سلام دوستان عزیز
دو خاطره زیبا یکی از دوستان عزیزم به اسم علیرضا یعقوبی برام تعریف کرد واقعا جالب بود اجازه گرفتم خاطره اش رو اینجا بزارم.
از زبان دوستم:
یک روز دیگه از زندگی خسته شدم گفتم خدا نیست!میخاستم شاه رگم رو بزنم و از زندگی راحت بشم می گفتم اگر خدایا هستی نزار! پا شدم رفتم شابدوالعظیم و هر فحش بلد بودم بهش دادم!! بعد خسته کوفته رفتم نشستم داخل . یک پیرمردی که قوز داشت در حال پایین ادمدن از پله ها و بیرون رفتن بود ناتوان چند جوون هم از کنارش رد شدن و بن خودشون مسخرش کردند گفتنی حاجی کمونتو عشقه! پیرمرده شنید و ناراحت شد بهشون گفت غصه نخورید شما هم پیر می شید و کمون دار می شید! خلاصه من هم تریپ مرام معرفت برداشتم کفش پیرمرد رو جلوش جفت کردم و دستش رو گرفتم از پله ها اوردمش پایین. پیرمرده هم دعامون کرد گفت خدا خیرت بده جوون!
اقا بعد از فتن این پیرمرد یک حال عجیبی بهم دست داد و رفتم نشستم های های گریه می کردم! هر کی هم رد می شد می زد پشت کمرمون می گفت التماس دعا!!
و اما خاطره دوم از همون دوستم به نقل از دوستش و باز هم از شابدلعظیم!
یکی از دوستانشون براشون تعریف می کرد یک روز قاطی کرده بودم خیلی حالم گرفته بود از نزدیک شاه عبد العظیم رد می شدم دیدم جمعیت اونجاس منم که خسته از خدا پیغمبر بودم رفتم شروع کردم بد بیراه گفتم و می گفتم فلان فلان شده اگه هستی بیا ببینمت!!(به شاه عبد العظیم می گفته!) می گفت ییهو دیدم یک پیرمرد خوش سیما و نورانی از بین مردم اومد بیرون و به من نگاه می کرد و به سمت من میومد چند لحظه وایسادم تا مطماء شم به طرف من میاد خوب که نزدیکم شد ترسیدم گذاشتم در رفتم!

یا علی مدد.