جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
محبت
بدیدم کودکی تنها نشسته
نگاهش تلخ بود ودل شکسته
به او گفتم چه در این سینه داری
چه رازی از جهان,پرکینه داری
چرااین سان نگاهت بی قرار است
چرا پاییز باری,بین بهاراست
مگر بابا ویا مادر نداری
که سربرماتم وغم می گذاری
مگر نانی نخوردی یا کز آبی
که در عمق نگاهت پرسرابی
نگاهش بر نگاهم خیره افتاد
دهانش با تکانی زیر لب گفت:
چه می گویی که من بابا ندارم
من از آن دیو سیرت در فرارم
پدر دارم,ولی در خود پرستی
زمادرهم به جز سیلی ودستی
ندیدم من محبت,شرمسارم
زکمبود محبت درددارم:rose:
[ad_2]




