جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
پيشنهاد بني صدر به شهيد موحد دانش
به گزارش فارس، سردار حاج عليرضا موحد دانش از جمله سرداراني است كه با تمامي زحماتي كه كشيده است اما متاسفانه گمانم مانده است و نسل جديد شناخت كمي از او دارند. آنچاه كه پيش روي شماست مجموعه خاطراتي پيرامون اين شخصيت است كه توسط دوستان و همرزمانش عنوان شده است:
بعد از زندان اوين به علي ماموريت دادند كه گروهانش را به محل باشگاه افسران سابق ببرد. آنجا در دست تعمير بود و قرار بود مقر بنيصدر شود. يك روز بنيصدر براي بازديد به آنجا آمد. علي را ديد و از او خوشش آمد. بني صدر به علي پيشنهاد داد كه فرمانده گارد رياست جمهوري او بشود، اما علي قبول نكرد.دو روزي ميشد كه از كاخ رياست جمهوري به پادگان ولي عصر آمده بوديم توي پادگان بودم كه علي سراغم آمد و گفت: هر طور شده بچهها را پيدا كن. سنندج داره سقوط ميكنه.
بچهها به مرخصي رفته بودند. چند نفري را كه ميدانستيم موتور دارند جمع كردم و سريع به در خانه تك تك بچهها فرستادم و خبرشان كردم. وقتي همه در پادگان جمع شديم، ابوشريف فرمانده وقت سپاه براي مان صحبت كرد. او گفت كه تنها سه نقطه از شهر سنندج باقي مانده است. فرودگاه لشكر 28 و باشگاه افسران بقيه شهر را ضد انقلاب به رهبري عزالدين حسيني تصرف كرده است.
نود نفر بوديم. به هر كدام از ما يك تفنگ ژ-3 همراه با صد فشنگ دادند. سوار اتوبوس شديم و به فرودگاه تهران رفتيم. از آن جا هم با هواپيماي سي 130 به كرمانشاه عازم شديم. به آنجا كه رسيديم در خانه فرهنگ مستقر شديم. تازه آن جا بود كه فهميديم از بس عجله كردهايم متوجه نشديم كه بعضي از اسلحههايمان سوزن ندارد. علي اسلحههاي بيسوزن را طوري كه بچهها نبينند كناري گذاشت و به من كه معاونش بودم آهسته گفت: صداشو در نيار.
معتقد بود اگر بچهها بفهمند روحيهشان را ميبازند. دنبال راهي ميگشتيم تا از آنجا بتوانيم خودمان را به سنندج برسانيم. فرودگاه سنندج توي دره واقع شده بود و ضد انقلاب كه در كوههاي مشرف به آن موضع گرفته بود، فرودگاه را در محاصره داشت. راههاي زميني منتهي به سنندج نيز دست ضد انقلاب بود. بعد از صحبتهاي زيادي كه با مسئولان داشتيم. بالاخره رضايت دادند هواپيمايي در اختيار ما قرار بگيرد. قرار شد هواپيما ما را تا نزديك فرودگاه سنندج ببرد، سپس در حالي كه حركت ميكرد از آن بيرون بپريم.
سوار هواپيما كه شديم علي توي كابين رفت و با خلبان حرف زد و او را توجيه كرد. بعد پيش من آمد و گفت: بچهها رو آماده پرش كن. نزديك فرودگاه سنندج رسيديم. خلبان شجاعت به خرج داد و تا خود فرودگاه ما را رساند. به فرودگاه كه نزديك شديم. خلبان ارتفاع هواپيما را كم كرد و پايين آمد. به محض آن كه هواپيما پا به زمين زد بچهها بيرون پريدند. بعضيها حتي جعبههاي فشنگ هم همراهشان بود. ما در دوره آموزشي از ماشين در حالت حركت بيرون پريده بوديم. اما پريدن از هواپيما چيز ديگري بود. همين كه بچهها بيرون پريدند، هواپيما در جا بلند شد به طوري كه درب عقبش در همان حال بسته شد.
به سرعت به طرف سالن فرودگاه دويديم. ناگهان صدا مهيبي شنيده شد. چيزي به كف باند فرودگاه خورد و آسفالت را از جا كند. ما تا آن موقع خمپاره نديده بوديم. ضد انقلابها هواپيما را ديده بودند و به طرفش شليك كردند اما خوشبختانه هواپيما بي آنكه آسيبي ببيند از آن جا دور شد.
در اثر تركش خمپاره چند تا از بچهها به شدت مجروح شدند. علي به سمت پاسگاه ژاندارمري كه در فرودگاه مستقر بود رفت. او با استفاده از بيسيم پاسگاه، با لشكر 28 سنندج تماس گرفت و وضعيت ما را برايشان تشريح كرد. لشكر هليكوپتري فرستاد تا مجروحان را به بيمارستان پادگان ببرد. با وجود آنكه هليكوپتر مورد اصابت تيراندازيهاي ضد انقلاب قرار گرفت مجروحان را سوار كرد و از مهلكه دور شد.
شب شد. دور هم نشستيم تنها يك شمع جمع ما را روشن ميكرد. علي به تك تك بچهها نگاه كرد و گفت: فردا بايد بريم اين تپهها رو بگيريم. معلوم هم نيست كه برگرديم. هر كي حاضره بسمالله. قاطعيت از كلامش ميباريد. در گروههاي پنج نفري پخش شديم تا اگر براي گروهي اتفاق افتاد گروههاي ديگر بتوانند پوشش دهند.
روز بعد، بعد از خواندن نماز ظهر، علي داوطلب خواست. همه بچهها اعلام آمادگي كردند. او دو گروه پانزده نفر انتخاب كرد و راه افتاديم. دو تپه بلند رو به روي هم قرار داشت. علي هر گروه را بالاي يك تپه فرستاد. قبل از آنكه از هم جدا شويم رو به بچهها كرد و گفت: خودتون زاويهبندي كنيد و پوشش بدين. بيسيم هم كه نداريم. شايد پيكي از جانب من بياد و اين يعني تمام. او همه زحمتها را براي تربيت نيروهايش در آن شش ماهي كه در اوين و كاخ رياست جمهوري بوديم كشيده بود.
بالاي تپهها كه رسيديم نه چالهاي بود نه برجستگي و نه حتي ميشد جايي را حفر كرد. تمام تپه از سنگهاي سخت تشكيل شده بود. دراز كشيديم و تلاش كرديم تا با دست كمي شن از روي سنگها جمع كنيم. يك خاكريز يك وجبي جلوي خودمان درست كرديم.
درگيري شروع شد و پنج ساعت متوالي ادامه پيدا كرد. ضد انقلاب روي ارتفاع بلندتري نسبت به ما موضع داشت و هر حركت كوچك ما را نشانه ميرفت. چندين شهيد و مجروح داديم تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. پيكي از جانب علي آمد كه “عقب بكشيد. ضربه اول را زدهايم. ”
يكي از بچههاي مجروح را به دوش كشيدم و آرام از تپه پائين آمدم. يك دفعه از ديدن شخصي كه شلوار كردي به پا داشت و در سينهكش كوه ايستاده بود، جا خوردم. بيشتر كه نگاه كردم، علي را شناختم. همگي ما لباس نظامي به تن داشتيم؛ اما علي كه مكرر بين دو ارتفاع در رفت و آمد بود، براي گمراه كردن ضد انقلاب، شلوار كردي به پا كرده بود. علي ايستاده بود و به دقت ارتفاعات را زيرنظر داشت. احتمال ميداد ضد انقلاب تك كند. حدود بيست دقيقه يا بيشتر ايستاد تا از پائين آمدن همه بچهها، مجروحان و شهدا مطمئن شد.
بعدها فهميديم كه علي با لشكر 28 هماهنگي كرده بود و قرار بود توپخانه ما را در اين حمله پشتيباني كند؛ اما چون آن موقع ارتش هنوز از عناصر مخالف پاك نشده بود، توپخانه عمل نكرد. علي به ناچار دستور عقبنشيني داد. بعد از آن او ما را در گروههاي چند نفري تقسيم كرد و توي شهر فرستاد. در دو كوچه مشخص پخش شديم. هر كدام از گروهها به خانهاي وارد شديم. خانهها خالي از سكنه بود. از غذايي كه وجود داشت، خورديم و استراحت كرديم. در آخر نامهاي نوشتيم كه ما گرسنه بوديم و اين مقدار از غذاي شما را خورديم، حلالمان كنيد. حقيقت آن بود كه جيره غذايي براي ما در نظر گرفته نشده بود.
سازمان سپاه در بدو تأسيس خود مشغول دست و پنجه نرم كردن با مشكلات بيشماري بود كه سر راهش قرار داشت. بچهها براي مبارزه با گرسنگي روزه ميگرفتند تا بيسكويتي را كه براي هر وعده غذايي داده ميشد، جمع ميكرديم تا شب، موقع افطار بخوريم و بتوانيم كمي رفع گرسنگي كنيم. بيسكويتها كه تمام شد، نان خشك جنگي برايمان رسيد. آن را با گياهان اطرافمان ميخورديم. تا اين كه يكي از بچهها جراحت سختي برداشت و كارش به بيمارستان در تهران كشيد. دكترهاي جراح وقتي شكمش را باز كردند، از محتويات سبز آن متأثر شدند. از بيمارستان به مسؤولان خبر رسيد كه بچهها براي رفع گرسنگي به گياه پناه بردهاند. از آن وقت بود كه جعبه بارهاي تداركاتي براي ما رسيد.
بار دوم براي تصرف ارتفاعات اقدام كرديم. اين بار امكانات بهتري داشتيم. مقداري فشنگ و آرپيجي برايمان رسيد. معلوم بود اقدامات علي بينتيجه نبوده است. طرح علي آن بود كه شبانه درگير شويم. شب كه شد با پيكي كه علي فرستاده بود، از خانهها بيرون آمديم و به تپهها زديم و تا صبح درگير بوديم. وقتي سپيده زد، هر دو ارتفاع در تصرف ما بود.
فرداي آن شب در شهر پراكنده شديم. ضد انقلابها توي خانهها بودند و ما در سطح شهر، طوري برنامهريزي كرده بودند كه وقتي ما وارد يك خيابان ميشديم، تمام چراغهاي آن خيابان روشن و خاموش ميشد تا جاي ما را به يكديگر علامت دهند. بچهها هم به محض ورود به هر خيابان تمام چراغها را نشان ميگرفتند و خاموشي مطلق ميشد.
در روز، وقتي از يك طرف خيابان به طرف ديگر آن ميرفتيم، رگبار تير بود كه بر سرمان ميباريد. در همين حال و هوا، علي گفت: “بايد توي خانهها بريد. توي هر خونهاي هم چهار نفري بريد و حتماً درِ اون خونه را ببنديد تا كسي نتونه پشت سرتون داخل بشه. يه نفره بگرده. سه نفر بقيه در جاهاي مختلف خونه پخش شوند و از دور هواي اون يه نفر رو داشته باشن. سريع هم بياييد بيرون. چون چيزي دستتون نميياد. ”
اين كار براي اثبات حضورمان و قدرت نمايي بود. بيشتر مردم سنندج از چند ماه قبل به تحريك ضد انقلاب، خانههايشان را ترك كرده بودند و خانهها در اختيار ضد انقلاب قرار داشت. ما وسيله و امكاناتي نداشتيم. يك ساعت زنجيردار دستمان ميگرفتيم، روي آن ميزديم و ميگفتيم: وارد خونه شديم، خبري نيست.
تا ضد انقلاب كه ميدانستيم ما را زيرنظر دارد، تصور كند با بيسيم با يكديگر در ارتباطيم. دو روز اين كار ادامه داشت و ما به شهر مسلط شده بوديم. علي مدام پخشمان ميكرد. باشگاه افسران، فرودگاه، كاخ جوانان و بقيه مناطق حساس شهر. وقتي ميخواستيم جايي استراحت كنيم، كلاههايمان را در چندين گوشه ميگذاشتيم. ضد انقلاب آنها را نشانه ميگرفت و سرگرم ميشد. ماجراهايي از اين دست را به علي گزارش نميداديم. علي ميگفت:
بايد پوشش بدين، من نميدونم وقتي بيسيم نداريم چه جوري بايد با هم در ارتباط باشيم. شما خودتون وقتي وارد منطقهاي ميشيد، بايد طراح بشين. شهر رو تسخير كردن با نود نفر، هدايتي نيست، ابتكار و خلاقيت ميخواد.
علي بيست و يكساله بود و همه نيروهاي زير دستش زير بيست سال يا نهايتاً بيست و دو ساله بودند. به توصيه علي در گروههاي دو و سه نفري به عنوان خريد توي بازار و شهر ميرفتيم. با جوانان حرف ميزديم و خواستههايشان را ميشنيديم. شهر ديگر آزاد شده بود. ماموريت ما تمام شد و بايد به تهران برميگشتيم. هواپيماي 130-c در فرودگاه به زمين نشست. علي گفت:
“بچهها زود حاضر شيد، ميخواهيم برگرديم. ”
خيال كرديم شوخي ميكند. او براي سنجيدن روحيه بچهها از اين شوخيها ميكرد؛ شوخيهايي كه حساب شده بودند. مثلا ميگفت:
“حاضر شيد ميخواهيم برگرديم. ”
ما به سرعت شروع ميكرديم به پوشيدن لباسهايمان. هنوز نيمي از لباسهايمان را نپوشيده بوديم كه ميگفت:
“نه، نشد، لباسهاتونو در بيارين. ”
بعد روي قيافهها و حالات بچهها دقيق ميشد. ميخواست ببيند، آيا هنوز بچهها ظرفيت ماندن دارند؟ تا بر اساس آن طرحهايش را عملي كند؟ در آخر لبخند دوستانهاي ميزد و ميگفت:
“حالا بذارين ما هم يه كم شوخي كنيم. ”
براي سنجيدن آمادگي جسمي بچهها ترفند ديگري به كار ميبرد. او نارنجكي داشت كه چاشنياش را در آورده بود. از ميان بچهها چند تايي بوديم كه قضيه را ميدانستيم. معمولا علي حواس بچهها را متمركز چيزي ميكرد، بعد نارنجك را ميان بچهها رها ميكرد و خودش داد ميزد:
“مواظب باشيد. بيائيد اين طرف و … ”
ساعت حدود پنج بعدازظهر بود كه به فرودگاه سنندج آمديم. هواپيما را كه منتظر ديديم، مطمئن شديم اين بار برگشتنمان جدي است. با آنها كه مانده بودند، به يادگار عكسي در فرودگاه انداختيم و سپس عازم تهران شديم.
شب بودكه به فرودگاه تهران رسيديم. سوار اتوبوس شديم. خيال كردم به پادگان ولي عصر(عج) ميرويم؛ اما بعد معلوم شد علي برنامهريزي كرده تا براي عيادت بچهها مجروحمان به بيمارستان رسيديم. علي به شدت منقلب بود. براي ديدن بچهها هيجان داشت. با چفيه تمام سر و صورتش را بست تا ببيند بچهها او را مي شناسند يا نه. قبل از همه بالاي سر معاونش رسيد. چشمهاي سياه علي او را لو داد و معاونش او را شناخت. وقتي يكديگر را بوسيدند، ديگر نتوانست خودش را نگه دارد و زد زير گريه.
مدتي بعد از آزادي سنندج، كنار دريا رفته بودم. آن شلوار كردي را كه از سنندج خريده بودم، به پا داشتم. خانمي ميانسال به من نزديك شد و پرسيد:
– سنندجي هستيد؟
* جواب دادم: نه!
– شلوارتون سنندجيه؟
* از سنندج خريدم.
– قبل از جنگ يا بعد از اون؟
* توي جنگ.
آن زن آهسته و با احتياط پرسيد:
– شما جزو اون پونزده هزار نفري بوديد كه اومديد تو سنندج؟
با تعجب گفتم: چه طور؟!
گفت: هيچ جا نگيد!… بفهمند ميگيرنتون!
تازه آن موقع بود كه به خودم گفتم: پانزده هزار نفر مقابل ما بودند؟! نود نفر چه كار كرده اند! خدايا تو آن جا را آزاد كردي!از وقتي در بيمارستان تهران بستري شدم، خانواده علي به من سر ميزدند. به خصوص برادر كوچكترش محمدرضا. آن موقع، سال آخر هنرستان بود و در غيبت علي خود را موظف ميديد كه از معاون مجروح برادرش عيادت كند. اين كار تا برگشتن علي از سنندج ادامه پيدا كرد. چند روزي از آمدن علي به تهران نميگذشت كه مسئوليت فرماندهي گردان به او محول شد. علي بچههاي گردانش را براي حفاظت از پادگان خليج (نام محل ستاد مركزي سپاه پاسداران در خيابان پاسداران تهران)، مجلس شوراي اسلامي و چند جاي ديگر تقسيم كرد.
شبها وقتي ميخواست براي سركشي گردانش برود، به بيمارستان ميآمد. ميدانست كه بيش از يك ماه ماندن در بيمارستان آدم را كلافه و عصبي ميكند. با دربان بيمارستان و متصدي بيمارستان هماهنگ ميكرد تا مرا با خودش به گردش ببرد. از آن جايي كه منتظر عمل بودم و پاهايم خونريزي نداشت و چون بيحس بود و مشكلي برايم به وجود نميآورد، مخالفت نميكردم.
علي مرا با همان لباس بيمارستان روي صندلي چرخدار مينشاند و تا در خروجي ميآورد. صندلي را كناري امانت ميگذاشت، بعد مرا سوار موتورش ميكرد و ميگفت:
“بريم بگرديم. ”
سركشيها و كارهايش كه تمام ميشد، ميرفتيم دربند، چاي ميخورديم و براي خنده قليان ميكشيديم. در همين ايام اصرار پدر و مادر علي براي ازدواجش شروع شد.
آنها دختر همسايه رو به روي خانهشان در همان خاور شهر را كه خانواده شهيد و بسيار متدين بودند، براي علي در نظر گرفتند. خانه ي كوچكي را هم در نظام آباد تهران ديدند. پدرش ميخواست با قرض كردن از دوستان و آشنايان خانه را به صورت قسطي براي علي بخرد، اما علي هيچ كدام را قبول نكرد. اصلا در فكر خانه، ازدواج و تشكيل خانواده نبود.
عمل روي پاهايم موفقيت آميز نبود. زماني كه از بيمارستان مرخص ميشدم، علي با دكترم صحبت كرد. دكتر به علي گفت ممكن است هرگز نتوانم با پاهاي خودم راه بروم. علي به شدت ناراحت شد. از آن روز سعي كرد تا آن جايي كه برايش مقدور است، تنهايم نگذارد. به اصرار علي، با هم پيش جهرمي – فرمانده پادگان ولي عصر (عج)- رفتيم. او فرمانده را مجاب كرد تا حكم فرماندهي گردان را به نام من بزند. در نهايت حكم معاونت گردان من به نام علي زده شد و حكم معاونت گردان علي به نام من. به اين ترتيب من و علي به هر دو گردان اشراف كامل پيدا ميكرديم؛ البته پيشاپيش معلوم بود كه به لحاظ وضعيت جسمي من، بيشتر كارهاي هر دو گردان به گردن علي ميافتد.
شبهايي كه علي به خانه ميرفت. مرا هم همراه خودش ميبرد. خانواده او مرا مثل پسر خودشان ميدانستند. از دو اتاق كوچكي كه داشتند، يك را در اختيار من و علي و محمد رضا گذاشته بودند. هميشه موقع خواب، علي يك كيسه عدس يا برنج، يك سيني از آشپزخانه ميآورد جلويم ميگذاشت و ميگفت: بفرما، اينم جيرهي امشب، تا صبح مشغول باش.
مادرش با شرمندگي به علي اعتراض ميكرد علي با همان لحن صميمي و دوستانهاش ميگفت: “آخه مامان، اگر اين بي كار باشه تا صبح سرمون رو ميخوره نميگذاره بخوابيم ”
علي درست ميگفت: ” مدتي بود كه نميتوانستم شبها بخوابم. آقا جون توي حيات كوچك خانه، كنار حوض تاب درست كرد. از ديد او، ما دو پسر بچه كوچك بوديم. من و علي روي تاب مينشستيم در حالي كه تاب ميخورديم از جبهه و جنگ حرف ميزديم. پدرش هم از پشت جبهه گروهكها و اتفاقاتي كه افتاده بود، برايمان ميگفت. علي اصرار ميكرد برادرش براي امتحانات ورودي دانشگاهها آماده شود، ولي محمد رضا دوست داشت وارد سپاه شود. آن قدر اصرار كرد تا پدر و مادرش راضي شدند. علي وقتي علاقه و اصرار محمد رضا را ديد، رضايت داد اگر چه به عنوان معرف زير ورقه محمد رضا را امضا كرد، اما با او اتمام حجت كرد و گفت:
“فكر نكن چون من اون جا هستم، ميآيي پيش من. بايد روي پاي خودت بايستي. ”
حقيقتا هم هيچ وقت متوجه نشديم محمد رضا چه طور و كجا دورهي آموزشياش را در سپاه ديد و كي اعزام شد.پدرم نظامي بود و دوست نداشت كسي را به خانه بياوريم. من و بقيه برادر و خواهر هايم در تمام طول زندگيمان تا آن موقع جرات نكرده بوديم دوستي را به خانه دعوت كنيم؛ اما علي با همه فرق داشت. سلامت جسمي و روحي از ظاهرش ميباريد. اين بود كه با شهامت تمام و با اصرار فراوان، علي را به خانهمان دعوت كردم. علي كه از روحيه پدرم اطلاع داشت، ابتدا قبول نميكرد؛ اما وقتي پافشاريام را ديد، بالاخره راضي شد. دلم ميخواست با نشان دادن علي به پدرم بفهمانم كه ميتوانم با بهترينها دوست باشم. همين طور هم شد. پدرم وقتي علي را ديد به من لبخند زد. معلوم بود كه او از خوشش آمده، بعدها آن قدر به علي دل بست كه او را علي جان صدا ميكرد.
شبهايي كه برنامههاي بود و برقراري امنيت در جامعه، فعاليتهاي پيگير شبانه را ميطلبيد علي دير وقت به دنبالم ميآمد. براي رسيدن به خانهي ما دست كم صد كيلومتر را با موتورش طي ميكرد. وقتي صداي گاز موتور بلند ميشد، آماده ميشدم و بيرون ميآمدم. پدرم به خيابان سرك ميكشيد و با مهرباني و لبخند ميگفت: علي جان! اين چه جور پادگانيه؟! ما كه سي سال خدمت كرديم، اين جوري نديديم. دوي نصفه شب، سه نصفه شب! اون جا حساب و كتاب نداره؟
بعد هم سرش را تكان ميداد و ميگفت:
مواظب باش مفت كشته نشيد.
اصلا نميپرسيد كجا ميرويد يا چه ميكنيد. معلوم بود با بودن علي، خيالش راحت است كه پسرش جاهاي ناجور نميرود.
[ad_2]




