جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
عشــــق آغاز آدمی زادیست…
عشق شادی ست، عشق آزادی ست
عشق آغاز آدمیزادی ستعشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن استعشق شوری زخود فزاینده ست
زایش کهکشان زاینده ستتپش نبض باغ در دانه ست
در شب پیله رقص پروانه ستجنبشی در نهفت پردهی جان
در بن جان زندگی پنهانزندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدنزنده است آن که عشق میورزد
دل و جانش به عشق میارزدآدمی زاده را چراغی گیر
روشنایی پرست شعله پذیرخویشتن سوزی انجمن فروز
شب نشینی هم آشیانهی روزآتش این چراغ سحر آمیز
عشقِ آتش نشینِ آتش خیزآدمی بی زلال این آتش
مشت خاکی ست پر کدورت و غشتنگ و تاری اسیر آب و گل است
صنمی سنگ چشم و سنگ دل استصنما گر بدی و گر نیکی
تو شبی، بیچراغ تاریکیآتشی در تو میزند خورشید
کندهات باز شعلهای نکشید؟چون درخت آمدی، زغال مرو
میوهای، پخته باش، کال مرومیوه چون پخته گشت و آتشگون
میزند شهد پختگی بیرونسیب و به نیست میوهی این دار
میوهاش آتش است آخر کارخشک و تر هر چه در جهان باشد
مایهی سوختن در آن باشدسوختن در هوای نور شدن
سبک از حبس خویش دور شدنکوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بودآتشی بود آسمان آهنگ
دم سرد که کرد او را سنگ؟ثقل و سردی سرشت خارا نیست
نور در جسم خویش زندانی ستسنگ ازین سرگذشت دل تنگ است
فکر پرواز در دل سنگ استمگرش کوره در گذار آرد
آن روان روانه باز آردسنگ بر سنگ چون بسایی تنگ
بر جهد آتش از میان دو سنگبرق چشمی است در شب دیدار
خندهای جسته از لبان دو یارخنده نور است کز رخ شاداب
میتراود چو ماهتاب از آبنور خود چیست؟ خندهی هستی
خنده ای از نشاط سرمستیهستی از ذوق خویش سرمست است
رقص مستانهاش ازین دست استنور در هفت پرده پیچیده ست
تا درین آبگینه گردیده سترنگ پیراهن است سرخ و سپید
جان نور برهنه نتوان دیدبر درختی نشسته ساری چند
چند سار است بر درخت بلند؟زان سیاهی که مختصر گیرند
آٍسمان پر شود چو پر گیرندذره انباشتی و تن کردی
خویشتن را جدا ز من کردیتن که بر تن همیشه مشتاق است
جفت جویی ز جفت خود طاق استرود بودی روان به سیر و سفر
از چه دریا شدی درنگ آور؟ذره انباشی چو تودهی دود
ورنه هر ذره آفتابی بودتخته بند تنی، چه جای شکیب؟
بدرآی از سراچهی ترکیبمشرق و مغرب است هر گوشه
آسمان و زمین در آغوشتگل سوری که خون جوشیده ست
شیرهی آفتاب نوشیده ستآن که از گل و گلاب میگیرد
شیرهی آفتاب میگیردجان خورشید بسته در شیشه ست
شیشه از نازکی در اندیشه ستپری جان اوست بوی گلاب
میپرد از گلابدان به شتابلاله ها پیک باغ خورشیدند
که نصیبی به خاک بخشیدندچون پیامی که بود، آوردند
هم به خورشید باز میگردندبرگ، چندان که نور میگیرد
باز پس میدهد چو میمیردوامدار است شاخ آتش جو
وام خورشید میگزارد اوشاخه در کار خرقه دوختن است
در خیالش سماع سوختن استدر دل دانه بزم یاران است
چون شب قدر نور باران استعطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپیده دمان ز گل بدمندچهره پرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشید میبرد در کارگل جواب سلام خورشیدست
دوست در روی دست خندیدستنرم و نازک از آن نفس که گیاه
سر بر آرد ز خاک سرد و سیاهچشم سبزش به سوی خورشیدست
پیش از آتش به خواب میدیدستدم آهی که در دلش خفته ست
یال خورشید را بر آشفته ستدل خورشید نیز مایل اوست
زان که این دانه پارهی دل اوستدانه از آن زمان که در خاک است
با دلش آفتاب ادراک استسرگذشت درخت میداند
رقم سرنوشته میخواندگرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن استآن درخت کهن منم که زمان
بر سرم راند بس بهار و خزاندست و دامن تهی و پا در بند
سر کشیدم به آسمان بلندشبم از بی ستارگی، شب گور
در دلم گرمی ستارهی دورآذرخشم گهی نشانه گرفت
که تگرگم به تازیانه گرفتبر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغمرغ شب خوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماندآهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشتگر نه گل دادم و بر آوردم
بر سری چند سایه گستردمدست هیزم شکن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمدکندهی پر آتش اندیشم
آرزومند آتش خویشم!هوشنگ ابتهاج
[ad_2]




