جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
شد خجل آب فرات وآب شد/شعر
روز عاشورا پر از آه و فغان
طفل تشنه کس ندیده آن مکان
در تلظی اصغر شیرین سخن
تشنگی از حد گذشته وای من
عهد بسته با خدا روز الست
کودک شش ماهه دارد روی دست
العطش دارد دلش از تشنگی
بعد او سودی ندارد زندگی
او برید از آب سیرابش کنید
قطره آبی دهید خوابش کنید
حرمله جون صید خود پیدا نمود
بر دل مولا حسین دردی فزود
تا که او شش ماهه کوجک شناخت
حلق اصغر پرش تیرش شکافت
اصغرش گفتا خدا حافظ پدر
عمر ما هم این چنین آمد بسر
کودک شش ماهه ام سرباز تو
دوست دارم تا شوم جانباز تو
در غمم زاری مکن با شوروشین
طفل شش ماهه فدایت یا حسین
تا نگاه باب بر رویش فتاد
با تبسم چشم ها بر هم نهاد
ای پدر جان بر مرا سوی رباب
سهم من تیر سه شعبه نیست آب
جان جان اصغر پسر باباچرا
زد گلویت حرمله تیرجفا
سرور سالار دین این حال دید
بانگ واویلا از آن بالا شنید
سبط پیغمبر مخور غم بعد از این
می بریم او را سوی عرش برین
می دهیم او را به دایه در بهشت
دست تقدیر این حقیقت را نوشت
در عبا پیچید آن طفل صغیر
شد دلش از زندگانی سیر سیر
روی بر گشتن به خیمه را نداشت
پس کجا شش ماهه کوچک گذاشت
برد او را گوشه ای از خیمه گاه
شد روان دنبال او مادر به آه
طفل معصوم حسین سراب شد
شد خجل آب فرات و آب شدالتماس دعای خیر از همه دوست دارا ن حسینی
محمد احمدی
[ad_2]




