زینب، شکیبایی کن…
عشق زینب (سلام الله علیها) را به حسین (علیه السلام)

همه می دانستند، عشق زینب (سلام الله علیها) را به حسین (علیه السلام). در خاطره ها مانده بود، اوج وابستگی شان. عبدالله بن جعفر (1) وقتی به خواستگاری او رفته بود، زینب (سلام الله علیها) برایش شرط گذاشته بود: «حسین (علیه السلام) بخواهد به سفری طولانی برود، من نیز می روم!»

هر که نشنیده بود، آوازه ی عشق شان را، حتماً در کربلا دیده بود، سوز و گداز او را. وقتی که به صحرای نینوا رسیدند، حسین (علیه السلام) عرق از پیشانی برگرفت و آهی کشید و فرمان راند: «پیاده شوید و بار شترها را باز کنید. اینجا منزل گاه ماست.» (2) عباس (علیه السلام) که شتر زینب را نشاند. زینب (سلام الله علیها) سراسیمه پیاده شد و به سمت برادر دوید؛ از نگاهش می بارید: «اینجا؟ اینجا بار بیندازیم؟ در این بیابان؟ با این زن و فرزند؟» و حسین (علیه السلام) لبخند زده بود. به جای پاسخ به سوال چشمانش، شعری خواند:
«روزگار! بد دوستی هستی، چقدر در شب و صبح تو طالبان حق کشته شوند؟، هر موجودی راه مرا خواهد رفت، حرکت به سوی پروردگار خویش!» (3)

و زینب (سلام الله علیها) در میان دویدن ایستاد. چنگ به گلو انداخت و هر چه کرد، بغضش فرو ننشست. یعنی وقت وعده ی مادر رسیده بود؟ چه زود بود برای جدایی او از حسین (علیه السلام). گریست؛ تلخ. بی آنکه نیازی باشد تکرار کرده بود:

«شعر رفتن می خوانی؟» و بی آنکه بخواهد بشنود، پاسخ شنید: «آری خواهر من! چنین است.»

همه دیده بودند، زینب (سلام الله علیها)، چگونه تاب از کف داد، چگونه شیون سر داد و بر سر و رویش سیلی زد که: «آه ! حسین (علیه السلام) خبر از جدایی می دهد.» همه دیده بودند، حسین (علیه السلام) چگونه به سمتش آمد، چگونه دست لرزانش را میان دستان مهربانش گرفت، گفت: «زینبم شکیبایی کن!» (4)؛ آرامش کرد… دیده بودند، اشک های ناتمام زینب را.
هر که ندیده بود این را، حتماً سوگواری زینب (سلام الله علیها) را کنار گودال شنیده بود. هم یزیدی ها دیده بودند او را هم حسینی ها. دیده بودند چگونه نیزه و شلاق را بر بدن تاب می آورد تا یک لحظه بیشتر جسم بی جان برادر را در آغوش نگه دارد. شنیده بودند، آوای حزن انگیز عزای او را. (5)

اکنون، وقتی ابن زیاد با وقاحت می پرسید: «دیدی خدا با برادرت چه کرد؟» (6) نگاه ها دوخته شده بود به لبهای دختر زهرا (سلام الله علیها).

زینب دهان به سخن گشود و یک لحظه گمان کردند، محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بر بلندی های مکه به آواز بلند «قولوا لااله الا الله، تفلحوا» می گوید، یک لحظه گمان کردند، علی (علیه السلام) خطابه می خواند بر منبر کوفه، گمان کردند، فاطمه (سلام الله علیها) آرام از در کاخ داخل شد و «بسم الله» گفت، یک لحظه گمان کردند، حسن (علیه السلام) با صدای بلند فریاد کرد، یک لحظه همه، صدای حسین (علیه السلام) را شنیدند:

«ما رأیتُ الّا جمیلاً.» (7)
(جز زیبایی چیزی ندیدم.)

پی نوشت:
1. همسر حضرت زینب (سلام الله علیها)
2. سید بن طاووس، لهوف، نشر نبوغ، ص111
3. همان، ص 113
4. همان، ص 115
5. همان، صص 179- 181
6. همان، ص 211
7. همان.