جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
هميشه با علي بساط ِ خنده جور بود…
هميشه با علي بساط ِ خنده جور بود.
هر جا مي رفت ، تا همه را از خنده روده بر نمي کرد دست بردار نبود
يک بار ميگفت: ديشب حال ِ خدا رو کردم تو قوطي! نصف ِ شب بلند شدم يه وضوي محکم گرفتم ، عطر و گلاب زدم و سجاده رو پهن کردم … بعد تخت گرفتم خوابيدم تا صبح!
تنها چيزي که بهش نمي خورد معنويت بود. هر وقت براي نماز شب بيدارش مي کرديم ميگفت: قرصشو خوردم و مي خوابيد! 3 ساعت مانده بود تا اذان صبح کورمال کورمال مي رفتم براي تجديد ِ وضو … که يه دفه افتادم توي يه چاله و صداي آخ کسي خواب را از سرم پراند … داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم.علي بود
براي خودش قبري کنده بود … قسمم داد تا زنده است رازش را به کسي نگويم … يک ربع مانده به اذان ِ صبح وارد چادر مي شد و مي خوابيد و ما هميشه فکر مي کرديم … –
هميشه مي گفت: از اين ترکش هاي نازک نارنجي خوشم نمي آيد.دوست دارم يک تير بخورد اينجا و 3 ساعت دست و پا بزنم و با دست حنجره اش را نشان مي داد … سر آخر توي کربلاي 1 فقط يک تير خورد آن هم درست به حنجره اش.زمان گرفتيم 3 ساعت دست و پا مي زد .
خاطره اي از علي خوش گوش
کتاب ِ بچه هاي محله ي تو و من
[ad_2]




