جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
![]()
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیتو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستیچه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستینظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستیدل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستینه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستیبرو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستیدل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستیچو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستیگله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
[ad_2]




