفه انقباض و انبساط مردمک چشم باقی نمیماند. مردمک چشم به چشم مربوط است و خود چشم نیز به دستگاه بینایی ارتباط دارد و دستگاه بینایی نیز با نظام عصبی مغز مرتبط است و به طور کلی، بدن انسان به صورت نظام پیچیده در نظر گرفته میشود. در این نظام است که انقباض و انبساط مردمک چشم معنا مییابد. اگر ما فقط مردمک چشم را درون آزمایشگاه گذاشته، در پی فلسفه وجودی آن باشیم و فراموش کنیم که مردمک چشم، جزئی از چشم است، پاسخی برای این پرسش نخواهیم یافت.
هدف از آفرینشاگر بخواهیم فلسفه وجودی انسان را بشناسیم، به این نتیجه میرسیم که کل جهان هستی نظامی عظیم است و اجزای انسان نیز جزئی از این نظام بزرگ به شمار میرود. تمام اجزای این نظام بزرگ با هم متصل بوده، ارتباط دارند و هر کدام از آنها یک نظام مستقل به شمار میآیند؛ ولی رابطه بین آنها آن قدر نزدیک است که کل آنها به صورت مستقل، یک نظام کامل را تشکیل میدهند.
اگر بخواهیم بحث را گسترش دهیم، باید مسیر کاملی از مباحث فلسفه الاهی را بپیماییم تا جهان را به صورت نظام کامل در نظر بگیریم و این پرسش را مطرح کنیم که چرا خدا این جهان را آفریده است. هدف ما این است که مسیر زندگی انسان را از مبدأ آن تا دوران آخر الزمان بیابیم. اگر این رابطه را در نظر بگیریم و این عضو را از کل نظام جدا کنیم، به پاسخ روشنی دست نخواهیم یافت. برای معنا یافتن این پرسش و طرح پیش فرضهای آن، باید ابتدا پاسخی به کل این نظام بدهیم تا اعضای آن، جای خود را در این نظام بیابند.
هدف از بعثت انبیاء (علیهم السلام)حال پرسش این است که هدف از آفرینش انسان و برانگیخته شدن انبیاء (علیهم السلام) چیست؟ در این جهان گسترده که کران ناپیدا است و ما از آغاز و انجامش آگاهی نداریم، چرا خداوند موجودی به نام انسان را در زمین آفریده است؟ خداوند، پس از این که کرات فراوان و بیشماری را در عالمهای گوناگون آفرید، اراده کرد موجودی را بیافریند که توان گزینش داشته باشد و بتواند مسیر زندگیاش را خود تعیین کند و مسؤولیت این گزینش را بپذیرد.
فرشتگان، موجوداتی هستند که همیشه از خدا اطاعت میکنند یا به تعبیر دیگر، زندگیشان یکسویه است و یک مسیر دارد و همیشه به طرف خیر پیش میروند: «بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ لَا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُون؛َ فرشتگان بندگان شایسته اویند. هرگز در سخن بر او پیشی نمیگیرند و پیوسته به فرمان او عمل میکنند» . فرشتگان موجوداتی هستند که ساختارشان بدون تغییر باقی میماند؛ یعنی نمیتوانند به جای کارهای خوب، کارهای بد را انتخاب کنند و به جای خدمت، جنایت و خیانت را برگزینند. امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در یکی از خطبههای نهج البلاغه میفرماید:
فضای بیکران آسمان سرشار از فرشتگانی است که مشغول عبادت خدا هستند.
بعضی موجودات شعور دارند؛ اما شعور این که احساس مسؤولیت کنند و خوب و بد را از هم تشخیص دهند ندارند؛ برای مثال حیوانات شعور دارند؛ اما نمیتوانند ارزشها، خوبیها و بدیها را درک کنند و یکی از آنها را برگزینند و مسؤولیتی را بپذیرند.
زمین، طبق حکمت و مشیت الاهی، به موجودی نیاز داشت که با شعور و انتخابگر باشد و زندگیاش دو مسیر داشته باشد؛ موجودی که از نظر معنوی امکان ترقی و سقوط داشته باشد؛ بتواند مسیرش را عوض کند و از یک موجود خوب به موجودی بد تبدیل شود. به این صورت بود که خداوند، انسان را آفرید تا با انتخاب و اختیارش مسیر زندگیاش را تعیین کند و مسؤولیت سعادت یا شقاوت خوی را بپذیرد. زندگی چنین موجود انتخابگری میتواند دو مسیر داشته باشد: یا سرانجام زندگیاش به سعادت و خوشی و کمال و شرف پایان پذیرد و یا بر عکس؛ البته هر امتداد، مراتبی دارد که قابل شمارش نیست سپس هدف آفرینش انسان این است که با اختیار خود مسیر درست زندگی را برگزیند تا رحمت و سعادت و فضل و شرافت را در دو جهان بیابد.
حال برای این که انسان بتواند مسیر سعادت خویش را انتخاب کند، به شناخت راه و آگاهی از مسیر درست نیاز دارد. انتخاب، موقعی معنای واقعی مییابد که از روی آگاهی باشد. اگر انسان قصد تهران رفتن را داشته باشد و در یک دو راهی که یک راه آن به تهران و راه دیگر آن به اصفهان منتهی میشود، قرار بگیرد، باید راه تهران را برگزیند و اگر بگوید: از این راه میروم تا ببینم چطور میشود، هیچ گاه به مقصدش نمیرسد. برای این که انسان بتواند از راه و هدف خویش آگاه شود و بتواند در هر مرحله از راه، مسیرش را عوض کند، به وسیلهای نیاز دارد که این شناخت و آگاهی را در اختیارش قرار دهد و مسیر تکاملی او را مشخص کند. هر انسانی اگر به مجموعه دانستههای خویش مراجعه کند، در مییابد که خیلی چیزها در عالم وجود دارد که از آنها بیخبر است و هر چه میکوشد نمیتواند اطلاعاتی درباره آنها کسب کند. در مسائل اجتماعی، سیاسی و روشهای اقتصادی و کشورداری و بین المللی و در بخش عمدهای از مسائل علوم انسانی و اجتماعی مشکلاتی وجود دارد که هنوز کارشناسان به نتایج قطعی درباره آنها نرسیدهاند. در مسائل علوم انسانی، به ویژه مسائل اجتماعی، حقوقی و سیاسی، مسائلی وجود دارد که گاهی پاسخهای آنها ۱۸۰ درجه با هم فرق میکند. کسانی که معقتد به دین اسلام هستند، خدا را از همین راه اثبات میکنند.
خداوند بزرگ برای این که انسان بتواند مسیر تکامل و سعادت خویش را تشخیص دهد، پیامبران را برانگیخت. خداوند پیامبران را فرستاد تا هدف آفرینش انسان را تحقق بخشد و کمبودهایی را که عقل انسان در دریافت وحی دارد، جبران کند. اثبات بعثت پیامبر از طرف خدا، بر عهده خود پیامبر است. او باید بگوید که پیامبر دیگری نیز پس از وی خواهد آمد یا خیر. او باید بگوید که دستگاه نبوت چگونه سامان یافته است. در عین حال، اگر ما ثابت کردیم پیامبر اسلام، همان کسی است که نبوتش در کتابهای عقاید و کلام و… اثبات شده و خاتم پیامبران است و پس از او پیامبر دیگری نخواهد آمد، معنایش این نیست که بگوییم: با آمدن پیامبر اسلام، به جز محتوای وحی، به هیچ چیز دیگری نیاز نداریم.
[ad_2]




