جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
زنده وار
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاریغم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باریچه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باریدل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کارینرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباریهمه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاریسحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاریبه سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاریچو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده وارینه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باریسر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناریبه غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاریهوشنگ ابتهاج
[ad_2]




