[size=small]الف: انس با معبود[/size]
[size=medium]امام هادی(ع) شب هنگام به پروردگارش روی می آورد شب را با حالت خشوع به ركوع و سجده سپری می كرد و بین پیشانی نورانیش و زمین جز سنگریزه و خاك حایلی وجود نداشت و پیوسته این دعا را تكرار می نمود: الهی مسئ قد ورد وفقیر قد فصد لا تخیب مسعاه وارحمه واغفر له خطأه.

بارالها! گنهكاری بر تو وارد شده و تهیدستی به تو روی آورده است تلاشش را بی نتیجه مگردان و او را مورد عنایت و رحمت خویش قرارداده و از لغزشش در گذر.(ائمتنا ج2 ص257، سیرة الامام العاشر علی الهادی ص55)[/size]]

[size=medium] برخی از شرح حال نویسان در مقام بیان برجستگی ها و صفات والای آن گرامی به ذكر این ویژگی پرداخته اند، ابن كثیر می نویسد: كان عابداً زاهدا، او عابدی واراسته و زاهد بود.(الصواعق المحرقة ص207، البدایة والنهایة ج11ص15)

یافعی می گوید: كان متعبداً فقیهاً اماماً … ، او كمر همت به عبادت بسته، فقیه و پیشوا بود.

ابن عباد حنبلی نیز می گوید: كان فقیهاً اماماً متعبداً … ، او فقیه و امام عابد بود.(تاریخ اجمالی پیشوایان (ع))[/size]

[size=small]ب: سخاوت وجود[/size]

[size=medium]امام هادی(ع) همچون پدر بزرگوارش كانون سخاوت و كرم بود و گاهی مقدار انفاق به حدی از فزونی می رسید كه«ابن شهر آشوب» در مناقب می نویسد: ابو عمر وعثمان بن سعید و احمد بن اسحاق اشعری و علی بن جعفر همدانی به نزد علی بن محمد رفتند احمد ابن اسحاق از وامی كه برگردنش بود نزد حضرت شكایت كرد؛ آنگاه امام به عمرو كه وكیلش بود؛ فرمودند: به او 30 هزار دینار و به علی بن جعفر نیز 30 هزار دینار بپرداز و خود نیز 30 هزار دینار برگیر.

دانشمندی مانند ابن شهر آشوب پس از نقل آن می گوید: این مقدار انفاق، معجزه ای است كه جز پادشاهان از عهده كسی ساخته نیست و تاكنون این مقدار انفاق را از كسی نشنیده ام.(مناقب ج4 ص409)

اسحاق جلّاب می گوید: برای ابوالحسن گوسفندان زیادی خریدم سپس مرا خواست و از اصطبل منزلش به جای وسیعی برد كه من آنجا را نمی شناختم سپس تمامی آن گوسفندان را بین كسانی كه آن حضرت دستور می داد توزیع كردم.(الكافی ج1ص498)

در روایت دیگر زمان خرید و توزیع گوسفندان روز «ترویه» ذكر شده است.(اعیان شیعه ج2ص37)

از این روایت بر می آید كه آن حضرت در مسایل مالی و انفاق های جزیی نیز مسایل امنیتی و حفاظتی را رعایت می كرده و این بیانگر شدت محدودیت آن حضرت از سوی دستگاه حكومتی است با این حال امام این كار را تحت تاثیر پوشش قربانی انجام داد تا هر گونه سوءظن را نسبت به خود از بین ببرد.[/size]

[size=small]ج: حلم وبردباری[/size]
[size=medium]
«بریحه عباسی» كه از سوی دستگاه خلافت به سمت پیشنمازی مكه و مدینه منصوب شده بود از امام هادی(ع) نزد متوكل سعایت كرد و برای او نوشت: اگر نیازی به مكه و مدینه داری علی بن محمد را از این دو شهر بیرون كن زیرا او مردم را به سوی خود خوانده و گروه زیادی از او پیروی كرده اند.

بر اثر سعایت هایی پی در پی «بریحه» متوكل امام را از كنار حرم جد بزرگوارش رسول خدا(ص) تبعید كرد. هنگامی كه امام(ع) از مدینه به سمت سامرا در حركت بود «بریحه» نیز او را همراهی كرد.

دربین راه بریحه رو به امام(ع) كرد و گفت: تو خود می دانی كه عامل تبعید تو من بودم. با سوگندهای محكم و استوار سوگند می خورم كه چنانچه شكایت مرا نزد امیرالمؤمنین یا یكی از درباریان وفرزندان او ببری تمامی درختانت را (در مدینه) آتش می زنم و محبان و خدمتكارانت را می كشم و چشمه های مزرعه هایت را كور خواهم كرد و بدان كه این كارها را خواهم كرد.

امام (ع) متوجه او شد و فرمودند: نزدیك ترین راه برای شكایت از تو این بود كه دیشب شكایت تو را نزد خدا بردم و من شكایت از تو را كه بر خدا عرضه كردم نزد غیر او از بندگانش نخواهم برد.

بریحه چون این سخن را از امام ع) شنید به دامن آن حضرت افتاد و تضرع و ناله كرد و از او تقاضای بخشش نمود. امام(ع) فرمودند: تو را بخشیدم.(اثبات الوصیه ص196و197)[/size]

[size=small]د: هیبت وشكوه[/size]
[size=medium] این هیبت و عظمت خدادادی را در زیارت جامعه از زبان امام هادی(ع) چنین می خوانیم:

طاطا كل شریف شریفكم، وبخع كل متكبر لطاعتكم، و خضع كل جبارلفضلكم، و ذل كل شیءٍ لكم

هر بزرگ و شریفی در برابر بزرگواری و شرافت شما سر فرود آورده و هر خود بزرگ بینی به اطاعت از شما گردن نهاده و هر زورگویی در برابر فضل و برتری شما فروتنی كرده و همه چیز برای شما خوار و ذلیل گشته است.

روی این جهت بارها اتفاق می افتاد كه حاكمان جور در غیاب امامان علیهم السلام تصمیمات خطرناكی نسبت به آنان می گرفتند ولی به محض رویاروشدن با آنان و نگاه به رخسار پرفروغشان، كابوس ترس و وحشت بر دل هایشان سایه می افكند به گونه ای كه مجبور می شدند از تصمیم خود برگردند.

طبرسی در اعلام الوری به سند خود از امام محمد بن اشتر علوی نقل كرده است كه گفت: به همراه پدرم بر در سرای متوكل بودیم من در آن هنگام كودكی بودم و درمیان گروهی از مردم از طالبین و عباسیان و جعفرین ایستاده بودم كه ناگهان ابوالحسن وارد شد. مردم همگی از مركب های خویش پایین آمدند تا آن حضرت به درون رفت.

یكی از حاضران از دیگری پرسید! به خاطر چه كسی بیرون آمدیم؟ به خاطر این بچه، حال آنكه او از نظر سال از ما بزرگ تر و شریف تر نبود. به خدا سوگند دیگر به احترام او از مركوب خویش پایین نخواهم آمد پس ابوهاشم جعفری گفت: به خدا قسم كودكان چون او را می بینند به احترام او پیاده می شوند هنوز دیری نگذشته بود كه آن حضرت به طرف مردم آمد. حاضران چون او را دیدند باز به احترام وی پیاده شدند ابوهاشم خطاب به حاضران گفت: مگر نمی گفتید دیگر به احترام او پیاده نمی شوید؟ پاسخ دادند: به خدا قسم احترام خود را از دست دادیم و از مركوب های خود پیاده شدیم.

زید بن موسی چندین بار به «عمر بن فرج» گوشزد كرد و از او خواست كه وی را بر فرزند برادرش «امام هادی(ع)» مقدم بدارد و می گفت: او جوان است و من عموی پدر او هستم و عمر سخن او را برای امام هادی(ع) نقل كرد. امام فرمود: یك بار این كار را بكن فردا مرا پیش از او در مجلس بنشان سپس ببین چه خواهد شد.

روز بعد عم” امام هادی(ع) را دعوت كرد و آن حضرت در بالای مجلس نشست. سپس به زید اجازه ورود داد زید در برابر امام(ع) بر زمین نشست.(اعیان الشیعةج7ص128)

چون روز پنج شنبه شد ابتدا به زید اجازه داد تا وارد شود و درصدرمجلس بنشیند، سپس از امام خواست تا وارد شود امام(ع) داخل شد. هنگامی كه چشم زید به امام(ع) افتاد و هیبت امامت را در رخسار حضرت مشاهده كرد از جایش برخواست و امام را بر جای خود نشاند و خود در برابر او نشست.(اعلام الوری ص347)[/size]

[size=small]هـ: امام ومشكلات مردم [/size]

[size=medium]محمد بن طلحه نقل می كند: امام هادی(ع) روزی برای كار مهمی سامرا را به مقصد دهكده ای در اطراف ترك كرد در این فاصله عربی سراغ آن حضرت را گرفت به او گفته شد: امام(ع) به فلان روستا رفته است. مرد عرب به سمت دهكده حركت كرد وقتی به محضر امام(ع) رسید گفت: من اهل از كوفه و از متمسكان به ولایت جدت امیر مؤمنان(ع) هستم ولی بدهی سنگینی مرا احاطه كرده است چندان كه قدرت تحمل آنرا ندارم. و كسی را جز شما نمی شناسم كه حاجتم را برآورد.

امام(ع) پرسید: بدهكاریت چقدر است؟ عرض كرد: حدود 10 هزار درهم.

امام(ع) او را دلداری داد و فرمود ناراحت نباش مشكلت حل خواهد شد. دستوری به تو می دهم عمل كن و از اجرای آن سر متاب: این دستخط را بگیر هنگامی كه به سامرا آمدی مبلغ نوشته شده در این ورقه را از من مطالبه كن هر چند در حضور مردم باشد. مبادا در این باره كوتاهی كنی.

پس از بازگشت امام(ع) به سامرا مرد عرب در حالی كه عده ای از اطرافیان خلیفه و مردم در محضر آن حضرت نشسته بودند وارد شد و ضمن ارایه نوشته امام(ع) به آن حضرت با اصرار، دین خود را مطالبه كرد.

امام(ع) با نرمی و ملایمت و عذرخواهی از تاخیر آن، از وی مهلت خواست تا در وقت مناسب آنرا پرداخت كند ولی مرد عرب همچنان اصرار می كرد كه هم اكنون باید بپردازی.

جریان به متوكل رسید. دستور داد 30 هزار دینار به امام(ع) بدهند. امام(ع) پول ها را گرفت و همه را به آن مرد عرب داد. او پول ها را گرفت و گفت خدا بهتر می داند كه رسالتش را در چه خاندانی قراردهد.(بحارالانوار ج50ص175 الفصول المهمة ص278)

منبع: تارنمای امام هادی(ع)
[/size]