جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
سفید برفی و جام جم……….
یکی بود دوتا نبود، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود وآبی بود٫یه دختر خشگل و بی پدر و مادر زندگی میکرد٫اسم این دختر خشگله سفیدبرفی بود.سفیدبرفی با نامادریش که اسمش صغری بود و دوتا خواهر ناتنیاش که اسمشون شمسی وملوک بود زندگی میکرد،بیچاره سفیدبرفی از صبح که پا میشد باید کار میکرد تا آخرشب.
آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود و همش میگفت سفیدبرفی پارکت ها رو طی کشیدی؟ سفیدبرفی لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سفیدبرفی میلک توت فرنگی منو آماده کردی؟
[b]سفیدبرفی هم تو دلش میگفت ای بترکی٫ذلیل مرده ی گامبو٫کارت بخوره به اون شکمت که ۲متر تو آفسایده٫و بلند میگفت بعله مامی صغی(همون مامان صغرای خودمون)
الهی برج میلاد و آدماش قربون این دختر برن که بدبختیهاش یکی و دوتا نبود…القصه یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود٫خرشد و تصمیم گرفت ازدواج کنه٫رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم…مامانش گفت بعله پسر دلبندم….”من زن میخوام”…مامانش: تو غلط میکنی پسر گوش دراز،نونت کمه، آبت کمه؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟……شاهزاده: مامان تو را خدا، دارم پیره پسر میشم، دارم مثل غنچه گل پرپر میشم… مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت باشه قند عسلم، شیر شکرم، پسر گلم، میخوایی باکی مزدوج شی؟….شاهزاده: هنوز نمی دونم ولی میدونم که از بی زنی دارم میمیرم.. مامانش:من از فردا سراغ میگیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش.
شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سفیدبرفی و شمسی و ملوک هم دعوت شده بودند . شمسی و ملوک هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سفیدبرفی، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا” ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس، شايدم …( مگه من فضولم ، اصلا” به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغري خانم حسود چشم در اومده سفیدبرفی رو با خودش نبرد ، سفیدبرفی کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد …سفیدبرفی گفت : سلام……. فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ …… سفیدبرفی : نه واسه خودم مي گيرم …….فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن …… سفیدبرفی: آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم …… فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو، راه بازه جاده درازه…….. سفیدبرفی: چشم ميرم ، خداحافظ …… فرشته : خداحافظ …. سفیدبرفی پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سفیدبرفی نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سفیدبرفی گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سفیدبرفی گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ …. فرشته : بعله مي خوره …..سفیدبرفی: پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريشو رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سفیدبرفی گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟…….سفیدبرفی: نه ندارم …….. فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟….. سفیدبرفی: شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم…… فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سفیدبرفی گفت: من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم…..فرشته : چرا نميري؟…….. سفیدبرفی: آبروم مي ره……. فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که مایکل شوماخر برات بيارم ……. سفیدبرفی: پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . شمسی و ملوک هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغري خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغري خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سفیدبرفی افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سفیدبرفی هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟……. شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟…….. سفیدبرفی: 37 ……. شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سفیدبرفی رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سفیدبرفی مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره.
همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا … داماد و ببوس يالا … سفیدبرفی هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد. .. … …
[ad_2]




