جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
من هادی هستم ؛نشانی ام را به مادر پیرم بده
قرار شد سه شهيد گمنام را در شهرستان چترود کرمان تشيع وخاکسپاري نمايند.من هم براي مراسم به آنجا سفر کردم.تشيع شهدا قبل از ظهر با شکوه خاصي برگزار شدعصر همان روز مراسم ديگري براي شهدا برگزارشد.موقع غروب ودر حين مداحي جواني از ميان جمعيت برخاست وگفت:مي خواهم مطلب مهمي را بگويم مردم اجازه صحبت به او نمي دادنداما او با اصرار شروع به صحبت کردوگفت :امروز صبح که براي مراسم تشيع مي آمدم پر از ترديد بودم
زماني که زير تابوت يکي از شهدا بودم با خودم حرف ميزدم يعني اينها چه کساني هستندمشتي استخوان و…به جاي تکرار کلمات مداح به شهدا مي گفتم بايد چيزي نشان دهيد تا من اطمينان پيدا کنم بايد کاري کنيد تا ترديد من از بين برود.ظهر بعداز نماز به خانه رفتم.
بعد از ناهار مشغول استراحت شدم.به محض خوابيدن جوان زيبايي را ديدم که به سمت من مي آمدبعد به من اشاره کرد وگفت باور داشته باش .من همان شهيدي هستم که زير تابوت من گلايه مي کردي آمده ام بگويم اميد وار باش ،باور داشته باش.آرامش خاصي پيدا کردم خوشحال شدم روبه شهيد گفتم شما خواسته من را اجابت کردي من را از ترديد خارج کردي آيا مي توانم براي شما کاري انجام دهم؟
جوان نگاه پر محبتي کرد وگفت آري من هادي هستم بچه اهواز، فلکه چهار شير ،کوچه …نشان به آن نشان که من را در محل به نام دانشجوي مفقودالاثرمي شناسند به مادر پيرم بگو منتظر من نباش نشاني من را به اوبده.صحبت جوان تمام شد.بايکي از دوستانم در بنياد شهيد خوزستان تماس گرفتم.ماجرا را تعريف کردم ساعتي بعد ايشان تماس گرفت وگفت پيگيري کردم همه گفته ها صحيح است.
با هم به اهواز رفتيم آدرس راپيدا کرديم زنگ خانه را زديم پيرزن رنجوري با قد خميده در را باز کردبي مقدمه گفت:از هادي من خبر آورده ايد؟راوي:نظام الاسلامي(مجري سيما)
[ad_2]




