شعر زیر را یکی از بیندگان الف سروده و برای انتشتر فرستاده است. برای پیشگیری از تهمت و افترا و نیش و کنایه به اشخاص، برخی کلمات و ابیات شعر حذف شده اند

من منم من میرمنصور دغل
کرده ام من اختلاسی بی مثل

یاورم — است
شاه دزدم قصه من خواندنی است

با رییسان خاله بازی کرده ام
نازشصت ام تُرکتازی کرده ام

من که چندرغاز پول ناخورده ام
سه هزار میلیارد را من بُرده ام

«صادرات» و «ملی» و «سامان» مرو
کرده ام من جملگی را بس چَپو

من کلاه «صادرات» برداشتم
بر سر «سامان» کُلَه بگذاشتم

جیب «ملی» را زدم بی دردسر

مکتب ایران شد از من پُر ثمر

با —- همی
عشق می کردیم بی درد و غمی

او سفارش های جالب می نمود
هر چه لازم بود قالب می نمود

نامه می داد و تیلیف می زد —
ماجرا را خوب لیف می زد —

هر چه کردم از عنایت های او
بازگویم جمله را بی گفتگو

بی سفارش های او من از کجا
می توانستم بچینم خوشه ها

بار خود را بسته ام با همّت اش
من فدای دیگ جوش غیرت اش

او رفیق نیمه راهی نبود
بوف بود او کفتر چاهی نبود

اشتب از من بود نه —-
من نمودم کار خود اینگونه زار

» اِل سی» آخر طناب دار شد
گند زد بر آنچه پول انبار شد

کاش من ناخورده بودم این عسل
کاشکی بودم همان «بابا شَمَل«

لوطی نادان نالوطی منم
آنکه رفت در گونی و قوطی منم

می برم همراه خود ده ها نفر
من شدم رسواگر خاص البشر !!

خاک بر سر کن — شد وقت آن
می بچسبند یقه ات را بی گمان

هان چه خواهی گفت « امضاء » کرده ای
نامه ها را پُر مُسمِِّا کرده ای

او موافق بود درها وا شود
شرکت فولاد سهم ما شود

اکبــــــــرمیرزا