جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
شهادت سردار شهید مهدی باکری
مهدی مرا فرستاد سراغ نیروهای سمت شهرك؛ نمیخواست من آنجا باشم. اما آن روز مدام نگران مهدی بودم.
سریع پیام او را به نیروها رساندم و برگشتم. دوباره گفت: برو به جمشید سری بزن ببین در چه وضعی است؟ خودش هم آرپیجی به دست از سیلبند بالا رفت.
هنوز چند قدمی از او فاصله نگرفته بودم كه صدای گلولهای بلند شد. برای خودم هم عجیب بودم كه در میان آن همه صدای تیراندازی، صدای گلولهای برجا میخكوبم كند.
دلم فرو ریخت. دلواپس آقای مهدی بودم. میدانستم كه پیشانی بلندش شامه تمامی اسلحهها را تحریك میكند.
یك لحظه به عقب نگاه كردم. فرمانده لشكر عاشورا با فرقی شكافته در قتلگاه بود.
بچهها او را سریع در قایق گذاشتند تا به عقب برگردند. اما آرپیجیزنهای عراقی همزمان به تنها قایق روی آب شلیك كردند و دیگر هیچ نشان و اثری از مهدی باكری سالار كربلای ایران باقی نمیماند.
منبع: کتاب خداحافظ سردار صفحه 222
راوی: شهید علی اکبرکاملی
[ad_2]




