جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
…(مثنوي عاشورايي؛سروده ي ليلا مشفق-ساري)
من از این مثنوی تازه به راه افتادم
یک نفر گفت که از چاله به چاه افتادمیک نفر گفت نفس رو به نفس دیوار است
واژه واژه چه توان گفت ! قلم بیمار استپرده خوان داشت به پیشانی عادت می زد
نقطه ای را به نشانی ِ علامت می زدپنجه ی قافله بر خاکِ تیمم رقصید
اتفاق آمد و در راهِ تبسم رقصیدصحنه از گندِ دهن های موافق رنگین
خانه در فرصتِ پرواز ِ مخالف سنگیندلم ازغم ، دلم از موج خیانت خونین
کوفه البته به دریای جهالت خونیندل سپردند به صندوق جواهر – مردم !
دین فروشنده ی مومن به ظواهر – مردم!شب نشد، حنجره و نیزه سیه پوش شدند
لحظه ها با نفس خیمه هم آغوش شدندکشتی عشق از این معرکه بیرون می رفت
العطش تا سر این گردنه در خون می رفتشعله از خیمه به یک خیمه ی دیگر می برد
تیر این حرمله تا حلقه ی آخر می بردخیمه ها شعله نمودند که راهم باشند
مشعل روشن و ناهید نگاهم باشنددستِ من آب شد و فاصله ها پـُر می شد
مرد افتاد و زمین داغ تر از حـُر می شدفرصتی نیست بر این معرکه ، نیرنگ نزن!
آب ، احیا شده ، بر آینه ها سنگ نزن!کیست با من به قرار ِ سر ِ خون می آید
من زنم از سخنم بوی جنون می آیدکاروان وقت سحر سرعت طوفان دارد
با خبر باش که شب نطفه ی حیوان داردبی شک این حادثه را باد فراهم می کرد
اشک آلوده به خون ، بار ِ گناهم می کردلیک آمد زنی از خیمه به دیدار جرس
خیمه آتش شد و آتش گل و نیزار نفسباز ایمان شما فتنه خوران شد،مردم
کودکی معرکه را دید جوان شد،مردمسر ِ بر نیزه چه بیناست، اذان می گویند
العجب معرکه زیباست، اذان می گویندقفل این حنجره را شعر درآورد ببین!
گفته بودند کلاه ، نیزه سر آورد ببین!
[ad_2]




