شوق دیدار تو ما را سوی میخانه کشیـد
عشق کویت همه را داخل این خانه کشید
سبز پوشیم و ز سر سبزی رخسار تو مست
سوی گل بلبل افسرده به گلخانه کشیـد
قصه شمع فروزان تو در خلوت شـــب
سرمه ملعبه بر دیده پروانه کشیـــد
برق چشمان تو چون صاعقه شب را بدرید
خط بطلان به صف شبهه و افسانه کشید
شهرت شعر تو در وصف خُم و باده و مِی
خیضرانی است که برحافظ مستانه کشید
بوسم آن دست کریمت که در آن لحظه تنگ
شانه بر گیسوی آن طفلک دُردانه کشیــد
«خادم» از عشق بگوی و زپریشانی حــال
مرحم عشق به زخم من بیگــــانه کشید