روضة الشهداء

ترجمه حال مؤلف به قلم حضرت آیةالله آقاى حاج شیخ ابوالحسن شعرانى‏

بسم الله الرحمن الرحیم‏
مؤلف كتاب روضة الشهدا كمال الدین حسین بن على واعظ كاشفى از بزرگان علم دین و اركان مؤلفین و اساتید ادب و نثرنویسان فارسى است و نظیر او را روزگار كمتر به یاد دارد در مائه نهم مى‏زیست و گویند شوهر خواهر ملاعبدالرحمن جامى است.
اصلا از مردم سبزوار است و در این شهر به وعظ مى‏پرداخت پس از آن چندى به نیشابور و از آن جا به مشهد مقدس رفت و در آن جا نیز به وعظ اشتغال داشت پس از آن به هرات رفت و در عهد سلطنت سلطان حسین میرزا بایقرا (883 – 911) و در دربار او نهایت اعزاز و احترام دید. وزیر دانش‏پرور او امیر على‏شیر نوایى او را تشویق بسیار مى‏كرد و به تالیف و تصنیف ترغیب مى‏فرمود چون هم در علوم دینى و انواع آن به حد كمال بود و هم در نویسندگى و ادب از بزرگترین اساتید فن خویش و كمتر این دو كمال در كسى مجتمع باشد و آن كه جمع دارد باید قدر خویش بداند وقت بیهوده از دست ندهد كه مردم از او فائده بسیار برند و اتفاقا امیر على‏شیر نوایى ارزش او را دانست و قدر او را شناخت.
صبح روز جمعه در دارالسیاده سلطانى هرات موعظه مى‏كرد و خطبه نماز جمعه را در مسجد امیر على‏شیر مى‏خواند.
سه‏شنبه و چهارشنبه در مدرسه سلطانیه هرات وعظ میكرد و روزهاى پنجشنبه در حظیره سلطان احمد براى دیدار مردم مقیم مى‏ماند و یكشنبه را كارى نمى‏كرد چنان كه در روضات‏الجنات آورده است.
از تتبع فهرست و مضامین كتاب او بر مى‏آید او با آن كه جامع فنون دینى بوده در سایر علوم زمان خویش هم مهارت داشت و اكثر كتب خود را به فارسى نوشته بلكه به زبان عربى كتابى از او به یاد نداریم:
1 – از جمله كتاب جواهر التفسیر است بسیار بزرگ و مفصل در روضات الجنات گوید مقدمات تفسیر فوائد بسیار دارد كه در جاى دیگر یافت نمى‏شود و مقاصد بلند و احادیث كمیاب و نكات لطیف كه دل اهل دل را به خود مى‏كشاند و مجلد اول آن كه مشتمل بر پنجاه هزار بیت است از جزء پنجم قرآن نگذشته است و اگر به پایان مى‏رسید سیصدهزار مى‏گشت اما در دست ما بیش از همان جزء اول نیست و دیگرى نوشته است از 890 تا 892 به نوشتن این جزء مشغول بود والله العالم.
2 – و از جمله كتب او مختصر تفسیر جواهر است تا آخر قرآن مشتمل بر بیست‏هزار بیت.
3 – تفسیر دیگرى معروف به مواهب العلیه كه مشهور و متداول است.
4 – كتاب تفسیر سوره یوسف تفسیرى است به زبان عرفا و اصطلاح آنان.
5 – دیگر از كتب وى انوار سهیلى است و آن تصرفى در كلیله و دمنه معروف است و پاره حكایات دیگر بر آن افزوده است اگر چه غرضش تسهیل عبارت و كاستن لغات عربى و جمل و امثال غیر مأنوس ادبى است ولى اهل سخن دانند و كلیله اصلى با همه لغات عربى و عبارات معقد بر انوار سهیلى ترجیح دارد بارى انوار سهیلى را براى مردى به نام امیر احمد سهیلى نوشته است.
6 – اخلاق محسنى به نام ابوالمحسن فرزند سلطان حسین میرزا بایقرا نوشته است به سال 900.
7 – مخزن الانشاء روش نامه‏نگارى است در آن عهد كه هر كس را به چه عنوان یاد كنند و ختم و ابتدا و سایر محاسن نامه چیست.
8 – كتاب در فضیلت صلوات بر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم.
9 – كتاب در اختیارات نجوم.
10 – كتاب الاربعین در احادیث موعظه.
11 – كتاب شرح الاسماء الله الحسنى.
12 – كتاب در ادعیه و اورادى كه از بزرگان دین روایت شده است.
13 – كتاب در علم حروف.
14 – كتاب اسرار قاسمى در طلسمات و امثال آن.
15 – كتاب السبعه الكاشفیه مشتمل بر هفت رساله در علم نجوم.
16 – كتاب بدایع الافكار فى صنائع الاشعار.
17 – كتاب شرح مثنوى.
18 – كتاب لب مثنوى.
19 – كتاب لب لب آن.
20 – كتاب روضة الشهداء.
و غیر از این‏ها كتب دیگر در غیر روضات به او نسبت دادند مانند مرآت‏الصفا فى صفات المصطفى صلى الله علیه و آله و سلم.
تحفة الصلوة.
ما لا بد منه فى المذهب.
رساله علویه.
رساله حاتمیه.
میامن الاكتساب فى قواعد الاحتساب.
رساله در علم اعداد.
رساله فیض النوال فى بیان الزوال.
مواهب زحل.
میامن مشترى.
قواعد مریخ.
لوامع الشمس.
مباهج الزهرة.
مناهح عطارد.
لوائح قمر:
دور نیست كه این هفت رساله همان السبعة الكاشفیه باشد كه از روضات نقل كردیم.
كتاب روضة الشهدا از بلایا و مصائب انبیا آغاز كرده تا به حضرت خاتم انبیا علیه‏السلام و پس از آن مصائب اهل بیت و تاریخ وفات آنان آورده است و در این معانى مبتكر است و بیشتر آن چه در این السنه و افواه مشهور است از آن كتاب است با این كه گاهى در تاریخ و پاره مطالب با روایات دیگر اختلاف دارد.
وفات كاشفى به اتفاق مورخین سال 910 بود در هرات اما تاریخ ولادتش در سبزوار معلوم نیست و یقینا از خاندان علم بوده است و از پدر خویش روایت دارد و مدت عمر وى را نیز نمى‏دانیم اما ظاهرا عمر طولانى یافت و هنگام تالیف روضةالشهدا چنان كه خود گوید پیر فرتوت بود و نمى‏توانست رایت فصاحت در میدان بلاغت بر افرازد والله العالم.

مذهب كاشفى‏

گرچه دانستن مذهب مردم فائده معقول ندارد مگر آن چه قاضى نورالله ششترى در مجالس المؤمنین قصد كرده یعنى تكثیر سواد خواسته چون وقتى عامه مردم بدانند بسیارى از بزرگان حكما و عرفا و ادبا و عقلا و مردمان برجسته روزگار دوستدار اهل بیت و وابسته به آنان بودند بیشتر رغبت در این مذهب مى‏كنند بر خلاف طریقه آنان كه هر عاقلى مانند ابوعلى سینا و فارابى و امثال آنها را بى‏دین یا خارج از مذهب دانستند قهرا سبب مى‏شود كه مردم پندارند هر كس عقل نداشت و چیزى نمى‏دانست مسلمان بود و هر كس چیزى دانست از اسلام بیرون رفت.
بارى ملاحسین كاشفى یا شیعى بود در باطن یا اگر سنى بود و به مذهب ابوحنیفه تظاهر مى‏كرد در اصول با یك نفر عالم شیعى فرق نداشت و بسیارند در میان علماى اهل سنت كه با شیعه فرق ندارند جز در احترام صحابه چنان كه در شیعه بسیارند كسانى كه در همه عمر حرمت صحابه را در ظاهر محفوظ داشتند.
گرچه بناى تألیفات ملاحسین كاشفى بر روش اهل سنت است اما هیچ شیعى هم ابتكارى مانند روضة الشهدا نكرده است.
قاضى نورالله گوید: معاشرت با امراى هرات مخصوصا با امیر على‏شیر او را به تظاهر به مذهب آنها واداشت وگرنه مردم سبزوار پیوسته شیعه بودند و ملاحسین هم در سبزوار متولد شده و پرورش یافته بود.
گوید: وقتى در مشهد مقدس به تحصیل علم اشتغال داشتم از طلاب و مردم آنجا مى‏شنیدم كه چون ملاحسین كاشفى از هرات به سبزوار آمد مردم سبزوار در پى آزمایش او شدند كه آیا در طول غیبت دست از تشیع برداشته است اتفاقا وقتى بر منبر وعظ مى‏كرد بر زبانش گذشت كه جبرئیل دوازده هزار بار بر پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم فرود آمد.
پیرمردى عصا به دست از پاى منبر برخاست و پرسید: جبرئیل بر على علیه‏السلام چند بار فرود آمد؟
ملاحسین متحیر فروماند چه بگوید اگر بگوید جبرئیل بر على علیه‏السلام فرود آمد به ظاهر دروغ گفته است و اگر بگوید فرود نیامد سبزواریان كه درباره او سوءظن داشتند به چوب و عصا او را مى‏نواختند و كارش مى‏ساختند لاجرم گفت بیست و چهار هزار بار بر على علیه‏السلام نازل شده است یكى پرسید: بر این چه دلیل دارى؟ گفت پیغمبر فرموده: انا مدینة العلم و على بابها یعنى من شهر علمم و على در آن شهر است و ناچار كسى كه به شهرى رود دو بار از در شهر عبور مى‏كند یكى وقت رفتن و دیگرى وقت برگشتن و به این لطیفه خود را برهانید و دل مردم خوش كرد.
فرزند كاشفى مولا فخرالدین على مشهور به صفى نیز از فضل و علم پدر بهره وافى داشت و در هرات در وعظ و ارشاد جانشین پدر بوده و در سال 939 درگذشت.

روضة الشهداء

به بركت نام ابى‏عبدالله علیه‏السلام كتاب روضة الشهداء مى‏توان گفت بیش از هر كتاب فارسى در افكار و عقاید مردم رسوخ كرده و در قلوب آنان مؤثر واقع شده.
از مطالب و منقولات آن گذشته تعبیر و سیاق و طرز بیان و كیفیت تنسیق حكایات و مراعات تناسب چنان خوانندگان زمان خود و پس از خود را شیفته خود ساخت كه دهان به دهان و قلم به قلم از سینه به سینه و از كتابى به كتابى نقل گردیده است.
مهارت نویسنده در وعظ و تسخیر قلوب به حدى است كه در وصف نمى‏آید و از آن باید قیاس گرفت كه هنگام حیات در مواعظ شفاهى چه تأثیر در مستمعین مى‏كرده است و به راستى كلمه واعظ مطلق كه براى او برگزیده‏اند به جا بوده است اگر مذهب تشیع داشت در بیان موضوع داد سخن داده است و اگر به مذهب اهل سنت بوده سبق از شیعیان بوده است و روش آنان را به آنها آموخته است.
اما كتب و روایاتى كه مؤلف از آن‏ها نقل مى‏كند بسیارى در عهد ما موجود نیست. و شاید بعضى را معتبر ندانیم اما حاشا كه چنین مرد سخن بى‏دلیل آورد. رسم وعاظ است آن سخن كه بیشتر مؤثر باشد بر مى‏گزینند و هر چه عواطف را در قلوب بیشتر بر مى‏انگیزد انتخاب مى‏كنند و به شواهدى كه در اذهان شنونده جاى گیرد مؤكد مى‏سازند و هر نقل را كه مفید این معنى باشد ممنوع نشمارند شنونده نباید آن را بیان وقایع تاریخ فراگیرد بلكه براى پند و نصیحت بپذیرد.
چه بسا وقایع كه حقیقة واقع شده و در كتب آورده‏اند از آن پندى نتوان گرفت و چه بسا افسانه‏ها از زبان حیوانات كه در آن پند بسیار است تا چه رسد به نقل ضعیف. بارى از نقل ضعیف در روضة الشهداء عجب نباید داشت چون در اداى مقصود واعظ قوى است اگر چه براى مقصود مورخ كافى نیست.
گویند كاشفى روضة الشهداء را دو سال پیش از وفات تالیف كرده است.
به سال 908 و در كشف الظنون گوید: فضولى بغدادى آن را ترجمه كرده است به تركى به نام حدیقةالسعداء و روایاتى بر آن افزوده و فضولى در 970 یا 963 درگذشت و نیز گوید: جامى مصرى آن را ترجمه كرده است و نگفت كه جامى بوده به چه زبان ترجمه كرد.
در روضات الجنات گوید:
اهل منبر و وعاظ كتاب روضة الشهداء را از همان آغاز تألیف در مجالس بر دست گرفته عین عبارت را مى‏خواندند و در بیان مصائب اهل عصمت به خواندن از روى آن اكتفا مى‏كردند چون مى‏دانستند بهتر از آن نمى‏توانند تقریر كنند و از این جهت ذاكران مصائب اهل بیت به روضه‏خوان مشهور گشتند زهى سعادت این مرد كه در ثواب عمل همه مردم از آن عهد تا خدا خواهد شریك خواهد بود.
این كتاب را كاشفى چنان كه خود گفته است براى داماد سلطان حسین میرزا بایقرا به نام مرشدالدوله و الدین عبدالله المشتهر سید میرزا تألیف كرده است.
والله العالم.
كتبه الاحقر ابوالحسن المدعو بالشعرانى‏

مقدمه مؤلف‏

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین‏

اى شربت درد تو دواى دل ما
آشوب بلاى تو عطاى دل ما

از نامه حمد تو شفاى دل ما
وز نام حبیب تو صفاى دل ما

حضرت صبور بى‏ملال و شكور بى زوال عمت عطیاته و طابت بلیاته در كتاب كریم و كلام لازم التكریم خود زمره بلارسیدگان میدان محبت و محنت چشیدگان معركه مشقت را بدین خطاب دلنواز معزز و سرافراز ساخته كه ولنبلونّكم و هر آینه مى‏آزماییم شما را یعنى با شما معامله آزمایندگان مى‏كنیم گرچه هیچ حال شما بر ما پوشیده نیست اما مى‏خواهیم كه عیار كار و بار هر كس بر محك امتحان ظاهر گردد و عالمیان بدانند كه كدام نقد از بوته اخلاص ابتلا پاك و بى‏غش بیرون مى‏آید.

خوش بود گر محك تجربه آید به میان
تا سیه‏روى شود هر كه دروغش باشد

و آزمایش الهى به چند نوع در این آیه واقع شده بشى‏ء من الخوف به چیزى از ترس كه آن خوف الهى باشد یا بیم دشمنان والجوع و به گرسنگى كه آن قحطى است یا تنگى معاش یا روزه داشتن و نقص من الاموال و نقص مال‏ها به تاراج حادثات یا اخراج زكوة و صدقات والانفس و نقصان در نفس‏ها كه آن بیمارى باشد و ضعف و عجز یا احتیاج و بى‏نوایى والثمرات و به نقصان میوه‏ها و تلف شدن محصولات به آفات ارضى و سماوى یا مرگ فرزندان كه میوه باغ دل‏اند و روشنى چراغ بصر و ثمره نهال پدر و مادر و بشّر الصابرین و مژده ده صبركنندگان را كه در این بلیات طریقه شكیبایى پیش آرند و رسوم جزع و شكایت فروگذارند.

جام محنت خورند و دم نزنند
جز به راه وفا قدم نزنند

خوش بسوزند در بلا چون عود
كه از ایشان برون نیاید دود

الذین و این صابران كه استحقاق بشارت دارند آنانند كه به حكم الهى و فرمان پادشاهى اذا اصابتهم مصیبة چون برسد ایشان را مصیبتى و بلیتى و نكبتى قالوا گویند از روى اخلاص به طریق اختصاص كه انا لله به درستى كه ما از آن خداوندیم كه به كمند بندگى او در بندیم پس هر چه از خواجه به بنده رسد و از مالك بر مملوك واقع گردد جز تسلیم و انقیاد و رضا به حكم قضا چاره نباشد و انا الیه و ما به سوى مجازات و مكافات او راجعون بازگردندگانیم یعنى رجوع ما به حضرت او خواهد بود و او جزایى بسزا فراخور كردار به ما خواهد رسانید اگر به حكم او خورسند باشیم مستوجب ثواب ابد گردیم و اگر از آن چه مراد او بود سر بپیچیم مستحق عذاب مخلد شویم.

سر قبول بباید نهاد و گردن طوع
كه هر چه حاكم عادل كند همه داد است

مضمون این آیت وافى هدایت مشعر است به آن كه بلا محك نقد عالمیان و معیار تجربه احوال آدمیان است تا هر كه دعوى محبت كند نقد جان او در بوته بلا و كوره عنا به آتش امتحان و ابتلا بگذارند آن كه از غش هواى نفس دنى و غل آرزوى طبع خسیس پاك و پاكیزه است از خلاص آزمایش خالص بیرون مى‏آید و ضراب عنایت چهره او در دارالضرب هدایت به سكه قبول بیاراید و اگر مغشوش و معیوب است در نیران فراق به سمت احتراق موسوم شده مردود ابد گردد و در یكى از كتب سماى مذكور است كه: من أحب أو أحب یصبّ علیه البلاء یعنى هر كه دعوى دوستى حق كند و به دست ارادت حلقه در محبت زند یا هر كه حق تعالى او را خلعت محبوبیت پوشاند یا جرعه مقبولیت نوشاند باران بلا از ابر محنت و عنا پیاپى بر فوق او ریزند و شادى و بهجت و آسایش و راحت به تمامى از وى گریزان شود البلاء للولاء كاللهب للذهب ترجمه این كلام در مثنوى برین منوال آورده:

دوستى چون زر بلا چون آتشست
زر خالص در دل آتش خوشست

و از فحواى كلمات سابقه چنان به حیطه فهم در مى‏آید كه بلا متوجه اهل ولاست و محنت معلق به ارباب محبت هر جایى كه بناى محبت نهاده‏اند درى از محنت در وى گشاده‏اند و در هر میدان كه لواى ولا برافراخته‏اند فوج بلا را ملازم او ساخته‏اند و هر كه را حق سبحانه و تعالى دوست دارد او را به بلا مبتلا سازد و به محن ممتحن گرداند و مؤید این معنى حدیث حضرت رسالت پناه صلّى الله علیه و آله و سلم است آن جا كه فرموده: ان الله اذا احب قوما ابتلاهم یعنى چون خداوند تعالى قومى را دوست دارد لشكر بلا و اندوه را بر ایشان گمارد. و مقرر است كه محنت به اندازه محبت بود و بلا به مقدار ولا نازل شود هر كه در راه محبت حق از جمله رهروان پیش بود هر آینه مشقت و بلیت او از همه بیش بود.

هر كرا ذوق محبت بیشتر
سینه‏اش از نیش محنت ریشتر

و از حضرت خواجه كاینات سؤال كردند كه: اى الناس اشد ابتلاء كدام طایفه از آدمیان سخت‏تراند از روى بلا یعنى بلاى كدام گروه از آدمیان سخت‏تر و دل و جانسوزتر است و محنت كدام زمره از اصناف صعب‏تر و غم‏اندوزتر.
گفت: الانبیاء پیغمبران كه محرم حرم جلالتند ابتلاى ایشان سخت‏تر از بلاى جمله بشر است و محنتى كه متوجه روزگار ایشان شد از همه محنت‏ها بیشتر.
ثم الامثل فالامثل پس از ایشان بلاى جمعى كه ماننده‏تر باشد بدیشان در سلوك سبیل محبت و وقوف بر سرایر معرفت نیز صعب باشد پس آنها كه اشبه بودند بدین جماعت و بر همین قیاس هر كه به درگاه قرب اقرب بود بلا و عناى او اشد و اصعب بود.

هر كه درین بزم مقرب‏تر است
جام بلا بیشترش مى‏دهند

و آن كه ز دلبر نظر خاص یافت
داغ عنا بر جگرش مى‏نهند

بلا نه شربت شیرین است كه اطفال طریقت را دهند بلكه قدح زهر هلاهل است كه بر دست بالغان راه نهند یكى از مشایخ مى‏فرمود:

دُردى خوردن به میكده عادت ماست
رطلى كه گرانتر است آن شربت ماست

و از اینجاست كه هر بلایى كه گرانتر است بر دلهاى مبارك انبیا نهاده‏اند و هر تحفه محنتى كه قویتر است براى اولیا و اصفیا فرستاده‏اند در روح الارواح آورده كه هر كه را جاه صدیقان و قدمگاه محبان مى‏باید یك قدم به مراد خود برنباید گرفت و یك دم به آرزوى دل برنباید آورد.

عاشق باشى ترا زبون باید بود
ور نه زره عشق برون باید بود

در راه ابتلاى او هزارهزار دل كباب است و از كشاكش محنت و بلاى او هزارهزار دیده پر آب در هر بادیه او را كشته‏ایست به حسرت افتاده و در هر زاویه سوخته‏ایست از سطوت كبریاى او جان داده تن كدام ولیست كه نه گداخته زبانه آتش كبریاى اوست و دل كدام نبى است كه نپرداخته نشانه تیر بلاى اوست آخر نظرى كن به حسرت آدم صفى و نوحه نوح نجى و در آتش انداختن ابراهیم خلیل و قربان كردن اسماعیل نبیل و كربت یعقوب در بیت الاحزان و بلیت یوسف در چاه و زندان و شبانى و سرگردانى موسى كلیم و بیمارى و بى‏تیمارى ایوب سقیم و اره شكافنده بر فرق زكریاى مظلوم و تیغ زهر آب داده بر حلق یحیى معصوم و الم لب و دندان سرور انبیا و جگر پاره‏پاره حمزه سیدالشهداء و محنت اهل بیت رسالت و مصیبت خانواده عصمت و طهارت و سرشك دردآلود بتول عذرا و فرق خون آلوده على مرتضى و لب زهر چشیده نور دیده زهرا و رخ به خون آغشته شهید كربلا و دیگر احوال بلاكشان این امت و محنت‏رسیدگان عالى همت همه با جان غم اندوخته در كانون غم و الم سر تا پاى سوخته.

عالم ز بلاى دوست محنت ‏كده‏ایست
وین محنت و غم نصیب هر دل‏شده‏ایست

هر جا كه نگاه مى‏كنم در ره تو
دل خون شده سوخته غمزده‏ایست

اى عزیزان در راه هیچ نبى آنقدر خار بلا نریخته‏اند كه در راه سید بشر؛ و بر فرق هیچ پیغمبر آن مقدار گرد محنت نبیخته‏اند كه بر سر آن سرور؛ چنان چه در این معنى فرمود كه: ما اوذى نبى مثل ما اوذیت یعنى رنجانیده نشد هیچ پیغمبرى مانند آن كه من رنجانیده شدم و به همین نسبت با اهل بیت هیچ پیغمبر این جفا نكرده‏اند كه با اهل بیت خواجه عالم و از جمله واقعه شهداى كربلا است كه هیچ دیده بدان‏گونه مصیبتى ندیده و هیچ گوشى چونان بلیتى نشنیده.

تا دهر هست واقعه زین صعب‏تر ندید
هر كان خبر شنید كسش با خبر ندید

چشم زمانه بر ورق چرخ قصه‏اى
پرسوزتر ز حال شبیر و شبر ندید

امام یافعى در كتاب مرآت الجنان آورده كه: ابن عبدالبر از حسن بصرى نقل كرده كه در واقعه كربلا شانزده تن از اهل بیت با ابى‏عبدالله الحسین شربت شهادت چشیدند كه در آن وقت و آنروز بر روى زمین ایشان را شبیه و نظیرى نبود – در مصابیح القلوب‏ ” 1 ” مذكور است كه كعب الاحبار روزى مردم مدینه را از ملاحم و فتنه‏ها كه در كتاب‏ها خوانده بود خبر مى‏داد در اثناء سخن گفت عظیمترین واقعه و بزرگ‏ترین ملحمه قتل حسین بن على خواهد بود و چنین خوانده‏ام كه آن روز كه امام را شهید كنند هفت آسمان خون بگریند.
گفتند: یا ابااسحاق نشنیده‏ایم كه آسمان هیچوقت خون گریسته باشد گفت: ویلكم ان قتل الحسین امر عظیم واى بر شما كه قتل حسین بزرگ كار و صعب امریست وى فرزند خاتم پیغمبران و سبط رسول آخرالزمان و ریحانه سید رسولان است پسر سید اوصیاء، پنجم آل عبا و نور دیده فاطمه زهراست بدان خدایى كه جان كعب به دست اوست كه چنین خوانده‏ام كه آن روز كه وى را شهید كنند گروهى از فرشتگان بسر روضه وى بایستند و مى‏گویند تا قیامت كه هرگز از گریه باز نایستند و در هر شب جمعه هفتاد هزار فرشته آیند و بر سر قبر وى زارى كنند چون بامداد شود به صوامع طاعت خود باز روند اهل آسمان او را ابى عبدالله المقتول خوانند فرشتگان زمین ابى عبدالله المذبوح و فرشتگان دریا او را حسین مظلوم خوانند و ملائكة هوا حسین شهید گویند.

بر قتل حسین ارض و سما مى‏گریند
از عرش على تا بثرا مى‏گریند

ماهى ته آب و مرغ در روى هوا
در ماتم شاه كربلا مى‏گریند

و گریه در این ماتم موجب حصول رضاى ربانى و سبب وصول به ریاض جاودانى است چنانچه در آثار آمده كه من بكى على الحسین أو تباكى وجبت له الجنة یعنى: هر كه بر حسین بگرید یا خود را به تكلف به گریه وادارد سزاوارتر باشد كه او را به بهشت برند.
شیخ جار الله علامه فرمود كه: هر كه بگرید بر حسین بهشت بر او واجب شود و هر كه خود را گریان فرانماید به حكم من تشبّه بقوم فهو منهم در وعده وجبت له الجنة داخل است، امام رضى بخارى آورده كه اى عزیزان خاك كربلا خاكیست كه در آن خاك، تخم شهادت كشته‏اند و آب از دیده محبان و هواداران مى‏طلبد كه من بكى على الحسین پس هر آن شخصى كه از جویبار دیده آبى به خاك كربلا فرستد هر آینه تخم محبت كه در زمین سعادت اهل شهادت كشته باشد در مزرعه رضا به آب دیده وى پرورش یابد و چون از منزل الدنیا مزرعة الآخرة بیرون رود محصول آن نعیم جنت و نسیم بهجت بود كه وجبت له الجنة براى اینست كه جمعى از محبان اهل بیت هر سال كه ماه محرم در آید مصیبت شهدا را تازه سازند و به تعزیت اولاد حضرت رسالت پردازند همه را دلها بر آتش حسرت بریان گردد و دیده‏ها از غایت حیرت گریان.

ز اندوه این ماتم جان گسل
روان گردد از دیده‏ها خون دل

و اخبار مقتل شهدا كه در كتب مسطور است تكرار نمایند و به آب دیده غبار ملال از صفحه سینه بزدایند و هر كتابى كه در این باب نوشته‏اند اگر چه به زیور حكایت شهدا حالى است اما از سمت جامعیت فضایل سبطین و تفاصیل احوال ایشان خالى است و بدین سبب اشارت عالى از عالى حضرت سلطنت رتبت، نقابت منقبت، شاهزاده اعظم، نقاوه ملوك الامم، آفتاب تابان فلك بختیارى، ماه درخشان سپهر شهریارى، شرف العترة النبویه، عزّ الفرقة العلویة، المخصوص بالنسب الحسنى و المختص بالحسب الحسینى، داراى جمشید مخبر فریدون‏فر، خورشید منظر، خلاصه اولاد سلاطین نامدار، نقاوه احفاد خواقین عالى‏مقدار.

ذوهمهة یرقى على مرقى العلى
و بنوره انكشفت دیاجیر الورى

شاه ملك خوى فلك آستان
گلبن نه روضه مینو نشان

سرور مه رایت بهرام جاه
صفدر مهر آیت گردون پناه

داور عادل دل عالى نسب
والى كافى كف صافى حسب

رفیع قدرى كه ارتفاع سده مناقب و اعتلاى عقبه مناسب و مراتبش در مرتبه‏ایست كه نه سیاح وهم دوراندیش پیرامن سرادقات شرح آن تواند گشت و نه سیاح عقل روشن‏راى گرد ساحل دریاى بیان شمه‏اى از آن تواند گشت.

پایه قدر تو از آن بیش است
كه توانم اداى آن كردن

بلكه نتوان به صدر هزار زبان
عشر اوصاف او بیان كردن

قره باصره سیادت و نقابت طره ناصیه سلطنت و نجابت‏

سرور گلزار سید ثقلین
قرة العین خواجه كونین

المستفیض من منایح فیض الاله مرشد الدولة و الملة و الدین عبدالله المشتهر بسید میرزا لا زالت سماء سلطنته بكواكب العظمه و الجلال مزینة و آیات ابهته على صحائف الكائنات بالدولة و الكمال مبینه كه با وجود علوّ نسب در سیادت چنانچه شمه‏اى از آن در آخر كتاب مسطور خواهد شد به سموّ مرتبت در نسبت سلطنت نیز آراسته است * هم سیادت در نسب هم شهریارى در حسب *
شرف صدور یافت كه این فقیر حقیر حسین الواعظ الكاشفى ایده الله بلطقه الخفى بتألیف نسخه جامع كه حالات اهل بلا از انبیا و اصفیا و شهدا و سایر ارباب ابتلا و احوال آل عبا بر سبیل توضیح و تفصیل در وى مسطور و مذكور بود اشتغال نماید و از ابیات عربى آن چه ضرورى الذكر باشد با ترجمه ایراد كند و از منظومات فارسى آن چه مناسب اذهان اهل زمان بود در رشته بیان كشد.

در آئین سخن‏رانى بكوشد
سخن را كسوتى از نو بپوشد

ز سكه نو كند نقد كهن را
به زیورها بیاراید سخن را

اگر چه این كمینه بى‏بضاعت استحقاق این معنى نداشت و به واسطه كبر سن و دیگر موانع رایت فصاحت در میدان بلاغت بر نمى‏توانست افراشت اما چون امتثال فرمان عظیم‏الشأن آن حضرت از لوازم بود به ترتیب این نسخه كه به روضة الشهداء موسومست اشتغال نمود و بر ده باب و خاتمه مرتب گردانید و فهرست ابواب این است.
باب اول: در ابتلاى بعضى از انبیا على نبینا و علیهم الصلاة و السلام.
باب دوم: در جفاى قریش با حضرت رسالت صلّى الله علیه و آله و سلم و شهادت حمزه و جعفر طیار.
باب سوم: در وفات حضرت سید المرسلین علیه افضل صلوات المصلین.
باب چهارم: در حالات حضرت فاطمه زهرا از وقت ولادت تا زمان وفات.
باب پنجم: در اخبار على مرتضى علیه‏السلام از زمان ولادت تا شهادت.
باب ششم: در فضایل امام حسن علیه‏السلام و بعضى از احوال وى از ولادت تا شهادت.
باب هفتم: در مناقب امام حسین علیه‏السلام و ولادت وى و احوال آن سرور بعد از وفات برادر.
باب هشتم: در شهادت مسلم بن عقیل و قتل بعضى از فرزندان او.
باب نهم: در رسیدن امام حسین علیه‏السلام به كربلا و محاربه وى با اعدا و شهادت آن حضرت با اولاد و اقربا و سایر شهدا.
باب دهم: در وقایعى كه بعد از حرب كربلا مر اهل بیت را واقع افتاد و عقوبت مخالفان كه مباشر آن حرب شدند.
امید به عنایت ربانى واثق است كه در تمام این رساله مدد توفیق ارزانى دارد و بركات این روایات و حكایت به روزگار فرخنده آثار دولت انجام حضرت شاهزاده عالى مقام ایده الله تعالى الى قیامه الساعة او ساعة القیام واصل و متواصل گرداناد و عامه مسلمانان و كافه اهل ایمان را از خواندن و نوشتن این كتاب مثوبات بى‏حساب كرامت كناد و هو الكریم الوهاب آمین یا رب العالمین.

باب اول: در ابتلاى جمعى از انبیا علیهم التحیة و الثنا

نخست ابوالبشر آدم صفى علیه‏السلام

آنروز كه آب و خاك بر هم زده‏اند
بر طینت آدم رقم غم زده‏اند

خالى نبود آدمى از درد و بلا
كان ضربت اولین بر آدم زده‏اند

هنوز آدم صفى از كتم عدم به فضاى وجود نیامده بود كه ملائكه زبان طعن بر آدمیان گشادند و به فساد و خونریزى ایشان گواهى دادند و بعد از آن كه عزراییل به حكم ملك جلیل از همه اجزاى زمین یك قبضه خاك برداشته در بطن نعمان بریخت حق سبحانه قطعه سحاب پاك را بر بالاى آن قبضه خاك چنان تعیین فرمود كه چهل روز بر آن خاك ببارد و به هیچ نوع سایه از سرآن برندارد آن سحاب به فرمان رب الارباب سى و نه صباح از دریاى اندوه آب برداشته بر خاك آدم مى‏بارید تا آن خاك به آب غم و عنا گل شد.

خاك آدم را به آب غم مخمر ساختند
پس درو درد و بلا را جا مقرر ساختند

روز چهلم از بحر شادى آب برگرفته قطره‏اى چند بر آن خاك افشاند گوئیا كثرت هموم و غموم آدمیان و قلّت نشاط و انبساط ایشان بدین سبب است چنانچه فرموده‏اند:

بی حكمتى غریب و حدیثى عجیب نیست
شادى یك زمان و غم جاودان ما

و چون روح در قالب آدم دمیدند و از روى تعظیم مسجود ملائكه گشت و حوا را از پهلوى وى بیافریده مونس روزگار وى ساختند فرمان در رسید كه اى آدم اسكن انت و زوجك الجنة ساكن شو تو و زوجه‏ات در بهشت و بخورید از میوه‏هاى آن خوردن بسیار به هر جا كه خواهید بروید و از هرگونه لباس بپوشید و از هر لون طعام بنوشید و گرد درخت گندم یا انگور یا كافور یا شجرة العلم نگردید.
شجرةالعلم درختى بوده است در وسط فردوس جامع ثمرات لطیفه و مطعومات طیبه و هر كه از آن بخوردى نیك و بد بدانستى پس آدم و حوا در بهشت آرام گرفتند و ابلیس بر حال ایشان رشك برده طاووس و مار به بهشت درآمد و انواع حیله و وسوسه پیش آورد و به سوگند دروغ آدم و حوا را فریب داد تا از شجره منهیه تناول نمودند و لشكر بلاى روى بدیشان نهاد آدم سلطان دارالملك بهشت بود متوّج به تاج عزت و ملبس به حله كرامت غلمان و ولدان پیش آدم در مقام خدمت و رضوان و حوران نسبت به حوا در پایه ملازمت بعد از اكل ثمره آن شجره فى الحال تاج شرف و افسر جلال از فرق ایشان در افتاد و حلل و حلى بهشت از بدن ایشان فرو ریخت برهنه مانده به حال خود در نگریستند و از غایت حسرت و نامرادى زار گریستند به جانب هر درختى كه مى‏شتافتند از ایشان صداى دوردور مى‏شنودند و از هیچ برگ نوایى نمى‏یافتند آدم از خجلت برهنگى به هر طرف مى‏گریخت و در پس هر درخت و در پس هر درخت پنهان مى‏شد خطاب الهى رسید كه أ فَرَرتُ منّى یا آدم از ما مى‏گریزى اى آدم؟
در جواب گفت: بل حیاء منك از شرم گناه خود سرگردان شده‏ام و چگونه از تو گریزم كه گریختن از حضرت تو ممكن نیست.

كجا روم كه به غیر از درت پناه ندارم
جز آستانه لطفت گریزگاه ندارم

عاقبت به برگ انجیر خود را بپوشانید و فرمان رسید كه از بهشت بیرون روید آدم دست حوا گرفته از بهشت روى به بیرون نهادند و هر دم آدم در پى مى‏گریست كه شاید شب غم را مصباحى و آن در بسته را مفتاحى پدید آید از هیچ جانب رایحه مرادى به مشام امید نرسید و چون آدم خواست كه از بهشت بیرون آید كلمه بسم الله الرحمن الرحیم بر زبانش جارى شد جبرئیل گفت: اى آدم كلمه‏اى بزرگ گفتى زمانى باش شاید كه از افق غیب لمعه نجاتى درخشان گردد و از مطلع كرم كوكب خلاصى طلوع كند.
خطاب آمد كه اى جبرئیل بگذار تا برود جبرئیل گفت: الهى ترا به اسم رحمن و رحیم خوانده چه شود كه بر وى رحمت كنى ملك تعالى فرمود: كه مرا رحمت كم نیست و از رحمت كردن ملال و ندم نه فامّا اگر امروز بر وى رحمت كنم بر یك تن رحمت كرده باشم باش تا فرداى قیامت آدم روى به بهشت نهد و هزاران هزار عاصى از فرزندان وى با وى باشند آن گاه بر ایشان رحمت كنم تا سمت رحمت من آشكار گردد.
در بحر الحقایق آورده كه آدم را بدان سبب از بهشت عذر خواستند كه با عشق در آویخت و عشق را دارالملام باید نه دار السلام عشق خواستار اهل ملامت است و عقل جویاى راحت و سلامت.

اى مرد ره عشق بكش بار ملامت
یا در گذر از عشق و برو خوش به سلامت

یكى از اكابر از روى تاویل فرموده كه آن شجره كه آدم ممنوع شد از نزدیك شدن بدان نهال محبت بود و فى نفس الامر آن را هم براى آدم كاشته بودند یحبهم و یحبونه و سبب نهى از آن یا عزت جاه و دلال محبوبى بود كه حسن و جمال بدان كمال مى‏باید یا تحریص و ترغیب طلب بدانكه الانسان حریص على ما منع طبیعت آدمى اقتضاى آن مى‏كند كه از هر چه او را نهى كنند حرصش بر طلب آن بیفزاید و یمكن كه اگر نهى بدان متعلق نشدى آدم علیه‏السلام را از استیفاى مرادات نفس و استكمال لذات آن پرواى میوه محبت نبودى چه محبت غذاى روحانى است و آن كه به تربیت جسم اشتغال كند فراغت پرورش روح ندارد پس حكم شد كه آدم اگر آسایش مى‏طلبى اینك بهشت بخور و بیاشام و گرد شجره محبت مگرد تا به استجلاب محنت و محبت از جمله ستمكاران نباشى بر نفس خود زیرا كه نوش محبت بى‏نیش بلیت نیست محنت و محبت توأمانند و بلا و ولا متلازمان.

عاشقان را از بلا صد راحت است
كه محبت همنشین محنت است

عشق چون دعوى جفا دیدن گواه
چون گواهم نیست دعوى شد تباه

هر كه دعوى محبت ساز كرد
صد در از غم بر رخ خود باز كرد

از سلطان العارفین قدس سره منقول است كه پیش از وجود آدم عشق و محبت مظهرى مى‏جست و چون ملائكه را استحقاق مظهریت آن نبود در كنج خلوت و گوشه فراغت مى‏غنود تا دبدبه طاعت و طنطنه عبادت ابلیس در ملك و ملكوت افتاد عشق خواست تا دست در كمر مواصلت وى زند سلطان عزت بانگ بر او زد كه حریف‏شناس باش عشق دیگر بار در حجله غیب نشست و در به روى جن و ملك دربست تا وقتیكه آدم از كتم عدم به فضاى شهود آمد عشق را در صورت شجره منهیه به آدم نمودند واله جمال او شد خواست كه همانجا با او عقد وصال بندد گفتند این معنى در سراى خلد راست نیاید منزل عشق خانه دل محنت‏زدگانست و در بهشت متاع محنت یافت نیست از راحت بهشت كار نگشاید گریه و زارى زندانیان را مضیق دنیا به كار آید.

اى برادر عاشقى را درد باید درد كو
بر سر كوى محبت مرد باید مرد كو

چند از این ذكر فسرده چند از این فكر دراز
نعره‏هاى آتشین و چهره‏هاى زرد كو

پس آدم به هواى محبت از فضاى بهشت به تنگناى دنیا آمد و از ساحل سلامت رو به گرداب ملامت نهاد و از گلشن فرح متوجه گلخن ترح شد گلزار نعمت را، خارستان نقمت مبدل ساخت و از ذروه محبت به حضیض محنت افتاد از مرتبه قربت رو به بادیه غربت آورد و دركات كلفت را بر درجات انس و الفت اختیار كرد قدم از صومعه شادكامى بیرون نهاده ساكن غمكده بدنامى شد زیرا كه عشق و نیكنامى با یكدیگر راست نیاید.

رها كنید كه تن در دهم به بدنامى
كه نام نیك در آئین عاشقان ننگست

القصه چون صداى اهبطوا منها برآمد و حكم شد كه همه فرو روید از بهشت به دنیا در آن محل آدم دست حوا گرفته گفت: بیا تا برویم كه نوبت معزولى رسید و محنت غریبى و بى كسى پیش آمد.

برخیز كه وقت افتراقست امروز
با محنت و درد اتفاقست امروز

اى دیده رخ وصال دیدى یك چند
خون بار كه نوبت فراقست امروز

و چون آدم و حوا با یكدیگر روان شدند جبرئیل آمد كه اى آدم حكم چنین است كه دست از حوا بدارى و دامن مواصلت او از دست بگذارى كه هر یك را به جانب دیگر میباید رفت پس آدم دست از حوا برداشته و هر یك روى به طرفى آوردند آدم مى‏گریست و مى‏گفت واغربتاه حوا فریاد مى‏كرد و مى‏گفت وافرقناه ملائك متعجب ایستاده مى‏نگریستند و به غربت آدم و كربت حوا مى‏گریستند و ایشان یكدیگر را گم كردند نه این را از آن خبر كه كجا مى‏رود و نه آن را از این وقوف كه كجا مى‏برند آدم به سر كوه سراندیب افتاد و حوا بر ساحل دریاى هند در موضعى كه آن را جده گویند فرود آمد آدم دویست سال بر سر كوه سراندیب مى‏گریست.
ابن عباس رضیه الله عنه گفته كه هرگاه آدم بهشت را یاد كردى بى‏هوش شدى نه از بهر بهشت بلكه براى خداوند بهشت جبرئیل بیامدى و دست بر سر آدم فرود آوردى تا به هوش آمدى و ندا رسیدى كه اى جبرئیل آدم را مونسى كن كه غریب است و چون جبرئیل خواستى كه برود آدم گفتى زمان دیگر باش كه غم دل با تو بگویم و دفتر اندوه خود بر تو خوانم و چون جبرئیل عزم رفتن كردى و از چشم آدم ناپیدا شدى چنان بنالیدى كه مرغان هوا را بر وى رحم آمدى و چندان بگریستى كه جویها از آب چشم او روان گشتى.

روزى كه چشم ما ز جمالت جدا بود
چندان كه چشم كار كند اشك ما بود

و حوا نیز بر ساحل جده مى‏گریست و ناله و زارى مى‏كرد روزى آدم از جبرئیل پرسید كه اى برادر حوا كجاست؟ گفت: بر كنار دریا از فراق تو مى‏گرید و از حال تو هیچ خبر ندارد آدم بى هوش شد جبرئیل سر وى بر كنار داشت ناگاه در آن بیهوشى حوا را دید كه بر كنار دریا نشسته مى‏گرید و مى‏گوید: حبیبى آدم اى دوست من آدم و اى مونس همدم أ جائع انت أم شبعان آیا گرسنه‏اى یا سیر أ لابس انت أم عریان آیا برهنه‏اى یا پوشیده أ نائم انت أم یقظان آیا تو در خوابى یا بیدار آدم خواست كه جوابش دهد ناگاه به هوش آمد و خروش و فغان درگرفت جبرئیل گفت ترا چه شد آدم صورت واقعه باز نمود و چنان از روى درد بخروشید كه جبرئیل به ناله در آمد كه الهى برین دو غریب فرومانده رحم كن خطاب رسید كه آدم را بشارت ده كه نزدیك آن رسید كه شب فراق بسر آید و ماه مراد از مشرق امید برآید.

نسیم باد صبا دوشم آگهى آورد
كه روز محنت و غم رو به كوتهى آورد

آن گه حق سبحانه توبه آدم قبول كرد و علما را در آن باب سخن بسیار است یكى از محققان فرموده كه سبب قبول توبه آدم سه چیز: حیا و بكا و دعا؛
اما حیا بمثابه‏اى بر آدم غالب بود كه شهر بن حوشب رحمة الله گفته كه چون آدم به زمین آمد سیصد سال سر بالا نكرده و به آسمان ننگریست از شرمسارى اما بكاى او بمرتبه‏اى بود كه در اخبار آمده كه اگر جمع كنند گریه تمامى اهل دنیا را و نسبت دهند به بكاى داود پیغامبر علیه‏السلام هنوز گریه داود بیشتر باشد و اگر بكاى اهل عالم و بكاى داود را نسبت به گریه نوح بنگرند بكاى نوح از آنها زیادتر باشد و اگر گریه مجموع عالمیان با گریه نوح و داود جمع كنند بكاى آدم از همه بیش باشد.
در عیون الرضا ” 2 ” آورده كه آب دیده آدم علیه‏السلام چون سیلى بیرون نمى‏آمد از دیده راست او مانند آب دجله و از چشم چپ او مانند فرات و مرویست كه آدم در مدت دویست سال چندان باران حسرت از ابر دیده بر زمین ندامت بارید كه در رخساره مبارك او دو جوى پدید آمد و از آب چشم وى چشمه‏ها روان شد مرغان از آب دیده آدم مى‏خوردند و با یكدیگر مى‏گفتند این چه خوش آبى است كه ما خوشتر از این آب نخورده‏ایم آدم علیه‏السلام گمان برد كه این سخن را از روى طنز و افسوس مى‏گویند آه سرد از دل پردرد برآورد و زار زار بنالید و گفت بار خدایا حال من بدانجا رسید و كار من بدان مرتبه انجامید كه مرغان هوا به آب دیده من سخریت مى‏كنند آخر آب چشم گناهكاران را چه مزه خواهد بود خطاب رسید كه اى صفى دل خوش دار كه مرغان راست مى‏گویند ما هیچ جوهرى نفیس‏تر از آب دیده نیازمند نیافریده‏ایم. ” 3 “

گوهرى بس گرانبها اشك است
سبب آبروى ما اشك است

گریه مى‏كن از آن ثمر یابى
اشك ریزى كن گهر یابى

ابر تا گریه بر چمن نكند
غنچه هم خنده بر سمن نكند

اما دعا آن بود كه تشفع كرد به حضرت رسالت صلّى الله علیه و آله و سلم و گفت یا رب به حق محمد صلّى الله علیه و آله و سلم و اهل بیت محمد صلّى الله علیه و آله و سلم كه توبه مرا به شرف قبول برسان حق سبحانه پرسید كه اى آدم تو محمد صلّى الله علیه و آله و سلم را چگونه شناختى؟ گفت الهى بر ساق عرش نام نامى او را با اسم سامى تو قرین دیدم دانستم كه گرامى‏ترین آفریدگان به حضرت تو تواند بود پس چون آدم به حضرت خاتم صلّى الله علیه و آله و سلم استشفاع نمود توبه او به محل قبول رسید.

چو آدم كرد روى دل به سویش
شفیع آدم آمد آبرویش

كز اول دسته بند گلشنش بود
نه آخر خوشه‏چین خرمنش بود

دیگر غم آدم وقتى بود كه قابیل هابیل را بكشت و صورت این قصه بر سبیل اجمال چنان است كه بعد از اتصال آدم به حوا و مجالست ایشان با یكدیگر حوا چند نوبت حامله گشت و به هر بطنى پسرى و دخترى مى‏آورد و چون بزرگ مى‏شدند آدم علیه‏السلام جاریه یك بطن را به غلام بطن دیگر مى‏داد ” 4 ” و دخترى كه با قابیل زاده بود اقلیما نام داشت و در غایت حسن بود روى درخشان و موى مشگ‏افشان داشت.

رویى چه گونه رویى دویى چو آفتاب
مویى چه گونه مویى هر حلقه پیچ و تابى

و همزاد هابیل را لیوذا مى‏گفتند و او چندان جمال نداشت چون به حد بلوغ رسیدند آدم لیوذا را به قابیل نامزد كرد و اقلیما را به هابیل اختصاص داد قابیل از این حكم ابا نموده گفت خواهر من اجمل است و با من در رحم بوده او به من اولى است آدم فرمود كه حكم الهى برین جمله عز صدور یافته مرا در این هیچ اختیارى نیست.
حكم حكم او و ما محكومان فرمان وییم‏
قابیل مسلم نداشت و گفت تو هابیل را از من دوست‏تر مى‏دارى لاجرم آن چه خوبروى‏تر است بدو مى‏گذاردى آدم گفت اگر سخن من باور نمى‏دارید هر یك از شما قربانى كنید به آن چه مى‏توانید قربان هر كه مقبول گردید اقلیما از آن او باشد هابیل گوسفنددار بود بره فربه كه به غایت دوست مى‏داشت بیاورد و بر سر كوهى بنهاد و نیت كرد كه اگر قربان من مقبول نگردد ترك اقلیما كنم و قابیل صاحب مزرعه بود دسته گندم ضعیف كم‏دانه بیاورد و در همان موضع بنهاد و با خود گفت كه اگر این قربانى مقبول شود یا نه من دست از خواهر خود باز ندارم پس آتش سفید بى‏دودى از آسمان فرود آمد و گوسفند را بخورد و از قربانى قابل در گذشت و بخوردن آن ملتفت نگشت قابیل از آتش خشم به اشتعال درآمد دود جسد دیده بصیرت او را تیره كرده كمر به قتل برادر بربست و در كمین‏گاه انتقام نشست همین كه آدم عزیمت زیارت بیت المعمور فرمود قابیل فرصت یافت و بسر رمه‏ها آمد هابیل در آن جا در خواب بود سنگى برداشت و سر هابیل را فروكوفت چنان كه مغزش پریشان شد.

خود برادر با برادر این كند
كافرم گر هیچ كافر این كند

و چون هابیل كشته شد قابیل ندانست كه با وى چه كند او را در جامه‏اى پیچیده و در پشت كشیده روى به بیابان نهاد چهل روز همچنان بر پشت گرفته به هر طرف مى‏رفت و نمى‏دانست كه چه چاره سازد و آخرالامر روزى دید كه زاغى به منقار و چنگال خود حفره‏اى كرد در خاك و زاغى مرده بیاورد و در آن حفره نهاد ” 5 ” و خاك بر آن مى‏پاشید تا آن زاغ پوشیده گشت قابیل نیز به همان طریق هابیل را در خاك كرد و به میان قوم آمد اما چون آدم علیه‏السلام از زیارت حرم باز آمد فرزندان همه به استقبال وى آمدند مگر هابیل و آدم، هابیل را بسیار دوست داشتى چه جوانى بود با روى چون ماه و دو گیسوى سیاه داشت و حق سبحانه او را صورت خوش و سیرت دلكش ارزانى داشته بود و هیچیك از اولاد آدم به جمال و كمال وى نبود.

پیش رویت دگران صورت بر دیوارند
نه چنین صورت و معنى كه تو دارى دارند

و هنوز شیث علیه‏السلام متولد نشده بود در خبر آمده كه اجمل اولاد آدم شیث بوده چه لمعه نور محمدى صلوات الله و سلامه علیه از بشره او لامع و در جبین مبین او ساطع بود.
القصه چون آدم هابیل را ندید به جست و جوى او اشتغال فرمود از هر كه خبر وى پرسیدى‏ ” 6 ” هیچ نشان ندادندى و گفتندى كه چند روز است كه پیدا نیست ندانیم كجا رفته و به چه كار مشغول است آدم هفت شبانه‏روز كوه و صحرا را به قدم طلب مى‏پیمود و در تحقیق حال هابیل جد تمام و جهد لاكلام مى‏نمود و زبان حالش بدین مقال مترنم بود.

شب من سیه شد از غم، مه من كجات جویم
به شب دراز هجران مگر از خدات جویم

شب هشتم در واقعه دید كه هابیل جایى ایستاده و مى‏گوید: وا ابتاه الغیاث اى پدر بزرگوار به فریاد من برس آدم از هول آن از خواب درآمد و خروش در گرفته بیهوش شد چون با خود آمد جبرئیل را دید بر سر بالین وى نشسته گفت اى برادر از حال هابیل هیچ خبر دارى كه حالى او را در خواب دیدم چون مظلومان استغاثه مى‏كرد و چون بى‏چارگان فریادرس مى‏طلبید جبرئیل گفت یا آدم حضرت عزت مى‏فرماید اعظم اجرك بزرگ باد مزد تو درین مصیبت بدان كه قابیل، هابیل را بكشت و او فریاد مى‏كرد و الغیاث مى‏گفت و كس به فریاد او نمى‏رسید اكنون همان فریاد است كه از زیر زمین ظاهر مى‏شود و فرداى قیامت نیز فریادكنان به عرصه‏گاه درآید آدم فریاد درگرفت و گریه آغاز كرد و گفت اى برادر خاك او را به من نماى جبرئیل آدم را به سر قبر هابیل برد آدم خاك از در روى كرد هابیل را دید سر كوفته و تمام اعضاى وى به خون آغشته روى مبارك در روى وى مى‏مالید و مى‏گفت: وا حسرتاه، وا ابتاه، وا كربتاه.

از شكل و از شمایل زیباى او دریغ
در زیر خاك قامت و بالاى او دریغ

سر تا به پاى چابك و نغز و لطیف بود
زیر زمین نهفته سر و پاى او دریغ

آدم چندان بگریست كه فرشتگان هفت آسمان به گریه درآمدند و گفتند بار خدایا آدم دو سه روزى از گریستن آسوده بود اكنون باز گریان شد ما را طاقت گریستن وى نیست خطاب رسید كه اى آدم صبر كن در مصیبت كه مزد صابران بى‏نهایت است و ما حكم كردیم كه نصف غذاب دوزخ تنها مر قابیل را باشد.
از بزرگى استماع افتاده كه همه اهل اسلام متفقند بر آن كه حضرت رسالت صلّى الله علیه و آله و سلم از آدم صفى افضل و اشرفست هرگاه كه قاتل فرزند آدم را این مقدار عذاب مقرر شده آیا قاتل فرزند مصطفى و جگرگوشه سرور انبیاء را حال چگونه خواهد بود ” 7 ” و در صحیفه رضویه كه احادیث آن مسند به حضرت سلطان خراسان امام على بن موسى الرضا علیه التحیة و الدعا است و آن حضرت از آباى كرام عظام خود نقل فرموده مذكورست كه قاتل امام حسین علیه‏السلام در تابوتى باشد از آتش دوزخ و زنجیرهاى آتشین بر دست و پاى او و بر بسته و از او نتنى مى‏آید كه اهل دوزخ به خدا پناه مى‏برند از شدت آن نتن و چگونه چنین نباشد سزاى ظالمى كه تیغ آبداده بر حلق آب ناداده امام نهد و خنجرى كه بوسه‏گاه حضرت رسول الله صلّى الله علیه و آله و سلم بود به خنجر كین آزرده گرداند.
در كتاب كنزالغرایب آورده كه روزى حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام جهت شاهزادگان كرتها ” 8 ” دوخته بود و بدیشان پوشانید و ایشان را به حضرت رسالت صلّى الله علیه و آله و سلم فرستاد چون به خدمت رسیدند ایشان را در كنار گرفت دید كه گریبان پیراهن حسین علیه‏السلام تنگست در حال تكمه بگشاد خطى دید گرادگرد گردن وى پدید آمده بر دل مبارك وى گران آمد فى الحال جبرئیل حاضر شد و گفت اى سید بدین مقدار خط كه بر گردن حسین علیه‏السلام دیدى دل مبارك تو متألم شد روزى باشد كه به ضرب خنجر ستم همین موضع سر مباركش از بدن جدا ساخته باشند این سخن خواجه عالم را در گریه آورد و چگونه كسى در این مصیبت نگرید و در این واقعه به سوز دل ننالد.

در جهان زین صعبتر هرگز بلایى كس ندید
دل شكن‏تر زین عزا هرگز عزایى كس ندید

تا ز بى آبى گل باغ نبى پژمرده شد
در سرا بستان دین برگ و نوایى كس ندید

ابتلاء انبیاء و اولیا بسیار بود لیك
در عالم از اینسان ابتلایى كس ندید

چشم گردون چون نگرید خون كه در دوران او
چون بلاى كربلا كرب و بلایى كس ندید

در سراى دهر تا شد رسم ماتم آشكار
همچو دشت كربلا ماتم‏سرایى كس ندید

در بیان ابتلاى نوح علیه‏السلام

و از جمله انبیاء، نوح را على نبینا و علیه الصلاة و السلام بلاهاى عظیم پیش آمد و نهصد و پنجاه سال جفاى قوم مى‏كشید و شربت زهرآلود بلا از جام محنت و عنا مى‏چشید یك دم نائره بلاغش در ابلاغ پیام ربانى تسكین نیافت و لحظه‏اى از راه دعوت حقانى عنان برنتافت.
در تكمله آورده كه: سه قرن خلق را به خدا مى‏خواند و اهل هر قرنى قریب به سیصد سال بقا داشتند چون ایشان را مرگ آمدى فرزندان ایشان را دعوت كردى و حق تعالى او را آوازى داده بود كه هرگاه آغاز دعوت فرمودى هر كه از امت او بودى آواز او بشنودى هم در خلوت ایشان را نصیحت مى‏فرمود و هم به آشكار ملامت مى‏نمود و ایشان سنگ بر وى زدندى و استخوان‏هاى پهلوى مباركش در هم شكستندى و گاه بودى كه چندان سنگ بر وى افكندندى كه در میان سنگ پنهان گشتى و قوم گفتى كه او كشته شد خاطر جمع كردندى. شب جبرئیل علیه‏السلام بیامدى سنگ‏ها را از وى دور كردى و پر با فرّ خود برو بمالیدى همه جراحت‏هاى او درست گشتى و صباح به انجمن اشراف قوم درآمدى و گفتى: قولوا لا اله الا الله تفلحوا یعنى: بگویید لا اله الا الله تا رستگارى یابید باز آن سنگدلان دست جفا بگشادندى و تیر آزار جهت تألم دل آن بزرگوار بر كمان انكار و استكبار نهادندى و آن حضرت قضا را به رضا استقبال نموده سپر صبر در روى كشیدى و در میدان بلاهاى گوناگون جوشن تسلیم پوشیدى چه یقین مى‏دانست كه بلیه عین عطیه است از آن جهت به دوستان داده و راحت و نعمت سبب طرد و غفلت است بدین سبب به دشمنان فرستاده.

دستى به آستین ولا آشنا بود
كز دامن تنعم دنیا جدا بود

آن جا كه غفلتست همه ذوق و راحتست
و آن جا كه عشق اوست بلا در بلا بود

آورده‏اند كه پدران كودكان خود را بر گردن گرفته بیاوردندى و نوح علیه‏السلام را به وى نموده گفتندى كه اى پسر این مرد دیوانه است نگر تا هرگز فرمان او نبرى و این سخنان بیهوده كه مى‏گوید در گوش نگذارى پدران ما وى را جفا كردندى و ما هم خوار داشت وى مى‏كنیم شما نیز باید كه بر همین طریقه عمل كنید و به هیچ وجه بدو نگروید و سخن او را به سمع قبول نشنوید روزى مردى پسر خود را بر دوش گرفته نزد نوح علیه‏السلام آمده وصیت مى‏كرد، پسر گفت: اى پدر شاید كه مرا پیش از آن كه این وصیت به جاى آرم مرگ در یابد و از دولت ایذاى او محروم مانم مرا بر زمین نه پدر وى را بر زمین نهاد پسر سنگى برداشت و به جانب نوح افكند و سر او شكسته و خون بر روى مباركش فرو دوید نوح علیه‏السلام خون پاك كرد و گفت: رب أرنى مغلوب فانتصر اى پروردگار من بدین‏گونه مغلوب قوم شدم و به چنگال قهر اعدا گرفتارم یارى كن و مرا دریاب.
رحمى كن اى رحیم كه وقت ترحم است‏
بعد از این صورت حق سبحانه فرمود: تا نوح علیه‏السلام كشتى بساخت و اهل خود را به كشتى درآورد و طوفان عذاب پدید آمد اهل عالم هلاك گشتند و كشتى شش ماه بر روى آب بماند و در تمام زمین طواف كرد.
در كنز الغرایب‏ ” 9 ” آورده‏اند كه: كشتى نوح بر روى آب گرد عالم مى‏گشت چون نوبت جریان او به زمین كربلا رسید كشتى از رفتار فرومانده همانجا توقف نمود نوح علیه‏السلام مناجات كرد كه الهى این چه جاى است و حكمت در توقف چیست؟ خطاب رسید كه این جائیست كه كشتى مثل اهل بیتى كمثل سفینة نوح در گرداب خون غرقه خواهد شد، در اخبار آمده كه چون امام حسین علیه‏السلام از مدینه منوره بیرون آمده عزیمت كوفه نمود او را دخترى بود هفت‏ساله و به جهت رنجورى كه او را عارض شده بود نتوانست كه با خود همراه برد در خانه ام‏البنین ام‏سلمه رضى الله عنها بگذاشت و آن دختر در آن خانه مى‏بود و دائم تفحص حال پدر مى‏نمود تا در آن ساعت كه امام را شهید كردند كلاغى بیامد و پر و بال خود را در خون حسین علیه‏السلام مالیده پرواز كنان مى‏رفت تا به مدینه رسید و بر دیوار خانه ام‏سلمه نشست قضا را دختر حسین علیه‏السلام از خانه به باغچه درآمد و نظرش بر آن كلاغ خون‏آلوده افتاد دست كرد و مقنعه عصمت از فرق مبارك دركشید و فریاد برآورد وا ابتاه وا حسیناه وا معیناه مخدرات حجرات رسالت همه جمع شدند و گفتند اى دختر ترا چه افتاد و سبب این خروش و افغان چیست؟ دختر حسین علیه‏السلام اشارت بر آن دیوار كرد و گفت بدین كلاغ خون‏آلوده نگرید كه صاحب خبر كشتى نوح بود اینجا نیز خبر كشتى اهل بیت آورده و چنان مى‏نماید كه سفینه مثل اهل بیتى كمثل سفینة نوح امروز در غرقاب خون فرو رفته است فریاد از عورات اهل بیت برآمد چون خبر به ام‏سلمه رسید برخاست و نزدیك دختر حسین علیه‏السلام آمده او را تسلى مى‏داد و مى‏گفت: اى دختر این واقعه را كه تو مى‏گویى نشانه‏اى هست قدرى خاك كربلا پیش منست و در شیشه‏اى مضبوط ساخته‏ام و جد بزرگوارت صلوات الله و سلامه علیه فرمود: كه هرگاه خون فرزندم حسین علیه‏السلام برین خاك ریزد این خاك كه تو دارى به رنگ خون گردد و درین خبر علما را اقوالست. قاضى عیاض در شفا آورده كه: حضرت پیغمبر صلّى الله علیه و آله و سلم خبر داد به كشتن حسین علیه‏السلام در طف و طف زمین كربلا را گویند و به دست مبارك خاكى بیرون آورده فرمود كه فیه مضجعه خوابگاه حسین در این خاك خواهد بود.
و امام یافعى در مرآت‏الجنان آورده: كه امام احمد حنبل در مسند خود از انس ابن مالك نقل مى‏كند كه ملكى كه بر سحاب موكلست به در حجره حضرت رسالت صلّى الله علیه و آله و سلم آمده اجازت درآمدن طلبید سید عالم او را شرف اجازت ارزانى فرموده ام سلمه را امر كرد كه در خانه را در بند تا كسى بر ما در نیاید ام‏سلمه برخاست كه در ببندد حسین برسید و خواست كه به حجره در آید ام‏سلمه او را منع كرد حسین برجست و خود را درون حجره افكند و نزدیك جد بزرگوار آمده دست به گردن وى درآورد و بر دوش و گردن آن حضرت بر مى‏رفت و فرود مى‏آمد ملك السحاب گفت: یا رسول الله این پسر را دوست مى‏دارى؟ گفت: نعم؛ آرى دوست مى‏دارم، آن ملك گفت: اى سید زود باشد كه جمعى از امت تو او را به قتل رسانند و شربت شهادت بچشانند و اگر مى‏خواهى به تو نمایم آن مكانى كه وى در آن جا مقتول خواهد شد پس دست ببرد و مقدارى گل سرخ به حضرت رسالت داد ام‏سلمه آن را فراگرفت و در شیشه‏اى كرده نگاه مى‏داشت و چون قتل حسین علیه‏السلام واقع شد و خون مباركش بر آن خاك ریختند آن گل در آن شیشه به خون مستحیل گشته بود.
در شواهد النبوة ” 10 ” آورده كه ام‏سلمه رضى الله عنها گفت شبى رسول صلوات الله علیه از خانه من بیرون رفت و بعد از زمانى دراز باز آمد ژولیده موى و غبارآلوده و چیزى در دست گرفته گفتم یا رسول الله این چه حالتست كه در تو مشاهده مى‏كنم؟ فرمود: كه امشب مرا به موضعى بردند از عراق كه آن را كربلا گویند و جاى قتل حسین و جمعى از فرزندانم را به من نمودند و من خون‏هاى ایشان را برچیدم و اینست در دست من پس دست مبارك بگشود و گفت این را فراگیر و نگهدار من آن را بستدم خاكى بود سرخ در شیشه كردم و سر آن را محكم ببستم چون حسین علیه‏السلام به سفر عراق بیرون رفت آن شیشه را هر روز بیرون مى‏آوردم و نگاه مى‏كردم و مى‏گریستم روز دهم محرم بود كه آن را نگاه كردم آن خاك در آن شیشه خون تازه گشته بود دانستم كه او را شهید كرده‏اند راوى سخن اول گوید كه چون دختر حسین علیه‏السلام اضطراب مى‏كرد ام‏سلمه آن شیشه را بیرون آورد و آن خاك را كه خون گشته بود مشاهده كردند خروش از اهل بیت برآمد و دختر حسین مى‏گفت: یا ابتاه مرا غریب و تنها بگذاشتى و به دست مفارقت رایت مصیبت برافراشتى.

آه این چه حالت است كه عالم خراب شد
بحر زلال آل محمد سراب شد

سروى ز بوستان ولایت ز پا فتاد
برجى ز آسمان هدایت خراب شد

چون ذره بی قرار از آنم كه كربلا
بیت الوبال كوكبه آفتاب شد

از یاد كربلا دل ما بى قرار گشت
وز داغ ابتلا جگر ما كباب شد

رویى چنان كه بوسه‏گاه مصطفى بدى
در خاك شد فتاده و از خون خضاب شد

بیان ابتلاى ابراهیم علیه‏السلام

دیگر از جمله پیغمبران ابراهیم خلیل الله علیه سلام الله الملك الجلیل به چندین بلا مبتلا شد زیرا كه نام دوستى داشت و درین كارخانه شور محبت بى‏سوز محنت نباشد حق سبحانه هرگاه بنده را به تحفه بلایى بنوازد دل او را منظور نظر عنایت بى‏نهایت خود سازد تا در كشش بلا و محنت چنان شادمان گردد كه دیگران در بخشش نعمت و راحت.
یكى از اكابر دین فرمود: نحن نفرح بالبلاء ما فرحناك و مسرور مى‏شویم به بلا و و كما یفرح اهل الدنیا بالنعم، همچنان كه اهل دنیا به نعمت شادمان و مبتهج مى‏گردند زیرا كه بلا صیقلى است كه آئینه دل را از غبار هوا صفا و از زنگار شهود ماسوى مجلى مى‏گرداند و محنت كحل‏الجواهریست كه دیده بصیرت بدان روشنى مى‏یابد به حیثیتى كه مبتلا به مشاهده جمال حضرت معلى بینا مى‏شود و معاینه بیند كه بلا ازوست و مى‏داند كه هر چه ازوست به غایت زیبا و نكوست.

طریق عشق جانان جز بلا نیست
زمانى بى بلا بودن روا نیست

اگر صد زخم از و بر جانم آید
چو تیر از شست او آید خطا نیست

و از جمله ابتلاى خلیل یكى آن بود كه او را در آتش انداختند در اخبار آمده است كه چون آتش نمرود بالا گرفت و ابراهیم را در منجنیق نهاده خواستند كه در آتش اندازند فریاد از فرشتگان برخاست زمین و آسمان و طیور و وحوش به گریه درآمدند حَمَله‏ى عرش و سكنه كرسى آغاز گریستن كردند ملائكه گفتند: بار خدایا! از شرق تا غرب یك آدمیست كه تو را به وحدانیت مى‏شناسد اكنون مى‏خواهند كه او را بسوزند ما را دستورى ده تا او را مدد كنیم.
خطاب رسید كه به نزدیك وى روید اگر از شما مدد طلبید مُمِدّ و معاون وى باشید اول ملك‏الریاح بیامد و بر خلیل علیه‏السلام سلام كرد ابراهیم جواب داد و گفت تو چه كسى كه بر بیچارگان و بى‏كسان سلام مى‏كنى؟ گفت: اى خلیل من فرشته موكل بر بادهاام آمده‏ام تو را مدد دهم اگر فرمایى لشگر باد را امر كنم تا تمام جمرات آتش را بردارند و در خانه‏هاى نمرودیان افكنند و ابدان و امتعه ایشان را بدان آتش محترق سازند ابراهیم گفت نمى‏خواهم كه در این حال پناه جز به ملك متعال برم ملك السحاب بیامد كه اى خلیل همه ابرها محكوم فرمان منند اگر مرا امر كنى بگویم تا قطرات بر آن جمرات افشانند ابراهیم گفت: مهم خود را به حق واگذاشته‏ام و چشم از مددكارى این و آن برداشته‏ام ملك الجبال برسید و گفت: اى پدر ملت و اى صاحب خلّت حكم فرماى تا كوه‏هاى بابل را بر سر نمرودیان فرود آرم همه را در زیر كوه‏هاى بلند پست گردانم ابراهیم گفت نمى‏خواهم كه غیر حق را در مهم من مدخلى باشد ملك الارض پیش آمد كه اى خلیل جلیل طبقات زمین مأمور منند اجازت ده تا زمین بابل را گویم تا همه نمرودیان را فرو برد گفت: خلّوا بینى و بین حبیبى بگذارید مرا با دوست تا هر چه خواهد بكند.

ما كار خود به یار گرامى گذاشتیم
گر زنده سازد ار بكشد رأى رأى اوست

در آخر جبرئیل علیه‏السلام بیامد در وقتى كه ابراهیم از منجنیق جدا شد و به حظیره آتش نزدیك رسید نعره زد كه اى خلیل هل لك من حاجة هیچ حاجت دارى؟ ابراهیم گفت اما الیك فلا حاجت دارم اما به تو ندارم جبرئیل فرمود كه بدانكس كه دارى بخواهد ابراهیم جواب داد كه علّمه بحالى حسبى من سؤالى دانستن او حال مرا از سوال باز مى‏دارد یعنى چون او مى‏داند چه گویم و چون بى‏خواستن مراد مى‏دهد چه جویم.

ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت كریم تمنا چه حاجتست

آورده‏اند كه جبرئیل با وى گفت كه چرا بآنكس كه حاجت دارى نمى‏گویى گفت چون دوست دوست را سوختن خواهد زیستن روا نیست همان ساعت خطاب رسید كه چون دوست مراد دوست خواهد خواهد سوختن سزا نیست و بعضى گفته‏اند كه ابراهیم علیه‏السلام در جواب جبرئیل گفت مرا هیچ خواستى نماند نفس را حكایتى نیست و از نار نمرود شكایتى نى اراده اراده اوست یعفل الله ما یشاء و یحكم ما یرید از حق تعالى خطاب مستطاب صادر شد كه اى آتش چون خلیل از طبیعت خود بیرون آمد تو نیز طبع خود را بگذار كما قال: یا نار كونى بردا و سلاما على ابراهیم اى آتش بر ابراهیم سرد و به سلامت شو كه هر كه در بلاى دوست به طریق تسلیم در آید هر آینه از كوره محنت خالص و سلیم برآید.

از خنجر دوست هر كه قربان گردد
شك نیست كه پاى تا به سر جان گردد

در آتش اگر قدم نهد از سر صدق
آن آتش سوزنده گلستان گردد

و ابتلاى دیگر ذبح اسماعیل علیه‏السلام بود حق سبحانه و تعالى در نص تنزیل از قصه ذبح اسماعیل و فرمانبردارى خلیل خبر مى‏دهد و مى‏گوید: ان هذا لهو البلاء المبین این بلایى بود هویدا و آزمایشى بود به غایت پیدا تا محبان راه و مقربان درگاه دانند كه دعوى محبت بى‏ترك جاه و جلال و در باختن فرزند و مال مقرر و میسر نیست.

خونریز بود همیشه در كشور
خونابه بود مدام در ساغر ما

ما دارى سر ما و گر نه از بر ما
ما دوست كشیم و تو ندارى سر ما

در اخبار آمده كه روزى اسماعیل از شكار بازگشته بود از آثار غبار شكارگاه گردى بر گل رخسارش نشسته بود و از تاب آفتاب طناب سنبل پر تابش آشفته خلیل بر سر راه بود چون نظرش بر اسماعیل افتاد رخسارى دید چون گل شكفته و عذارى مشاهده كرد تابنده‏تر از ماه دو هفته.

رخى چنان كه ز خورشید و ماه نتوان ساخت
خطى چنان كه ز مشك سیاه نتوان ساخت

مهر پدرى از طبع بشرى در حركت آمد غیرت الهى سلسله محبت را نیز در حركت آورد چون محبت رخ نمود اسباب محنت ساز كرد.
چون شب در آمد و ابراهیم بعد از وظیفه عبادت به طریق عادت سر بر بالین نهاد در خواب به سر او ندا دادند كه اى خلیل دعوى محبت ما مى‏كنى و مهر فرزند در دل خود راه مى‏دهى آخر ندانسته‏اى كه:

گر عاشق ما به غیر ما در نگرد
بر جمله كائنات آتش باریم

اى خلیل اگر تشنه وصال مایى برخیز و جوى گلوى فرزند دلبند به آب دشنه تیز غرقه خون ساز.

دارى سر یوسف، ببر از هر چه عزیزست
كین تحفه پس از دست بریدن بتوان یافت

ابراهیم از سطوت آن خواب و هیبت آن خطاب بیدار شد و على الصباح هاجر را كه مادر اسماعیل بود گفت برخیز و فرزندت را كسوت فاخر و خلعت طاهر بپوشان كه او را به مهمان دوستى عزیز مى‏برم خانه چشمش را به سرمه سیاه كن كه حوارى دعوت سراى دوست براى مقدم بزرگوارش كه كحل الجواهر دیده‏هاى اولوالابصار است چشم امید بر راه انتظار دارند گیسوى مشكینش را تاب ده كه خدم ضیافت‏خانه حلقه حلقه ایستاده به سوداى تماشاى آن سنبل عنبر بیز سر ارادت بسرخط تمنا نهاده‏اند.

شانه كن مر غول زلفش از گلاب
گرد بفشان از رخ چون آفتاب

اندك آرایش مكن بسیار كن
هر چه بتوانى همه در كار كن

هاجر جامه نو در بر فرزند ارجمند پوشانید و روى و مویش شسته و شانه كرده ببوسید و گفت اى جان مادر نمى‏دانم كه تو را به كدام مجمع مى‏برند اما از گیسوى تو بوى پریشانى فراق مى‏شنوم معلوم ندارم كه تو را به كدام مهمانخانه دعوت مى‏كنند اما در دل بریان خود خوناب جگر كباب مى‏بینم.

جان من لطفى بكن زین دیده گریان مرو
دل كباب تست بر خوان كسان مهمان مرو

تا تو كردى عزم رفتن از تنم جان مى‏رود
از تنم تا بر نیاید جان من اى جان مرو

ابراهیم هاجر را فرمود كارد و رسنى بیار تا با خود ببریم هاجر گفت یا خلیل الله پیوسته مهمانى واسطه پیوند و مواصلت دوستان باشد و كارد آلت قطعیست و هجرانست آنجا به چه كار آید و همواره ضیافت رابطه دل‏گشایى و وسیله رهایى مستمندان بود و رسن تعب بند و زندانست از بردن آن چه گشاید خلیل فرمود شاید فربانى باید كرد و بى‏كارد و رسن مشكل است پس خلیل و اسماعیل، هاجر را وداع كرده از خانه بیرون آمدند. ابلیس پر تلبیس را خبر شد با خود گفت وقت آنست كه مكر سازم كه بنیاد خاندان خلّت براندازم پس تأمل كرد كه زنان را قوت شكیبایى كمتر است و دل مادران به جانب فرزندان مایل‏تر اول به وسوسه او پردازم شاید كارى بسازم پس به صورت پیرى پیش هاجر آمد و گفت اى هاجر هیچ مى‏دانى كه خلیل اسماعیل را كجا مى‏برد گفت آرى مهمانى دوست مى‏برد ابلیس گفت اى غافل او را مى‏برد تا گلنار رخسار او را به زخم خنجر آبدار خونبار گرداند و سنبل با تاب او را در دم تیغ بى‏دریغ به خون خضاب كند هاجر گفت اى پیر خرف شده عجب كه تو ابلیس نباشى پدرى چون خلیل و پسرى چون اسماعیل چگونه دلش بار دهد كه میوه نورسیده نهال خود را كه نوباوه باغ خلت و گلدسته بوستان ملتست بر خاك هلاك اندازد گفت اى هاجر مدعاى او آنست كه خوابى دیده و حضرت عزت او را چنین فرموده كه فرزند را در راه ما قربان كن و از روى رضا امتثال این فرمان نماى هاجر گفت خلیل دروغ نگوید و چون فرمان رب العالمین برین صورت ظاهر شده باشد هزار جان هاجر و فرزندش فداى حضرت جلیل باد.

مائیم و یك جان در جهان آن هم فداى دوست به
وز هر چه هست اندر جهان ما را رضاى دوست به

ابلیس از هاجر نومید شده به نزد خلیل آمد و گفت اى ابراهیم هزار جان مقدس قربان كمان ابروى اسماعیل مى‏سزد تو مى‏خواهى كه او را چون تیر پرتاب با لب خون آلود بر خاك افكنى و شمع تابان این چراغ دیده نبوت و روشنى دیده اهل فتوت را كه هزار مرغ روح مطهر پروانه جمال اویند به تیغ سر بردارى در این باب تأملى كن و در این كار فكرى فرماى.

باغبانا گر ز سر و خویشتن خواهى برید
اول از بى‏رونقى جویبار اندیشه كن

ابراهیم دانست كه این سخن شیطانست تیر استعاذه بر كمال لا حول نهاده به جانب او افكند ابلیس بدان منزجر نشده گفت: اى ابراهیم خوابى كه تو دیده‏اى شیانیست وگرنه حق سبحانه و تعالى چون كسى را ناحق به قتل فرزند امر كند.
ابراهیم گفت: تو شیطانى و تو را بر انبیاء دست نباشد خواب من رحمانیست و امرى كه دوست فرموده مشتمل بر حكمت‏هاى پنهانى و من جز فرمانبردارى چاره ندارم ابلیس گفت: اى خلیل! آخر تو را دل مى‏دهد كه به دست خود چنین فرزندى را هلاك كنى ابراهیم را آتش غضب در اشتعال آمده گفت: اى مردود مطرود در آندم كه مرا در آتش ناخوش مى‏افكندند جبرئیل كه بدرقه مقربان درگاهست به آزمایش خواست كه عنان توكل و زمام توسل مرا از طریق توجه به حضرت دوست بگردانى سخن او در دل من اثر نكرد تو كه واپس‏ترین راندگان این راهى خواهى كه به افروختن آتش سركش فراق فرزند مرا از راه ببرى نتوانى به جلال ذوالجلال كه اگر مرا از مشرق تا مغرب فرزند باشد و فرمان الهى در رسد كه همه را به دست خود بكش فى الحال آستین بر مالم و همه را تیغ بى‏دریغ بكشم و هیچ باك ندارم زیرا كه جز رضاى دوست مرادى در دل و خاطر من نیست.

در ضمیر ما نمى‏گنجد به غیر از دوست كس
هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس‏

ابلیس خسیس از وسوسه خلیل جلیل محروم مانده پیش اسماعیل آمد و گفت اى غنچه گلستان رسالت و اى میوه بوستان عز و جلالت هیچ مى‏دانى كه پدر تو را به كجا مى‏برد؟ گفت به میهمانى دوست مى‏برد گفت: غلط كرده‏اى به مهمانى نمى‏برد و به قربانى مى‏برد به دوست دیدن نمى‏برد به سر بریدن مى‏برد و مى‏گوید كه خداوندى كه فرزند ندارد و خواب گرد سراپرده كبریاى او گردیدن نیارد مرا در خواب گفته كه فرزند را قربان كن اسماعیل گفت اى پیر بى‏تدبیر اگر فرمان، فرمان حضرت قدیم قدیر و حكم حكم مالك‏الملك على كبیر است هزار جان اسماعیل فداى تیغ خلیل و امر جلیل باد.

جان شیرین گر قبول چون تو جانانى بود
كى به جایى باز ماند هر كه را جانى بود

ابلیس گفت اى پسر تو را تحمل تیغ تیز نباشد ستیزه كن و از پیش پدر بگریز اسماعیل گفت: از این سخن در گذر كه من سر از فرمان حق بر نمى‏پیچم و رخ از امر پدر بر نمى‏تابم.

نتابم سر ز فرمانش به تیغم گر زند هر دم
مرا عید آن زمان باشد كه قربان رهش گردم

حكم جلیل راحت روح منست و فرمان خلیل سرمایه فتوح من.

دلدار به من گفت كه خونت ریزم
گفتم شرف منست از آن نگریزم

یك جان چه بود هزار جان بایستى
تا مى‏كشى و بار دگر مى‏خیزم

ابلیس بار دیگر مبالغه آغاز كرد و ابراهیم مقدارى راه در پیش بود اسماعیل نعره زد كه اى پدر این پیر گمراه مرا رنجه دارد خلیل گفت اى فرزند آن ابلیس روسیاهست و بدترین سگان این درگاه، سنگى چند در كار او كن كه مایه آشوب و جنگست و سزاى ضربت حربه و سنگ. اسماعیل سنگى چند بر آن خاك‏سار انداخت و آن سگ بى‏آزرم را سنگسار ساخت و گفت اى لعین تو را در این حضرت گفتند سر بنه گردن كشیدى لا جرم طوق و انّ علیك لعنتى در گردنت افتاد مرا مى‏گویند سر بباز اگر گردن نهم مبادا كه گردن جان من از طوق شوق انه كان صادق الوعد محروم ماند حالا.
ما سر تسلیم بنهادیم تا تقدیر چیست‏
اما چون پدر و پسر به منا رسیدند ابراهیم علیه‏السلام بنشست و اسماعیل را در پیش خود بنشاند و كارد و رسن را از آستین بیرون آورد بر زمین نهاد و گفت اى فرزند تو مى‏دانى كه تجمل قربت الهى بى‏تحمل بلا و كربت تا متناهى میسر نشود و شهد لقا بى‏تجرع زهر بلا دست ندهد و من مدتیست كه كمر مقاسات بلیات بربسته‏ام و بر مرصد صبر و شكیبایى مترصد ورود محنت و اذیت نشسته، اما هیچ بلا بدین ابتلا نمى‏رسد كه در خوابم نموده‏اند كه داغ فراق چون تو فرزندى بر دل بریان نهم و تو را به زخم تیغ بى‏درمان قربان كنم.

چگونه صبر كسى در فراق یار كند
ز جان خویش بر بردن كه اختیار كند

اسماعیل از روى دلخوشى و طوع گفت: یا ابت افعل ما تؤمر اى پدر بزرگوار بكن آن چه تو را فرموده‏اند و به جاى آر آن چه تو را در خواب نموده‏اند اى پدر اسماعیل را به دل باشد و حضرت جلیل را بدیل نیست و فرزند را عوض ممكنست و آن حضرت را عوض نى از حضرت عزت فرمان كردن از اسماعیل امتثال آن نمودن و از تو كه خلیلى تیغ كشیدن و فریاد كردن اى پدر اگر بعد از این گویند كه ابراهیم براى فرمان حق پسر را درباخت این نیز خواهند گفت كه اسماعیل در راه رضاى او سر در باخت.

مرا سریست كه خواهم فداى پاى تو كردن
قبول كن كه جز این مایه دستگاه ندارم

ابراهیم گفت اى فرزند هیچ وصیتى دارى كه به جاى آرم؟ گفت: آرى سه وصیت دارم از من قبول كن اول آن كه: به وقت كشتن دست و پاى مرا بربند ابراهیم گفت: اى پسر نزدیك خداوند مى‏روى جزع مى‏كنى گفت: اى پدر جزع نمیكنم اما این وصیت به جهت دو معنیست یكى آن كه زخم كارد خونریز چون به بدن نحیف و جسم ضعیف من رسد مبادا كه دست و پاى زنم و صورت تردد و اضطراب از من در وجود آید و بدین حركت نام مرا از جریده صابران بیرون كنند.
دوم آن كه: التزام حرمت تو بر من واجبست شاید كه در وقت اضطراب دست و جامه تو به خون آلوده شود و بدین بى‏ادبى از جمله ارباب عقوق و عصیان شوم.

گفتى كه بریزم از تو خون باكى نیست
ز آن مى‏ترسم كه دستت آلوده شود

ابراهیم این وصیت را قبول كرد و گفت: دیگر چه وصیت دارى؟ اسماعیل گفت: وصیت دیگرم آنست كه در وقت قربان روى من بر خاك نیاز نهى و در این وصیت نیز دو چیز ملاحظه كرده‏ام یكى آن كه حضرت عزت خوارى و زارى بندگان دوست دارد، روى‏هاى گردآلود و جبین‏هاى خاك‏فرسود را به نزد او قدرى هست چون مرا بدین حال ببیند رحم فرماید.
دیگر آن كه تعلق خاطر پدران به محبت فرزندان بسیار است مى‏ترسم كه در حالت تیغ راندن نظر تو بر روى و موى من افتد و سلسله مهر و شفقت پدرى در حركت آید و در فرمان حضرت عزت تأخیرى رود و آن تأخیر عین تقصیر باشد ابراهیم را در این حالت رقت آمد و گفت این وصیت را نیز قبول كردم وصیت سوم كدامست؟ اسماعیل گفت: یا خلیل الله مى‏دانم كه چون به خانه باز روى مادر فراق دیده هاجر هجران كشیده چون مرا همراه تو نبیند هر آینه بجوشد و از غصه بخروشد و به درد دل آغاز زارى كند و از سوز سینه و حرارت جگر نعره زند و درخواست من آنست كه با وى درشتى مكن و سخن سخت نگویى كه فراق فرزند بر مادران صعب باشد و او را به تلطف دلدارى فرمایى و ابواب تسكین و تسلى بر دل وى بگشایى و سلام من به وى رسانى و بگویى كه اسماعیل گفت: اى مادر مرا بحل كن و در فراق من صبور باش كه حق سبحانه تعالى صابران را دوست دارد اى مادر در هر گل زمین كه جوانى تازه روى بینى از گل رخسار خون‏آلوده من به دعایى یاد كن و بر هر رهگذر كه دلبرى خرامنده مشاهده فرمایى از سرو قامت من بجاى راستان بر اندیش اى مادر این فرزند مستمند به دیدار تو خو كرده بود و به خدمت تو انس گرفته از سر خاكم قدم باز مدار و زیارت مرا از خاطر عاطر فرومگذار.

بر سر خاكم نشین اى شمع و درد من ببین
در فراقت اشگ گرم و آه سرد من ببین

جام حسرت خورده و از خشت بالین كرده‏ام
نازنینا در فراقت خواب و خورد من ببین

اى پدر هم‏صحبتان محله و دوستان مكتب را از من سلام برسان و بگو كه اسماعیل از شما توقع نموده كه هر كجا جمع شوید از پریشانى و تنهایى این غریب منزل خاك را به دعاى خیر فراموش نكنید و در مجلس و محفلى كه شمع طرب افروزید از این كشته تیغ بلا و خون ریخته میدان ابتلاء به اشك و آهى یاد آرید.

به شما باد كه چون باد بهارى گذرد
نازكى گل خندان مرا یاد كنید

چون قد سرو سهى جلوه كند در بستان
نازش سرو خرامان مرا یاد كنید

ابراهیم این وصیت را نیز قبول كرد و به دل قوى دست و پاى اسماعیل را بربست خروش از ملاء اعلى برآمد فغان از ملائكه عالم بالا برخاست.

غلغله در گنبد خضرا فتاد
ولوله در قبه مینا افتاد

فرشتگان به نظاره ایستاده مى‏نگریستند و بر حالت پسر و پدر و تفویض و تسلیم ایشان مى‏گریستند و مى‏گفتند: یا رب چه بزرگ بنده است ابراهیم كه او را براى تو در آتش افكندند و باك نداشت و اكنون براى تو فرزند را قربان مى‏كند و هیچ غم ندارد.
حق سبحانه به ایشان خطاب كرد كه ما او را خلعت خلت پوشانده‏ایم و صاغر محبت نوشانیده و راه گلستان محبت از خار ابتلا و محنت خالى نیست.

هر كه با عشق ما در آمیزد
از غم و ابتلا نپرهیزد

ور برو صد هزار تیغ كشیم
بكند سر فدا و نگریزد

آورده‏اند كه ابراهیم تیغ تیز بر حلق اسماعیل نهاده هفتاد بار بكشید ذره‏اى از پوست و گوشت و رگ و پى او نبرید ابراهیم در غضب شده كارد از دست بیفكند به قدرت بارى تعالى آن كارد با وى در سخن آمد كه اى پیغمبر خداى خشم مگیر الخلیل یأمرنى بالقطع خلیل مرا ببریدن مى‏فرماید و الجلیل یمنعنى و ملك جلیل مرا از بریدن باز مى‏دارد و من آن مى‏كنم كه خداى مى‏خواهد.

اگر تیغ عالم بجنبد ز جاى
نبرد رگى تا نخواهد خداى

در اخبار آمده است كه فرشتگان در این كار متعجب بودند و از این واقعه تحیر مى‏نمودند و مى‏گفتند آیا ابراهیم سخى‏تر است كه فرزند فدا مى‏كند یا اسماعیل جوانمردتر است كه به رضا و رغبت جان در مى‏بازد. به زبان عبارت خلیل مى‏گفت: جوانمردى مرا سزد كه فرزند عزیز دارم و براى دوست قربان مى‏سازم و به لسان اشارت اسماعیل مى‏فرمود: كه من سخى‏ترم كه جان عزیز در راه او مى‏بازم اى پدر تو را دیگر فرزند هست اگر من بروم تو با دیگرى پردازى و با مهر و محبت با او در سازى مرا همین جانیست و بس به تحفه پیش مى‏آورم و باك ندارم اما حضرت جبار جلیل هر دو را معزول كرد و گفت من از هر دو جوادترم كه ناكشته را از ابراهیم به حساب كشته بر مى‏دارم و ناخواسته را از براى اسماعیل فدا مى‏فرستم اى جبرئیل برو و فدا ببر و ابراهیم را بگوى قد صدقت الرؤیا بدرستى كه خواب خود را راست كردى و شرط فرمانبردارى به جاى آورى!
ابراهیم كارد از دست نهاده و متحیروار ایستاده كه جبرئیل در رسید و گوسفندى از بهشت آورده گفت: اى خلیل بزرگوار و صاحب قدم وفادار حضرت عزت سلام مى‏رساند و مى‏گوید كه بر دعوى خلت بى‏علت قربانى فرزند ارجمند را گواه گذرانیدى دست و پاى فرزند دلبند را بگشاى كه دست دعوى‏داران تسلیم را بر چوب عجز بستى ابراهیم پاى گوسفند بست و دست فرزند بگشاد و گفت: اى فرزند دلبند! جبرئیل سلام ملك جلیل به تو آورده مى‏گوید كه دوست فرموده كه اى اسماعیل بر تیغ بلاى ما صبر كردى و رسم تسلیم و اطاعت به جاى آوردى دست دعا بردار و هر چه مراد تست به زبان آر تا حله عطا در دامن دعاى تو نهیم اسماعیل دست برداشت و به نیاز تمام گفت بار خدایا! هر كه را از امت پیغمبر آخرالزمان در حالت رفتن جان، تیغ زبان به شهادت توحید تو روان باشد گناه او را به من بخش جواب آمد كه اى اسماعیل و اى پسندیده جلیل و اى نور دیده خلیل! مراد تو برآوردیم و گناه‏كاران را در كار تو كردیم.

چون شدى از صدق دل قربان ما
سر نپیچدى تو از فرمان ما

شد دعاهاى تو در دم مستجاب
عاصیان را از تو باشد فتح باب

از امام على بن موسى الرضا علیه التحیة و الثنا منقولست كه: چون حق تعالى گوسفندى براى فداى اسماعیل فرستاد ابراهیم آن را ذبح كرد بخاطر مباركش خطور نموئد كه اگر به دست خود فرزند خود را قربانى كردمى عجب ثواب عظیم یافتمى و به قدم حرمت بر درجه رفیع شتافتمى. حق سبحانه به وى وحى فرستاد كه: از جمله خلقان كه را دوست مى‏دارى؟ خلیل گفت: محمد را صلّى الله علیه و آله و سلم كه حبیب و صفى توست. خطاب آمد كه او را دوست‏تر مى‏دارى یا خود را؟ ابراهیم گفت: حقا او را از خود دوست‏تر مى‏دارم. باز فرمان رسید: كه فرزندان او را دوست‏تر مى‏دارى یا فرزندان خود را؟ خلیل گفت: فرزندان امجاد او نزد من دوست‏ترند از اولاد من.
حق تعالى وحى كرد بدو كه یكى از فرزندان بزرگوار او را به خوارى و زارى از روى جور و ستمكارى غریب و تنها، گرسنه و تشنه، در دشت كربلا شربت شهادت بچشانند.
ابراهیم علیه‏السلام چون شمه‏اى از این واقعه شنید قطرات حسرت از چشمه‏سار دیده بر صفحات رخسار فروبارید خطاب رسید كه اى ابراهیم ثواب گریستن تو بر حسین و المى كه به دل تو رسید برابر آن مثوبت هست كه به دست خود فرزند را قربان مى‏كردى عزیزان تأمل فرمایید كه ثواب گریستن در مصیبت حسین علیه‏السلام چه مقدار است.
از ائمه اهل بیت نقل كرده‏اند كه هر قطره آب كه در ماتم حسین علیه‏السلام از دیده كسى فرو بارد آن را در صدف شرف دُرّى مى‏سازند و در قلاده عمل آن كس مى‏كشند و قیمت آن در روز بازار قیامت بر خلق ظاهر خواهد شد.

هر قطره آب دیده كه در ماتم حسین
ریزى ز چشم خویش چو درّى است شاهوار

آن را برشته عملت در كشد ملك
پس روز حشر پیش تو آرند آشكار

واندر ازاى هر گهرى جوهرى فضل
بر تو هزار جوهر رحمت كند نثار

شیخ سهل بن عبدالله تسترى فرموده كه: روز عاشورا مى‏گریستم و با خود مى‏گفتم اگر آن روز حاضر نبودم كه در پیش آن شاه شهید خونم بریزند امروز بارى در حسرت آن قطره‏اى چند از آب چشم خود بریزم. شبانه حضرت رسالت صلّى الله علیه و آله و سلم را در واقعه دیدم كه مرا گفت: اى سهل به جلال حضرت ذوالجلال كه یك قطره آب دیده در مصیبت فرزند دلبند من ضایع نیست و بدان گریه‏اى كه امروز كردى فردا تو را چندان ثواب مى‏دهند كه محاسبان تخته خاك و مستوفیان دفترخانه افلاك از عهده حصر حساب ثواب آن بیرون نتوانند آمد.

به یاد حسین على گریه كن
كزین گریه پیدا شود آبروى

هر آن نامه‏اى كز خطا شد سیاه
بدان آب كردن توان شست و شوى

در آثار آمده كه حسین علیه‏السلام روز قیامت به عرصات در آید با چهره خون‏آلود و گوید رب اشفعنى فیمن بكى على مصیبتى خدایا مرا شفاعت ده در حق كسى كه در مصیبت من گریسته الهى هر كه در دنیا بر شهیدى و غریبى و محرومى و مظلومى و بى كسى و بى‏برگى و تشنگى و گرسنگى من گریه كرده او را به من ببخش. شفاعت آن سید به محل قبول رسیده گریندگان حسین را برات نجات ارزانى دارند.

گر آب زنى ز دیده راه شهدا
بخشند گناه تو به شاه شهدا

بیان ابتلاء یعقوب و یوسف علیهماالسلام‏

و دیگر از زمره انبیا و فرقه اصفیا ابتلاى یعقوب علیه‏السلام و بلاى یوسف علیه‏السلام مشهورست و اكثر احوال ایشان در سوره یوسف ” 11 ” مذكور و امام ركن الدین محمد المشهور به امام‏زاده در ترجمه سوره یوسف كه مشتمل بر روایات شریفه و محتوى بر حكایات لطیفه است آورده كه سبب نزول این سوره علماى تفسیر را اقوال است و قولى چند بیان كرده و از جمله وجهى نادر آورده كه این سوره جهت تسلى حضرت رسالت صلّى الله علیه و آله و سلم نازل شده بعد از استماع واقعه حسنین و این وجه به همان عبارت امام با اندك تغییرى اینجا به حیز تحریر در مى‏آید:
در صحایف آثار و لطایف اخبار نوشته‏اند كه روزى سید سادات و منشأ جمیع سعادات سردفتر جریده كاینات و شاه‏بیت قصیده موجودات علیه افضل‏الصلوات و اكمل التحیات نشسته بود حسن و حسین را بر كنار نشانده و در عالم خوشتر از آن چه باشد مقصود در كنار و قاصد از آن میانه بر كنار دریاى رحمت موج زده بود و در شب‏افروز بر ساحل افتاده آن روز آفتاب و ماه از یك برج مى‏تافت و قیامت ناآمده سر و جمع الشمس و القمر مشاهده مى‏رفت ندانم تا كنار خواجه را عدن گویم كه پر درّ و مرجان رواست یخرج منهما اللؤلؤ و المرجان مراد حسن و حسین‏اند. اگر چمن خوانم پر گل و ریحان سزاست هما ریحانتاى من الدنیا سید عالم صلّى الله علیه و آله و سلم گاه لب بر لب حسن مى‏نهاد گاه روى خود بر روى حسین مى‏مالید كه ناگاه به فرمان اله جبرئیل امین در رسید و خطاب رب‏الارباب رسانید كه أتحبَّهما آیا حسن و حسین را دوست مى‏دارى و خواجه فرمود كه آرى أكبادنا چگونه دوست ندارم كه دو پاره جگرند و دو روشنایى بصر دو فرزند ارجمند و دو جگرگوشه دلبند. جبرئیل فرمود كه: اى سید كدام را دوست‏تر مى‏دارى؟ فرمود: كه اى برادر هر دو در یك صدفند و هر دو بدر یك آسمان شرف هر دو پاسبان یك مدینه‏اند و هر دو بادبان یك سفینه هر دو سرو یك باغند و هر دو پرتو یك چراغ هر دو گوهر یك درجند و هر دو اختر یك برج هر دو شكوفه یك شاخند و هر دو برگزیده یك كاخ هر دو جگرگوشه رسولند و هر دو توشه دل بتول هر دو شبل اسدالله‏اند هر دو سبط رسول الله. یا اخى جبرئیل هر دو را دوست مى‏دارم جبرئیل گفت اى سید، ملك جلیل مى‏گوید كه اى حبیب من آگاه نه‏اى از این كه یكى از این فرزندان ارجمند تو را به زهر قهر از پاى در آرند و دیگرى را به تیغ بى‏دریغ سربردارند خواجه چون از جبرئیل قضیه ابتلاى ایشان شنید فرمود كه: من یفعل بهما با جگرگوشگان من این بیرحمى كه كند و سنگ این جفا در روى فرزندان من كه افكند جبرئیل گفت جمعى از امت تو و گروهى هم از ملت تو مهتر فرمود: أیؤمنون بى این جماعت به من ایمان آرند و یرجعون شفاعتى و به شفاعت من امید دارند و یقتلون اولادى و فرزندان مرا بكشند و جگرگوشگان مرا به كمند بلا در كشند گفت: آرى بكشند و زارشان بكشند و سرشان به تیغ بردارند و قطره آب از حلق تشنه ایشان دریغ دارند.
خواجه فرمود: كه اى جبرئیل امت من به چه جرم حسن مرا شربت زهر چشانند و به چه گناه حسین مرا به باد خنجر آبدار سرافشانند.
جبرئیل گفت: بى هیچ جنایتى این خیانت روا دارند و بى هیچ خطایى از جور و جفا چیزى فرونگذارند ماه تابان چه گناه دارد كه سگان كهدانى در رویش ولوله و علالا مى‏كنند از گل پاكیزه روى چه در وجود آمده امت كه در كوزه گلاب گرانش مى‏افكنند.

مه فشاند نور و سگ عو عو كند
هر كسى بر خلقت خود مى‏تند

مهتر عالم صلّى الله علیه و آله و سلم از جفاى امت گریان شد و غبار آزار بى‏خردان بر آئینه دل مباركش نشست جبرئیل از براى خرسدنى دل خواجه پیغام فرستاد كه نحن نقص علیك احسن القصص از معامله عصاة امت عجب مدار و از واقعه برادران یوسف براندیش اگر اینها چاكرانند آنها برادران بودند اگر اینها بى‏خبرانند آنها از نسل پیغمبران بودند پس این قصه از براى تسلى دل حضرت مصطفى و آرامش خاطر بلاكشان كربلا نازل شده و وجه احسنیش را نیز همین گفته‏اند:

اصل این قصه چو درد و مَحَنَست
موجب سوز و بكاء حزنست

احسنش گفت خداوند كه او
در تسلى حسین و حسنست

و ابتلاى این قصه دو نوعست: یكى آن چه به یعقوب رسید از درد مفارقت یوسف و یكى آن چه یوسف در چاه و زندان كشید از محنت و بلیت و از هر یك دو سه كلمه بر سبیل اختصار گفته مى‏شود:
آورده‏اند كه: یعقوب على نبینا و آله و علیه الصلوة و السلام دوازده پسر داشت و یوسف را از همه دوست‏تر داشتى و نظر تربیت و تقویت بر حال او گماشتى زیرا كه هم به حلیه جمال آراسته بود و هم به پیرایه كمال پیراسته، صورتش از كمال معنى خبر مى‏داد و جمال معنیش در آئینه صورت جلوه مى‏كرد.

صورتت مى‏بینم و حیران معنى مى‏شوم
تا چه معنى لطیفى تو كه اینت صورتست

برادران را از این جهت زنگار حسد بر آئینه دل نشسته بود و رقم رشك و غیرت بر لوح سینه ایشان نقش بسته تا وقتیكه یوسف در خواب دید كه آفتاب و ماه و یازده ستاره از آسمان فرود آمدند و او را سجده كردند، این واقعه را به پدر تقریر كرد و برادران شنیدند. حسد ایشان روى به ازدیاد نهاد خواستند تا خیال یوسف را از دل یعقوب محو كنند و سوداى او از سر پدر به یك سو فكنند از پدر درخواست نمودند كه یوسف را با ایشان به صحرا فرستد و به سعى تمام یعقوب را بر آن داشتند كه بدین معنى رضا دارد و بفرمود تا یوسف را جامه‏هاى زیبا پوشانیدند و به نوعى كه طریق آن زمان بود برآراستند و زبان قضا مى‏گفت كه آرایش براى شب وصال باید، امروز روز فراقست آرایش به چه كار آید.

گذشت روز وصال و رسید شام فراق
مباد هیچ دلى مبتلا به دام فراق

القصه یعقوب یوسف را به برادران سپرد و فرمود: كه بروید و بیرون دروازه كنعان در زیر شجرة الوداع توقف كنید تا من بیایم و شجرة الوداع درختى بود كه هر كه به سفر رفتى یاران با او در آن جا وداع كردندى و خویشان و دوستان تا بدان محل به مشایعت رفتندى گویا بیخ آن شجره به آب اندوه پرورش یافته بود و شاخ و برگش در هواى محنت و بلا نشو و نما پذیرفته.

نهالى كاشت دهقان محبت در زمین دل
تنش درد و برش اندوه و بیخش خون و شاخش غم‏

پسران به فرمان پدر از شهر بیرون آمده در سایه آن درخت قرار گرفتند و یعقوب جامه پشمینه پوشید و عمامه هم از پشم بافته خود بر سر نهاده میان خود بربسته و عصا در دست گرفته روى به دروازه شهر آورد چون هرگز رسم نبود كه یعقوب به مشایعت فرزندان رود هر كه آن صورت مشاهده مى‏نمود در تعجب تحیر مى‏افزود از سر كار و حقیقت حال بى خبر بود و زبان حال یعقوب این نغمه ادا مى‏فرمود و جز گوش هوش یوسف نمى‏شنود.

میان به عزم سفر بسته بر سر راهست
سرشك دیده من مى‏رود كه راه بگیرد

گه وداع بگریم چنانچه سیل بخیزد
شب فراق بنالم چنان كه ماه بگرید

اما چون نظر فرزندان بر یعقوب علیه‏السلام افتاد از جاى برجستند و دست و پاى پدر را بوسیدند یعقوب به هیچكدام التفات نكرد و یوسف را در بر گرفت و روى بر رویش نهاد و گفت اى فرزندان مرا معذور دارید كه از او بوى جد و پدر مى‏شنوم و از دیدن روى او مطلقا سیر نمى‏شوم.

چه حسنست این كه گر هر دم رخش را صد نظر بینم
هنوزم آرزو باشد كه یكبار دگر بینم‏

پس گفت اى روشنایى دیده پدر اگر توانستمى تو را بر گردن خود بردمى و باز آوردمى اما پدرت ضعیف و نحیف و منتظر دیدار شریفست زینهار تا شب در صحرا نباشى و دل و دیده پدر را به ناخن فراق مخراشى یا بنى لو بقیت اللیلة لاحترقت اى پسر اگر امشب در صحرا بمانى، و باز نیایى بیم آنست كه از آتش فراق بسوزم و هزار شعله جانسوز در كانون سینه برافروزم یوسف پشت خم داد تا پشت پاى پدر بوسه دهد پدر سر مباركش برداشت و پیشانى نورانیش بوسید و گفت اى قرةالعین زمانى مرا در كنار گیر و ساعتى در بغل من قرار گیر اللیل حبلى كه داند كه فردا بر سر ما چه نوشته‏اند و نهال حال ما به دست تقدیر در كدام وادى كشته‏اند.

نگاهدار زمانى زمام كشتى وصل
كه بحر حادثه‏ها را كناره پیدا نیست

اى یوسف تو را چهار وصیت مى‏كنم وصیت‏هاى پدر بشنو و نصب العین ضمیر خود ساز:
اول: یا بنى لا تنس الله بكل حال اى فرزند خداى را هیچ حال فراموش مكن و در هر كار كه باشى ذكر آفریدگار از زبان و دل خویش دور مدار كه هیچ قریبى در سفر و همنشینى در حضر برابر ذكر و شكراو نیست.
دوم: اذا وقعت فى بلیة فاستعن بالله اگر به بلایى در مانى و عافیت از تو كرانه گیرد یارى از فضل خدا جوى كه هر كه سررشته تدبیر از دست بداد اگر چنگ در حبل متین كرم او نزد زود از پاى درآید.
سوم: و اكثر من قول حسبى الله و نعم الوكیل و این كلمه را بسیار گوى كه جدت خلیل را كه در آتش مى‏انداختند این كلمه گفت ضرر شرر نمرودى از وى مندفع شد و دود آن آتش به چهره عصمتش نرسید.
وصیت آخرین یا بنى لا تنسانى اى پسر مرا فراموش مكن فأنى لا انساك بدرستى كه من تو را فراموش نخواهم كرد و تا سیل خون جگر خانه دل را خراب نسازد ساكن غمكده سینه‏ام سوداى خیال تو خواهد بود و تا دست محنت به كلبه اندوه لوح دیده را نشوید نقش اوراق پرده‏هاى چشمم خیال جمال تو خواهم بود.

با مهر تو در خاك فرو خواهم شد
با عشق تو سر ز خاك بر خواهم كرد

آورده‏اند كه یوسف را خوارى بود دینا نام در آن ساعت كه برادران و پدر مى‏رفتند وى خفته بود ناگاه در خواب دید كه ده گرگ یوسف را از كنار پدر در ربودند از بیم این واقعه از خواب در جست و پرسید كه یوسف كجاست؟ گفتند: با برادران به صحرا رفت. گفت: پدر اجازت فرمود؟ گفتند: آرى، دختر گفت: آه قضا كار خود كرد و فراق یوسف دود از دودمان ما برآورد پس سر و پاى برهنه روى به دروازه شهر نهاد تا به زیر درخت وداع رسید پدر را دید كه با یوسف در سخنست او نیز بیامد و در پاى یوسف افتاد و مقنعه از سر برگرفته در گردن افكند و گفت: اى عزیز برادر چنان انگار كه من یك پرستارم مرا با خود ببر تا هر كجا نزول كنى من خاك آن زمین را به جاروب مژگان برویم و چون آب نوشى بر پاى خاسته هر دو دست زیر جام دارم اگر طعام باید پخت من هیزم جمع میكنم و اگر لابد نمى‏برى اى خورشید فلك خوبى و اى درّ صدف یعقوبى زنهار تا روى آئینه دل این عاجزه بیچاره را به درد فراق سیاه نسازى و جگر این عجوزه ضعیفه را به آتش هجران نسوزى یوسف را سخنان خواهر به گریه در آورد یعقوب از یك جانب مى‏گریست و یوسف از یك طرف اشك مى‏بارید و دینا از یك گوشه مى‏نالید و میزارید و درین محل اطباق آسمان‏ها را در باز نهاده بودند و حورا و عینا ایستاده مقربان در جوش و روحانیان در خروش و زبان حكم ازلى مى‏گفت اى یعقوب تو از مفارقت یك شبه میزارى و از فراق چهل ساله خبر ندارى پس یوسف پدر و خواهر را وداع كرد.

مى‏كند آن مه وداعى دوستان خویش را
تازه داغى مى‏نهد مر سینه‏هاى ریش را

چون برادران روى به راه نهادند یعقوب آواز داد كه من از اینجا به شهر نخواهم رفت تا شما باز آیید و روبیل را گفت تو از همه اولاد من بزرگترى؛ یوسف را به تو مى‏سپارم زنهار كه از حال او غافل نشوى و اعتماد بر دیگر برادران نكنى. روبیل قبول كرد و روى به راه آوردند اما چون قدمى چند دور شدند یعقوب آواز داد كه آهسته روید كه حریف دامنگیر هجران گریبان دل گرفته به تقاضاى جان تعجیل مینماید.

یك قدم آهسته‏تر نه زانكه بر دل مى‏نهى
یك نفس آهسته‏تر رو زانكه با جان مى‏روى

ایشان مى‏رفتند و آن پیر بزرگوار بر اثر ایشان آهسته آهسته قدم مى‏زد و به هر قدمى نمى‏از دیده مى‏بارید و در هر دمى آهى از سینه مى‏كشید.

مى‏رود آن ماه و من از بى‏دلى
مى‏دوانم در پیش گلگون اشك

آورده‏اند كه چون برادران قدمى چند برفتند و نزدیك بود كه از نظر پدر غایب گردند یعقوب علیه‏السلام آهى زد و گفت: اى فرزندان! یوسف را باز آرید تا یكبار دیگرش ببینم، یوسف را پیش پدر آوردند در برش گرفت و گفت: اى عزیز پدر راه برداشتى و مرا در فراق بگذاشتى.

رفتى و بر دل از غم عشق تو داغ ماند
و اشفتگى زلف توام در دماغ ماند

یوسف علیه‏السلام پدر را تسلى داده بازگردانید یعقوب مراجعت نموده به زیر درخت وداع رسید از هر شاخى آواز الفراق شنید دانست كه در پرده غیب رنگ دیگر آمیخته‏اند از كارخانه قضا نیرنگى دیگر انگیخته اما فرزندان در نظر پدر یوسف را از یكدیگر مى‏ربودند و بر دوش و بر گردن بلكه بر فرق سر مى‏نهادند.

به چشمان پدر تا مى‏نمودند
ز یكدیگر به مهرش مى‏ربودند

گهى آن بر سر دوشش گرفتى
گه این تنگ اندر آغوشش گرفتى

چو پا در دامن صحرا نهادند
برو دست جفا كارى گشادند

ز دوش مرحمت بارش فكندند
میان خاره و خارش فكندند

پسران یعقوب چون از نظر پدر غایب شدند یوسف را بر زمین افكندند و گفتند كه چند بار تو كشیم و شربت رشك تو چشیم پیاده روان شو و در پیش ما میدو یوسف در گریه آمد كه اى برادران عزیز چه كرده‏ام كه با من این خوارى مى‏كنید و مرا پیاده مى‏دوانید؟ گفتند: اى صاحب رؤیاى كاذبه آفتاب و ماه كه تو را سجده كرده‏اند از ایشان در خواه تا به فریاد تو رسند یوسف علیه‏السلام قدمى چند برفت مانده گشت بند نعلینش بگسیخت از ترس اخوان پاى برهنه بر خار و خارا ” 12 ” روان شد.

كف پایى كه مى‏بودش ز گل ننگ
ز زخم خار و خاره گشت گلرنگ

نزدیك هر برادر كه دویدى طپانچه‏اى بر رخسار وى زدى و براندى و در دامن هر برادر آویختى گریبانش گرفتى و دور افكندى.

بزارى هر كه را دامن كشیدى
به بیزارى گریبانش دریدى

به گریه هر كه را در پا فتادى
به خنده بر سر او پا نهادى

بدین منوال در صحرا مى‏دوانیدندش تا وقتى كه آفتاب ارتفاع گرفت و هوا چون سینه یعقوب سوزناك شد تشنگى بر یوسف علیه‏السلام غلبه كرد روى به روبیل آورد كه اى برادر تو از همه بزرگترى هم مرا پسر خاله و برادرى و پدر مرا به تو سپرد و مهمات من به عهده مكرمت تو كرد تو بارى بزرگى كن و بر خردى من رحم نماى؛ روبیل به سخن وى التفا نكرد و طپانچه بر رخسار نازكش چنان زد كه برگ گلش مانند بنفشه كبود شد نزد شمعون آمد كه مشربه مرا بده كه از تشنگى جانم به لب رسیده تا دمى آب در كشم و خود را از بادیه تشنگى فراتر كشم و آن مشربه بود كه یعقوب از بهر یوسف قدرى آب و مقدارى شیر با هم آمیخته بود، در آن جا ریخته و به شمعون سپرده كه هنوز از لب او بوى شیر مى‏آید او را طاقت تشنگى نخواهد بود و چون تشنه شود او را از این مشربه شربتى بچشان چون یوسف آب طلبید شمعون هر چه در مشربه بود به زمین ریخت و آن آب و شیر با خاك برآمیخت آن شربت به خاك داد و بدان پاك نداد حسین علیه‏السلام را نیز واقعه یوسف افتاده بود او جفاى بدكیشان مى‏كشید و یوسف از خویشان رنج مى‏دید این جماعت آب بر خاك مى‏ریختند و به برادر نمى‏دادند آن جفاكاران بر لب فرات، سگان را سیراب مى‏كردند و شیربچگان امامت و كر امت را به آتش تشنگى مى‏سوختند.

سوز دل مبارك لب بپرس
زان ریگها كه فرش بیابان كربلاست

در خون یا رب غرقه لب تشنه حسین
لعلیست آبدار كه در كان كربلاست

او جان‏سپرده تشنه و ما را از روى شوق
جان شتنه محبت سلطان كربلاست

القصه یوسف گفت اى شمعون این آب را چرا ریختى؟ گفت: ما داعیه داریم كه خون از حلق تو بریزیم چه جاى آنست كه آب در حلق ریزیم تو تشنه‏ى آبى ما به خون تو تشنه‏ایم یوسف چون حدیث كشتن شنید بر خود بلرزید و از بیم جان آب و نان را فراموش كرد و در آن وقت یوسف را از تشنگى كام و زبان چون لاله آتشبار شده بود و حدقه چشم چون دیده نرگس آب گرفته بى‏طاقت شد و از پاى در افتاده آغاز ناله كرد.

چو شد نومید از ایشان ناله برداشت
ز خون دیده بر رخ لاله مى‏كاشت

گهى در خون و گه در خاك مى‏خفت
ز اندوه دل صد چاك مى‏گفت

كجایى اى پدر برگو كجایى
ز حال من چنین غافل چرایى

آیا یعقوب كجا بود كه تا فرزند خود را مى‏دید پاى از رفتن آبله كرده و روى از طپانچه برادران كوفته گشته آیا مصطفى صلّى الله علیه و آله و سلم كجا بود تا جگرگوشه خود را مشاهده كردى لب آبدار از تشنگى خشك و رخسار چون گلنار به زخم شمشیر فجار غرقه خون گشته مخدرات حجرات عصمت از سوز حسرت او و كربت غربت خود در خروش آمده و دریاى فتنه و غوغا براى استیصال آل عبا در جوش.

یا رسول الله بر آر از روضه پاكیزه سر
تا ببینى آنچه واقع در زمین كربلا

یا رسول الله گذر فرما به دشت كربلا
خود تو مى‏دانى كه خاك كربلا كرب و بلاست

جعد مشكین حسین آغشته اندر خاك و خون
اینچه محنتهاست یا رب وین چه اندوه و عناست‏

اما چون یوسف را قصد برادران متحقق شد روى به قبله دعا آورد و گفت اى خداوندى كه جد پدرم را از ضرر شرر آتش نمرودى خلاصى دادى و پدرم را مژده و باركنا علیه و على اسحق فرستادى بر پدر پیر من رحمت كن و مرا از كشتن نجات ده یهودا كه این مناجات استماع كرد عرق اخوت او در حركت آمده عرق مروت بر جبینش نشست و روى به یوسف كرد كه اى برادر دل فارغ دار كه تا آن در تن من باقى بود نگذارم كه كسى به جان تو قصد كند.
ور رسد كار به جان از سر جان برخیزم‏
برادران یوسف چون دیدند كه یهودا، یوسف را در زیر دامن حمایت خود جاى داد دست تعدى در آستین ادب كشیده از سر كشتن او در گذشتند و اجمعوا أن یجعلوه فى غیابت الجُبّ و رأى ایشان بر آن قرار گرفت كه وى را در چاه افكند و در سه فرسخى كنعان چاهى بود عمیق و از طیق جاده دور افتاده او را به سر آن چاه كشیدند یوسف چنگ در دامان یك یك مى‏زد فایده نمى‏كرد گاه بزرگى پدر و گاه خردى خود را شفیع مى‏آورد و سود نمى‏داشت از ابر دیده آب حسرت مى‏بارید اما از زمین همت برادران گیاه وفا نمى‏رست نسیم آه از گلشن دلش مى‏وزید ولى در روضه شفقت ایشان غنچه مهر نمى‏شكفت یوسف در پاى ایشان مى‏افتاد و به زبان حال مضمون این مقال ادا مى‏نمود.

یاران غمم خورید كه بى‏یار مانده‏ام
در خار زار هجر گرفتار مانده‏ام

یارى دهید كز در او دور گشته‏ام
رحمى كنید كز غم او زار مانده‏ام

یوسف چون دید كه از سر بیداد او نمى‏گذرند و به نظر مرحمت به حال زار او نمى‏نگرند فرمود: كه مهلتم دهید تا دو ركعت نماز گزارم. گفتند: تو نماز گزاردن چه دانى گفت: آخر پیغمبرزاده‏ام و با پدر بسیار در محراب طاعت بر پاى ایستاده‏ام یهودا برادران را درخواست كرد تا یوسف را گذاشتند دو ركعت نماز گزارد و بعد از نماز روى بر خاك نیاز نهاد و گفت خدایا خود را به تو سپردم و زمام مهام خود به قبضه تقدیر تو باز دارم.

ما بنده‏ایم و مصلحت ما رضاى تست
خواهى ببخش و خواه بكش رأى رأى توست

چون از مناجات فارغ شد برادران گفتند پیرهن بیرون كن گفت: هیهات هیهات زنده را عورت‏پوش مى‏باید و مرده را بى‏كفن نمى‏شاید پیرهن بگذارید اگر بمیرم بى كفن نباشم و اگر نمیرم ستر عورتى باشد گفتند البته پیرهن بیرون كن و غرض ایشان آن بود كه پیرهن خون‏آلود پیش پدر برند و گویند او را گرگ از هم درید و اینك پیراهن خون‏آلود گواه حالست یوسف به دو دست گریبان خود گرفته بود و ایشان به قوت دست وى دور كرده و پیراهن از سرش بركشیدند و رسن بر میان او بسته در آن چاه فروگذاشتند.

میانش را كه بودى موى مانند
به پشمین ریسمان دادند پیوند

كشیدند از بدن پیراهن او
چو گل از غنچه عریان شد تن او

فرو آویختند آنكه به چاهش
به چاه انداختند ار نیمه راهش

همین كه یوسف علیه‏السلام را به چاه فروگذاشتند گفت: اى برادران هر چه كردنى بود كردید و هر چه خواستید از جفا به جاى آوردید اكنون شما را نصیحتى مى‏كنم به گوش حال بشنوید و از سخن من بیرون مروید.
گفتند: چه نصیحت مى‏كنى؟
گفت: آن كه پدر را نیكو دارید و جانب او فرومگذارید و چنان مسازید كه او داند كه شما با من چه كرده‏اید مبادا برشما خشم گیرد و شما را عقوبت كند اگر شما را قوت آن هست كه با من جفا كنید مرا طاقت آن نیست كه شما به عقوبت پدر درمانید روبیل از این سخن روى در هم كشیده كارد بر رسن زد یوسف در نیمه چاه بود كه رسن بریده شد گفت دریغ كه دیدار پدر نادیده رشته امید از زندگى منقطع شد و در تك چاه فنا افتادم دل از جان برداشت و خود را به كلى به حق واگذاشت ندا رسید به جبرئیل كه ادرك عبدى دریاب بنده مرا جبرئیل به یك پر زدن از سدرةالمنتهى به میانه چاه رسید و یوسف را در هوا بگرفت یوسف علیه‏السلام بیهوش شده آهسته آهسته او را به تك چاه رسانید و او را بر بالاى سنگى خوابانید خطاب آمد كه اى جبرئیل از جامه‏هاى بهشت ببر در وى بپوشان و از شربت‏هاى بهشت او را بنوشان و سر او را در كنار خود نه و پر با فرّ خود را در جراحت‏هاى او بمال تا بهتر گردد و چون به هوش باز آید سلام ما را به وى برسان و بگوى هیچ غم مخور كه ما تو را براى تخت و جاه آفریده‏ایم نه براى تخت چاه جبرئیل گفت: الهى اجازت ده تا خود را به صورت یعقوب علیه‏السلام به وى نمایم تا زمانى تسلى یابد فرمان خدا در رسید كه چنان كن جبرئیل به صورت یعقوب علیه‏السلام بر آمده سر یوسف را در كنار نهاد یوسف علیه‏السلام به هوش باز آمده سر خود را كنار پدر دید هر دو دست در گردن روح الامین كرد و فریاد بر كشید كه یا ابتاه كجا بودى كه برادران بر من جفا كردند و مرا از خدمت تو جدا كردند و تو را نیز به فراق من مبتلا كردند و مرا سر و پاى برهنه در بیابان مهلك دوانیدند و آن چه از جفا و ستم ممكن بود به من رسانیدند و آب و نان از من بازداشتند مرا گرسنه و تشنه بگذاشتند رخساره مرا به زخم طپانچه پر خون كردند گیسوى مرا به خاك و خون آمیختند پیراهنى كه تو به دست خود در من پوشانیدى از سرم بر كشیدند رسن خوارى بر میانم بستند و لگد بى‏ادبى بر پشتم زده سرنگونم به چاه در آویختند اى پدر در روى من نگر و زخم طپانچه ببین در پشت و پهلوى من اثر جراحت ملاحظه كن. یوسف این مى‏گفت و از دیوارهاى چاه آواز ناله مى‏آمد و جبرئیل مى‏خروشید و ملائكه مى‏گریستند آخر جبرئیل بى‏طاقت شده گفت: اى یوسف من یعقوب نیستم روح‏الامینم و فرستاده رب العالمین پس سلام الهى بدو رسانیده و مژده خلاص به گوش هوش او فروخواند و خواست كه به مقام خود رود.
خطاب حضرت عزت در رسید كه اى جبرئیل دو سه روزى در تك چاه قرار گیر و سر یوسف در كنار گیر كه غریبست و تنها از یار و دیار دور و دل بر كربت غربت و حرقت فرقت نهاده.

نه او را مونسى نه غمگسارى
نه غمخوارى نه دلدارى نه یارى

آورده‏اند كه فرزندان یعقوب آن شب به كنعان نرفتند و یعقوب همه روز به انتظار یوسف در زیر شجرةالوداع نشسته بود با خواهر یوسف سخن شوق خود در پیوسته نماز شام در آمد و اثر از فرزندان پیدا نشد و دود از دماغ یعقوب برآمد.

آمد نماز شام و نیامد نگار من
اى دیده پاسدار كه خوابت حرام شد

یعقوب گفت اى دینا برادرانت را چه شد كه دیر آمدند و سبب چیست كه ماه رخسار یوسف من از مطلع وصال طالع نمى‏شود و شمع جمالش چرا كلبه تاریك فراق را به لوامع انوار خود روشنى نمى‏بخشد اى دختر از تخیل مفارقت یوسف علیه‏السلام و تصور مهاجرت او آتش حسرت در التهاب آمد و سفینه آرام و قرار در گرداب اضطراب افتاد.

یا رب چه شد امروز كه آن ماه نیامد
جان رفت ز تن و آن بت دلخواه نیامد

دینا پدر را تسلى مى‏داد و انواع سبب‏ها و عذرها ترتیب مى‏كرد القصه یعقوب شب همانجا به سر برد و بامداد بر پشته‏اى بلند كه بر آن صحرا مشرف بود بر آمد و دختر را نزد خود بنشانده دیده بر راه فرزندان نهاد.

من منتظرم كه یار از راه رسد
جان مژده دهم كه یار ناگاه رسد

فرزندان یعقوب شب در سر رمه بودند و خواب بر ایشان غلبه كرد یهودا در خواب نمى‏شد چون دید كه برادران در خواب رفتند فرصت غنیمت یافت و تنها به سر چاه شتافت آواز داد كه یا اخى یوسف اى برادر من یوسف أ حى أ میت آیا تو زنده‏اى در این چاه یا مرده یوسف گفت: تو كیستى كه از حال بیچارگان مى‏پرسى و از غریبان و بى‏كسان یاد مى‏كنى؟ گفت: من برادر توام یهودا اى برادر با جان برابر حال تو چیست؟ یوسف گریان شد كه چون بود حال كسى كه از كنار پدر جدا بود و در تك چاه در صدد فوت و فنا باشد به تن برهنه، به لب تشنه، به شكم گرسنه، به دل خسته، نه مونسى، نه یارى، نه همدمى، نه غمگسارى، نه در روى زمین از زندگان، و نه در زیر زمین از فرورفتگان.
یهودا از درد دل یوسف در خروش آمد و بر خردى و غریبى و تنهایى و بى‏كسى وى بسیار گریست یوسف از قعر چاه آواز داد كه اى برادر! وقت وصیت است نه هنگام تعزیت یهودا گفت: چه وصیت دارى؟ یوسف گفت: كه وصیت من آنست كه چون نماز شام با برادران به خانه روید بى‏كسى من بر اندیشید و به وقت طعام خوردن از گرسنگى من یاد آرید و چون بامداد سر از بالین برداشته جامه پوشید از برهنگى من فراموش مكنید و در وقت شادى و جمعیت كه با هم گفتگو كنید تنهایى و پریشانى مرا بر خاطر گذرانید

چون میان مراد آورید دست امید
ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید

و چه شبیه است این وصیت به وصیت شهید كربلا كه در نوبت آخر كه به میدان میرفت فرزند ارجمند خود امام زین العابدین علیه‏السلام را طلبیده در كنار گرفت و گفت اى عزیز پدر و اى غریب پدر و اى یتیم پدر بعد از من به صالحان امت جدم و دوستداران پدر و مادرم بگوى كه حسین شما را سلام رسانید و فرمود: كه اى یاران و هوادارن هر جا كه ذكر غریبى رود از بیكسى من یاد آرید و به هر وقت كه شهیدى را نام برند شهادت مرا پیش خاطر آرید و چون شربت آبى بنوشید از تشنگى جگر تفسیده و خشكى لب و زبان من فراموش نكنید.

چون آب خوش خورید به حسرت كنید یاد
از سوز سینه و جگر خون‏چكان من

در جوى دیده چشمه خونین روان كنید
از بهر آب دادن سور روان من

زد آسمان عمامه خورشید بر زمین
آندم كه غرقه گشت به خون طیلسان من

القصه یهودا از سوز آن وصیت خروش بر كشید و او مرد بلندآواز بود آواز وى به گوش برادران رسیده برجستند و بر اثر آواز روان شده دیدند كه یهودا بر سر چاه نشسته و مى‏گرید گفتند اى یهودا چرا مى‏گریى؟ گفت: بر حال این غریب آواره بیچاره مى‏گریم و چون نگریم.

آبم از دیده روانست و خیال قد او
همچو سرویست در آن آب روان پیوسته

زلفش از دست بدادیم وز دل خون بچكید
گویى از زلف رگى بود به جان پیوسته

برادران یهودا را ملامت كردند و سنگى بر سر چاه نهاده روى به كنعان آوردند و پیراهن یوسف را به خون گوسفندى آلوده ساخته با خود بردند نماز دیگر بود كه به حوالى آن پشته رسیدند كه یعقوب بر آن بالا بود همه روز انتظار برده و دیده ترصد بر راه نهاده ناگاه گردى در آن صحرا پدیدار شد یعقوب دختر را گفت: این چه گردست؟ گفت: عجب نه كه برادران من مى‏آیند گفت: نیكو بنگر كه ایشان هستند یا نه؟ دینا در نگریست و لرزه بر اعضاى وى افتاد یعقوب پرسید: كه اى دختر تو را چه رسید؟ گفت: اى پدر برادران من مى‏آیند اما یوسف همراه ایشان نیست. یعقوب از استماع این سخن آهى سوزناك از جگر بر كشید و گفت ایشان را آواز ده تا به بالاى پشته برآیند و دینا نعره زد كه اى ابناى یعقوب بیائید كه پدر بزرگوار شما اینجا در انتظار شما است چون فرزندان بدانستند كه پدر ایشان آنجاست از بطن وادى دست بزدند و چون صبح كاذب گریبان چاك زدند و چون خروس سحرى خروش برآوردند كه واحبیباه وا اخاه وا یوسفاه یعقوب گفت: اى دختر این چه فریاد است كه مى‏آید و این چه ضجه است كه رگ خون از دیده گشاید این چه شور است كه از تأثیر آن آتش هجرت در كانون سینه مى‏افروزد و این چه خروشست كه از هیبت استماع آن آب حسرت از فواره دیده غمدیده مى‏ریزد.

موج‏زن مى‏بینم از هر دیده طوفان غمى
مى‏رسد در گوشم از هر لب صداى ماتمى

اهل عالم را نمى‏دانم چه حال افتاده است
اینقدر دانم كه در هم رفته كار عالمى

دینا گوش فراداشت و از مضمون گریه و فریاد یعقوب را خبر داد مقارن استماع این خبر پیر از پاى در افتاده از هوش برفت دینا نعره زد كه اى برادران بشتابید و پدر پیر خود را دریابید كه حال او دگرگون شد و عنان عقل از كف اختیار ما بیرون رفت ایشان شتاب‏كنان برسیدند و پدر را بدان حال دیدند فریاد از نهاد ایشان برآمد روبیل بدوید و سر پدر در كنار گرفت و دست به دهان مباركش برد اثر نفس ندید خروش بركشید یهودا گفت: اى برادران این چه بود كه با خود كردید پدر را ضایع ساختید برادر را به چاه انداختید زبان ملامت خلق بر خود دراز كردید درهاى تعرض آشنا و بیگانه بر روى خود باز كردید پرده خود بدریدید رشته پیوند خویش به تیغ قطیعت ببریدید پس نعره‏زنان و فریادكنان پدر را برداشتند و به خانه بردند یعقوب همچنان بى‏هوش بود تا صبح صادق بدمید و نسیم سحرگاهى از مهب لطف الهى بوزید یعقوب چشم باز كرد و گفت نور چشم من كو ایشان پیراهن خون آلود در دست گرفته حدیث گرگ در میان آوردند باز یعقوب بى‏هوش شد دختر به سر بالین پدر آمد گریان، گریان دست بر فرق مبارك وى نهاد و نعره واویلاه وا مصیبتاه بركشید قطره‏اى آب از دیده او بر چهره اسرائیل چكید دیده باز كرد و گفت: این انا من كجایم گفتند: در منزل كرامت و مقر سعادت خود و عترت خود گفت: یوسف من اینجا هست؟ گفتند: نه فرزندان دیگر هستند گفت: چه حاصل.

گل و بنفشه همه هست و یار نیست چه سود
بت شكر لب من در كنار نیست چه سود

القصه یعقوب در فراق یوسف چندان آه كرد كه فرشتگان به فریاد آمدند گفتند الهى یوسف را بدو باز ده و یا یعقوب را خاموش گردان یا ما را اجازت ده تا به دنیا رویم و با یعقوب در آه و ناله موافقت كنیم هر بامداد یعقوب به صحرا آمدى و بر حوالى كنعان گردیدى و مى‏گفتى یا بنى اى فرزند دلبند من یا قرة عینى اى نور دیده من یا ثمرة فؤادى اى میوه باغ دل پر داغ من یا فلدة كبدى اى جگرگوشه جگر خون شده من فى اى بئر طرحوك آیا تو را در كدام چاه انداخته‏اند؟ بأى سیف قتلوك آیا تو را به كدام تیغ هلاكت ساخته‏اند؟ بأى بحر غرقوك؟ آیا تو را در كدام دریا به غرقاب فنا افكندند بأى أرض دفنوك در كدام بقعه از زمین براى دفن تو قبر كنده‏اند سرگشته در آن وادیها مى‏گفت و آب حسرت از دیده مى‏بارید و به سوزى كه آتش در گنبد افلاك زدى مزارید جبرئیل علیه‏السلام در رسید كه اى یعقوب ابكیت ببكائك الملئكة فرشتگان آسمان را به گریه خود بگریانیدى و مقدسان ملاء اعلى را به ناله در آوردى.
یعقوب جواب داد كه: اى جبرئیل چه كنم كه نگریم؟

جان غم فرسوده دارم چون نگریم زار زار
آه دردآلوده دارم چون ننالم آه آه

القصه یعقوب در فراق یوسف چندان بگریست كه چشمش سفید شد چنان چه حق سبحانه فرمود: وابیضت عیناه من الحزن در اخبار آمده كه اما زین العابدین على بن الحسین بعد از واقعه كربلا بسیار مى‏گریست گفتند: یابن رسول الله! بسیار مى‏گریى و ما از بسیارى گریه بر تلف تو مى‏ترسیم. گفت: اى یاران مرا معذور دارید یعقوب، پیغمبر خداى بود و دوازده پسر داشت یكى از آنها از نظر او غایب شد چندان بگریست كه چشم او خلل‏ناپذیر شد مرا كه در پیش نظرم پدر بزرگوارم را با برادرانم و اعمام و بنى اعمام و خویشان و دوستان خداوند متعلقانم را شهید كرده باشند چگونه نگریم در فراق یك كس آن مقدار گریه واقعست در مفارقت هفتاد و دو تن شهدا حال چگونه خواهد بود.

بى درد فراق در جهان كیست بگو
بدتر ز فراق در جهان چیست بگو

ما را گویند در فراقش مگرى
آن كیست كه در فراق نگریست بگو

دیگر ابتلاى یوسف ذل بندگى بود كه چون یوسف از چاه خلاص یافت برادران را خبر شد بیامدند و در وى آویختند كه این بنده خانه زاده ماست و از ما گریخته بود او را كجا یافتید و بعد از گفت و گوى بسیار به هفده درم قلبش بفروختند به شرط آن كه غل در گردنش نهند و دست و پایش در زنجیر كشند كه گریز پایست و او را برهنه و گرسنه و تشنه دارند كه غلام مجیر و سركشست تا رام گردد یوسف در برادران مى‏دید و سخن غضب‏آمیز ایشان مى‏شنید نه یاراى سخن گفتن و نه قوت راز نهفتن.

این طرفه گلى نگر كه ما را بشكفت
نه رنگ توان نمود و نه بوى نهفت

مالك كه یوسف را خریده بود به كسان خود گفت: تا غل و زنجیر حاضر كردند یوسف را كه چشم بر غل افتاد فغان برداشت مالك گفت: اضطراب مكن بندگان گریزپا را از ذل غل و تشویر زنجیر چاره نیست یوسف گفت: كه من نه از این غل و زنجیر به فغان آمده‏ام از آن حالت یاد كردم كه ملك تعالى زبانه دوزخ را فرماید كه بگیر این بنده عاصى را و غل بر گردن او نه كه گردن از طوق خدمت ما پیچیده است پایش در زنجیر كش كه قدم از دائره فرمان ما بیرون نهاده است مالك از این گفتار متحیر شد آهسته بدو گفت:
اى غلام من تو را در نظر خواجگان تو بند مى‏كنم دل خوش دار كه چون از ایشان بر گذریم بند از پا و غل از گردن تو برداریم پس در حضور برادران.

ز آهن بند بر سیمش نهادند
به گردن طوق تسلیمش نهادند

پلاسین كهنه‏اش پوشانیدند و از انواع وعید و تهدید شنوانیدند فرزندان یعقوب خاطر جمع كرده روى به كنعان نهادند یوسف دیگر باره گریه آغاز كرد مالك گفت اى غلام چرا اضطراب مى‏نمایى و در صبر و سكون بر خود نمى‏گشایى گفت: اى مالك تحمل فراق ندارم مرا دستورى ده تا بروم و فروشندگان را بار دیگر ببینم و ایشان را بدرود كنم مالك گفت: اى غلام من از ایشان نسبت به تو اثر مهر و محبتى مشاهده نكردم و به جز نفرت و وحشت چیزى دیگر از ایشان نیافتم ترا چه رغبت است كه بدیشان مى‏نمایى گفت اگر ایشان را از من نفرت است مرا بدیشان رغبتست و اگر ایشان مرا دوست نمى‏دارند من ایشان را دوست مى‏دارم تو كرم نماى و ایشان را بگوى تا توقف كنند مالك آواز داد كه اى جوانان آهسته باشید كه این غلام مى‏خواهد كه از شما بحلى طلبد و یوسف را دستورى داد كه برو و خواجگانت را وداع كن یوسف زنجیركشان نزد برادران آمد و گفت اى عزیزان آن چه كردنى بود كردید تحمل كردم توقع دارم كه در وقت گریه پدرم را تسلى دهید و به هر نوع توانید مراعات او به جاى آورید و من غریب مبتلا را از یاد مگذارید یهودا به گریه درآمد و یوسف را در كنار گرفت و گفت: اى جان برادر مردانه باش و كار خود را به خدا حواله كن پس شتر آوردند و یوسف را با پلاس و غل و زنجیر بر بالاى آن شتر افكندند و غلامى زشت‏روى و درشت‏خوى را بر او موكل ساختند و كاروان به جانب مصر روان شد یوسف از عقب نگاه مى‏كرد و مى‏گفت اى پدر بدرود باش و معذورم دار كه به رنج و غریبى و ذل بندگى گرفتارم اى خواهر مرا فراموش مكن كه من شفقت‏ها و دلسوزى‏هاى تو را یاد دارم كاروانیان شب همه شب مى‏راندند سحرى بود كه به مقابر آل اسحاق رسیدند یوسف در نگریست قبر مادر خود را دید بى‏اختیار خود را از بالاى شتر بر تربت مادر افكند از تربیت عهد كودكى یاد كرد مهر و شفقت مادرى به خاطر آورد و قطرات عبرات چون باران نیسانى بر روى ارغوانى ریختن گرفت و آواز داد كه یا اماه اى مادر مهربان ارفعى رأسك سر خود را بردار و پرده خاك را از پیش نظر دور كن و انظر الى ابنك و نگاه كن به حال فرزند دلبند خود انا ابنك المغلول منم پسر تو كه غل بر گردنم نهاده‏اند و اسیروار پلاس پوشانیده دست و پایم به زنجیر بسته و به تهمت بندگى مرا فروخته دل پیر پدرم به آتش هجران من سوخته‏اند از گور راحیل صیحه‏اى برآمد كه یا ولداه یا قرة عیناه اى فرزند پسندیده و اى نور هر دو دیده اكثرت همى بسیار گردانیدى غم مرا و زدت حزنى و افزون ساختى اندوه مرا اى فرزند نازپرورد غمان مرا بسیار كردى و جانم را به تیغ درد افكار كردى فاصبر پس صبر كن ان الله مع الصابرین بدرستیكه خدا با صابران است در وقت ورود سهام بلاسپر صبر در روى كش تا علم ظفر در میدان مراد بر توانى افراشت.

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
چون كه كنى صبر نوبت ظفر آید

بگذرد این روزگار تلخ‏تر از زهر
تات یكى روزگار چون شكر آید

اما چون روز روشن شد غلامى كه موكل یوسف بود نگاه كرد یوسف را بر شتر ندید باز پس دوید، او را یافت بر سر قبر نشسته، آن بى‏رحم جفاكار از روى قهر طپانچه بر روى عزیز یوسف زد كه رخساره نازكش از زخم آن طپانچه بشكافت و روى مباركش خون‏آلوده گشت.
پس گفت: اى غلام خواجگانت راست مى‏گفتند تو گریزپا بوده‏اى یوسف هیچ نگفت اما چنان به درد نالید كه غلغله در صوامع ملكوت و ولوله در جوامع جبروت افتاد فى الحال تندبادى پدید آمد و گرد و غبار برخاست صاعقه بى‏ابر در هوا پیدا شد خروش رعدسوز برق بى‏سحاب ظاهر گشت كاروانیان گفتند: ما از خود درین زودى گناه تازه‏اى نمى‏بینیم كه موجب این عقوبت باشد آن غلام سنگدل بیامد كه این محنت به شومى معاملت منست كه این ساعت طپانچه بر روى این غلام عبرى زدم و او آب در دیده بگردانید و به درد دل ناله كرد مقارن این حال این صورت واقع شد مالك گفت: سبب آن چه بود؟ گفت: خود را از شتر انداخته بود و داعیه گریختن داشت.
مالك گفت: این نامعقول مى‏نماید كه كسى با غل و زنجیر تواند گریخت پس پیش یوسف آمد و گفت: اى جوان! قصد گریختن دارى؟
گفت: اى مالك من سر ستیز و پاى گریز ندارم به خاك مادرم رسیدم صبر و تحمل از من رمیده و رشته طاقتم به تیغ اضطراب بریده گشت مادرم هرگز اندیشه نكرده بود كه من با غل و زنجیر بر سر خاكش خواهم رسید یا داغ بندگى بر رخ جگرگوشه او خواهند كشید چون قبر مادرم دیدم بى‏اختیار خود را از بالاى مركب انداختم غم دل با او مى‏گفتم و قصه پر غصه خود را بر او مى‏خواندم كه این غلام بیامد و بى‏جهتى طپانچه بر روى من زد و من نفرین نكردم همین بود كه آهى از دل پردرد برآوردم.
كاروانیان به گریه در آمده آغاز تضرع و زارى كردند كه اى جوان عالیشان این گردى كه برانگیخته‏اى فرو نشان یوسف به هوا نگریست و لب بجنبانید فى الحال بیارامید و صافى شد مالك كه این حال مشاهده كرد در زمان بفرمود غل از گردن و بند از دست و پاى یوسف برداشتند و جامه‏هاى نیكو در او پوشانیدند و بر راحله تیزرو سوار كردند. یوسف قبر مادر دید تحمل نداشت و از گریه و زارى دقیقه‏اى فرونگذاشت آیا مخدرات حجره رسالت و معظمات حجله ولایت در دشت كربلا سرهاى بى‏تن شهدا بر سر نیزه‏ها دیده باشند و تنهاى بى سر ایشان به خاك و خون آغشته مشاهده كرده باشند گریه و زارى و ناله و بى‏قرارى چگونه بوده باشد آورده‏اند كه بعد از شهادت امام حسین و اولاد وى عمر سعد دستور داد تا سرهاى كشتگان بر سر نیزه كردند و تنهاى ایشان در خاك میدان افتاده بگذاشتند و حكم كرد تا حرم حسین و پردگیان سرادق طهارت و عفت به میدان حرب رسیدند و آن تن‏هاى بى‏سر را دیدند بى‏اختیار ناله برداشتند و لواى افغان به جانب قبه حضرا برافراشتند زینب كه خواهر حسین و دختر فاطمه زهرا بود فریاد بر كشید كه یا محمداه اى جد بزرگوار و اى سید نامدار هذا حسینك بالعراء این حسین تو است كه در این صحرا سرش بریده‏اند و پرده حرمتش به دست وقاحت دریده مرمل بالدماء این نور دیده تو است كه بدن مباركش كه در كنار تو پرورش یافته بود در خاك و خون افتاده مقطع الاعضاء این ریحانه باغ نبوتست كه اعضاى او را پاره پاره ساخته‏اند راوى گوید: كه از گفتار زینب همه لشكریان مى‏گریستند و سرشك خونین از دیده مى‏باریدند اى عزیز دشمنان را بر حال شهدا و رنج آل عبا گریه مى‏آید اگر دوستان و محبان در ماتم و مصیبت ایشان بگریند هیچ عجیب و غریب نیست.

لایق بود این دهه از ما گریستن
بر عترت نبى معلى گریستن

اى دوستان نهان مكشید آه سوزناك
كآمد زمان نعره و پیدا گریستن

پیران با وقار و جوانان جمع را
لازم بود بر آن شه برنا گریستن

عین صفات مقنعه داران عهد را
در ماتم خدیجه كبرى گریستن

محض وفاست زهره جبینان عصر را
بر فوت نور دیده زهرا گریستن

حوران ز بهر فاطمه آغاز كرده‏اند
بر غرفه‏هاى جنت مأوا گریستن

مادر نبود و جد و پدر روز ماتمش
باید به جاى این همه ما را گریستن

بى‏ناله و خروش مباشید یك نفس
قانع چرا شوید به تنها گریستن

ابتلاى دیگر یوسف را با وجود درد هجران رنج زندان بود وقتى كه عزیز مصر یوسف را بخرید و زلیخا پابسته دام عشق او گردید هر چند حیله انگیخت نتوانست كه یوسف را مقید عشق و هوا گرداند و زنان و مردان مصر زبان ملامت بر زلیخا گشادند و چون عشق او مجازى بود تحمل ملامت نداشت با وجود آن همه دید به شوق و طنطنه عشق چون كار به تهمت رسید با وجود آن كه خود گنه‏كار بود تهمت به یوسف حواله كرد و گفت: از من عیبى نبوده و عیب از جانب یوسف ظهور نموده و بدین بسنده نكرده گفت: در زندانش كنم تا حكایت تهمت و شكایت از من دفع شود آیا نمى‏دانست كه ملامت نمك خوان عاشقانست.

این كوى ملامتست و میدان بلا
گر مرد ملامتى درین كوى در آ

القصه چون زبان مردم در عرض زلیخا دراز شد و از هر جانبى در ملامت بر روى او باز شد آهنگرى را بخواند و گفت بند گران بساز و سلسله محكم ترتیب كن تا بر دست و پاى این غلام عبرى نهم و روزى چندش در زندان گوشمال دهم آهنگر را كه نظر بر دست و پاى یوسف افتاد گفت اى زلیخا! او خردست طاقت بند گران ندارد و زلیخا بانگ برو زد كه تو برو رحم مى‏كنى و بر زندانیان رحم نیست آهنگر بند و زنجیر ترتیب داد و بر دست و پاى یوسف نهاد زلیخا فرمود: كه او را با بند و سلسله بر ستورى نشانند و در بازار مصر بگردانند و منادى كنند كه هر كه در حرم عزیز خیانت كند سزاى او اینست و خود جامه مجهول پوشیده بیامد و بر سر راه او بایستاد تا چه خواهد گفت پس یوسف را بر مركب سوار كردند و دست بر گردن بسته و بند گران بر پاى نهادند یوسف بنالید كه الهى تو از سرّ حالم آگاهى از غم پدر بنالم و فغانم و از جفاى برادران در غربت سرگردانم و به سر و پا گرفتار بند و زندان جز استغاثه به حضرت تو هیچ چاره دیگر نمى‏دانم‏

بزرگوار خدایا اسیر و حیرانم
شكسته حال و دل آزرده و پریشانم

تو یار باش كه یارى ز كس نمى‏بینم
تو چاره ساز كه من چاره نمى‏دانم

به بارگاه تو آورده‏ام رخ امید
به فضل خویش كه نومید وامگردانم

جبرئیل آمد كه اى یوسف غم مخور كه بیاض علامت افتادگى است سلسله بند است و شیران را به گردن زیور است زنهار كه از تنگناى حبس اندیشه نكنى و از جفاى قید اندوه نخورى كه نزول در زوایاى سجن موجب طراوت ریاحین ریاض دولت خواهد بود چه گل احمر در تنگناى غنچه نكهت جان‏پرور كسب مى‏كند و مشك اذفر از به بستگى نافه شمامه عطرگستر مى‏باید.

تنگناى گوشه زندان تو را
مى‏فزاید رتبه عز و شرف

قیمت گوهر از آن باشد كه او
پرورش یابد به زندان صدف

اما اى یوسف زلیخا آمده است و بر رهگذر تو نشسته تا نظاره كند كه تو چگونه جزع خواهى كرد و كه را براى خود شفیع خواهى آورد زنهار اى یوسف تا روى خود ترش نكنى و گره بر ابرو نزنى و سر از پیش برندارى و به چپ و راست ننگرى خندان باش و تبسم‏كنان و خود را بر آن مدار كه تو را از گلستان به زندان مى‏برند تا من آن زندان را براى تو چنان كنم كه هزار گلستان به سلام آستانه زندان آیند

مخور غم كه چون جا به زندان كنى
ز روى خود آن را گلستان كنى

چون یوسف را از در سراى عزیز به جانب بازار بردند صدهزار زن و مرد به نظاره بیرون آمدند مردان سنگ بر سینه مى‏زدند زنان روى به ناخن مى‏خراشیدند خروش از اهل مصر برآمد یكى گفت مظلومست و بیچاره یكى گفت: محرومست و از وطن آواره یكى نعره مى‏زد كه آه از درد این غریب كنعانى یكى ناله میكرد كه دریغ از این اسیر زندانى آن فریاد مى‏كرد كه این چه بى‏رحمى و دل آزاریست یكى طعنه مى‏زد كه این چه بیداد و ستمكاریست گردنى كه دست حوران زیبا – روى براى حمایل او در حسرتست با طوق چكار دستى را كه گردن دلبران مشكین – موى در آرزوى آن مقید قید حیرتست ببند و زنجیر چه نسبت دارد هر كه را نظر بر جمال یوسف افتادى دیوان عشق او گشته دل از دست بدادى و به زبان حال بدین مقال ترنم كردى.

به زنجیر از چه مى‏بندى رقیب آن سرو دلجو را
مرا زنجیر مى‏باید كه من دیوانه‏ام او را

و چون یوسف برابر زلیخا رسید بر زبان منادى جارى شد كه هذا غلام كنعانى این غلامیست كنعانى عبرى زبان و العزیز علیه غضبان و عزیز مصر بر او خشمناك گشته و از دنبال آن جبرئیل باز آمد كه اى یوسف جواب منادى باز ده و بگوى هذا خیر من غضب الرحمن این خوارى بهتر است از غضب ربانى و معصیة الدیان و این غضب خوبتر است از نافرمانى سبحانى و دخول النیران و رسیدن به آتش سوزان و سرابیل القطران و پوشیدن جامه قطران تا ما به كمال قدرت آواز را به گوش زلیخا رسانیم و هیچكس از اهل مصر نشنوند حضرت یوسف جواب داد زلیخا شنید و بر خود پیچید و برخاست و به خانه باز آمد و پیغام فرستاد به امیر زندان كه این غلام را در جاى تنگ و تیره باز دار و آب و نان از او باز گیر یوسف را به زندان بردند و هفت سال در زندان بماند و شب و روز مى‏گریست تا به حدى كه زندانیان به تنگ آمدند و گفتند اى غلام به روز گریه میكن و به شب خاموش باش تا ما را آرامشى باشد یا شب مى‏گرى و روز بیارام تا ما را آسایشى باشد زلیخا را از این حال اخبار نمودند و فرمود: تا در زندان موضعى خالى كردند و دریچه‏اى به شارع عام ساختند و حكم كرد تا یوسف را در پیش آن روزنه بنشاندند تا به دیدن مردم مشغول شده گریه نكند و زندانیان را آرامى پدید آید قضا را روزنه بر شارع كنعان واقع شده بود چون شب شدى یوسف در پیش آن روزنه بنشستى و آغاز گریه كردى و هر بادى كه از طرف كنعان وزیدى به زبان حال از وى خبر یعقوب پرسیدى و هر نسیمى كه به طرف كنعان رفتى پیغام و درود فرستادى.

بیا نظاره كن اى باد حال زار مرا
ز حال زار خبردار ساز یار مرا

شبى نشسته بود دیده به راه انتظار نهاده ناگاه شبحى در راه پدید آمد و آنچنان بود كه اعرابى بر شتر سوار مى‏خواست كه به راه بادیه رود شتر از راه سر مى‏كشید و به طرف زندان مى‏رفت اعرابى او را مى‏زد و مهار او بر مى‏پیچید و او تمكین نمى‏كرد القصه اعرابى به تنگ آمد و پیاده شد و شتر زمام ازو در كشیده به سوى دیوار زندان رفت و در پیش زندان روزنه‏اى كه یوسف آنجا بود بایستاد و به زبان فصیح بر یوسف سلام كرد و گفت اى سمن چمن خوبى و اى گل گلشن یعقوبى از كنعان به مصر آمده بودم و حالا از مصر به كنعان مى‏روم بدان پیر محنت‏زده هیچ پیغامى دارى و براى پدر فراق دیده الم كشیده هیچ خبرى مى‏فرستى یوسف چون نام پدر و كنعان شنید خروش فریاد برداشته زار زار بگریست.

باز باد صبح بوى گلستان مى‏آورد
عندلیبان قفس را در فغان مى‏آورد

ناگاه اعرابى از پى شتر برسید با عصاى كشیده خواست تا بر شتر زند زمین او را بگرفت تا نیمه ساق اعرابى فرو ماند یوسف علیه‏السلام آواز داد كه یا اخاالعرب زمانى باش تا با تو سخن گویم اعرابى گفت من ایستاده‏ام و زمین خود مرا نمى‏گذارد و تو چه مى‏پرسى یوسف گفت من این تجى از كجا مى‏آیى گفت: از كنعان یوسف گفت: شتر تو در كدام چراگاه مى‏بود گفت: در مراعى آل‏یعقوب علیه‏السلام چریده و آب از چشمه‏سار كنعان چشیده یوسف فرمود: كه در زمین كنعان هیچ درختى دانى كه آن را دوازده شاخ بود یكى از آن شاخه‏ها گسسته شد و اكنون چند سال است تا هیچ آن درخت در فراق شاخ خود مى‏نالد و اصل آن شجر در آرزوى فرع خود روزگار مى‏گذراند اعرابى گفت این كه تو مى‏گویى صورت حال یعقوب علیه‏السلام پیغمبر است كه او دوازده پسر داشت یكى از آن دوازده غائب شد و او مدتیست كه در فراق او مى‏گرید و بر سر چهار راهى خانه ساخته و بیت الاحزان نام نهاده كه هر كه از آن راه‏ها مى‏گذرد از حال گمگشته خود مى‏پرسد و هیچكس از نام و نشان او خبر نمى‏دهد.

ز یار گمشده خود نشان نمى‏یابم
دلم بشد ز كف و دلستان نمى‏یابم
مرا جهان به چه كار آید اى مسلمانان
چو آنچه مى‏طلبم در جهان نمى‏یابم

یوسف را استماع این خبر درد بر درد افزود و گفت: اى اعرابى از اینجا عزم كجا دارى گفت: به كنعان روم یوسف علیه‏السلام فرمود: كه در این معامله چند سود طمع دارى گفت: صد درم یوسف گفت: یاقوتى به تو دهم كه بیست هزار دینار مى‏ارزد هم از اینجا باز گرد و به كنعان رو و بگو اى پیغمبر خدا من رسولم از غریبان و مهجوران و زندانیان در آن وقت كه دردت به نهایت رسیده باشد و سوز فراق به نهایت انجامیده دست تضرع به حضرت بى‏نیاز بردار و ما را به دعا یاد آر و چنان كه ما از تو فراموش نكرده‏ایم تو نیز ما را فراموش مكن اعرابى گفت: چه نام دارى؟ گفت: مرا دستورى نام گفتن نیست اما در روى من نگاه كن و صفت و حیله من بر ورق دل ثبت نماى و حرف از صفت روى و موى من بر صفحه خاطر رقم زن و از این علامت آن پیر صاحب كرامت را خبر نماى و اگر از خالى كه بر رخساره راست داشته‏ام پرسید بگو آن مظلوم محروم گفت: آن نقطه بر رهگذر آب دیده افتاده بود از بسكه در فراق تو – خون جگرم ز دیده بر رخ پالود – آن خال محو شد – حال من این است و خواهد بود و دائم اینچنین – اى اعرابى سلام این غریب و پیغام این اسیر بدان پیر برسان تو را از شادى كه به دل او رسد بركت بسیار خواهد بود اى اعرابى چون به محنت‏كده یعقوب برسى چندان صبر كن كه پاسى از شب بگذرد و غوغاى هنگامه دنیا فرونشیند و نفس حیوانى رخت حواس از بساط استیناس برچیند و یعقوب از ورود خود فارغ گردد تو به در كلبه او رو و بگوى السلام علیك ایها المغموم سلام بر تو باد اى خورنده غمهاى دمادم من الغریب المهموم از غریب مبتلا به انواع هم و غم و هم بگو آن مظلوم مى‏گوید كه تا ز خدمت تو محروم مانده‏ام از گریه و ناله نیاسوده‏ام و تا جمال تو را نبینم بر بساط راحت و فراش آسایش و فراغت ننشینم اى اعرابى بیا و این یاقوت قیمتى از من بستان و از یعقوب هر دعایى كه خواهى در خواه كه دعاى آن پیر مستمند بر درگاه خداوند مستجابست اعرافى گفت: اى جوان چگونه نزد تو آیم كه مرا زمین گرفته است یوسف گفت: كه اندیشه زدن شتر از دل بیرون كن تا زمین تو را رها كند و این شتر را مرنجان كه او مرا از حال آن مكروب بیت الاحزان خبر داد و مرا از آن بى‏خبر گردانید.

گفتم خبر تو پرسم از باد صبا
تا بوى تو بود بى‏خبر كرد مرا

اعرابى گفت از شتر درگذرانیدم پایش از زمین برآمد نزد یوسف دوید و هم از شعاع رویش نشان‏ها كه مى‏بایست همه بدید و یاقوت از دست مباركش فرا گرفته راه كنعان بر گرفت یوسف از عقب اعرابى مى‏نگریست و زار زار مى‏گریست و مى‏گفت یا لیت راحیل لم تلدنى كاشكى راحیل مرا نزادى تا دل من در ورطه چنین غمى نیفتادى.

چون بى تو خواست بود همه عمر كاشكى
هرگز نبودمى وز مادر نزادمى

پس اعرابى به كنعان آمد و صبر كرد تا مقدارى از شب بگذشت به در بیت الاحزان آمد و گفت السلام علیك یا نبى الله یعقوب را از آن ندا راحتى به دل رسید و از خانه بیرون آمد و گفت: و علیك السلام یا عبدالله چه كسى و از كجا مى‏آیى؟ گفت: پیغامى آورده‏ام.

مرحبا قاصد فرح پى فرخنده پیام
خیر مقدم چه بر یار كجا راه كدام

گفت: رسول كیستى و پیام كه دارى؟ گفت: من رسول غریبانم و پیك مهجورانم و قاصد زندانیانم از زمین مصر مى‏آیم و تمام قصه باز گفت یعقوب چون آن حكایت استماع نمود فریاد بر آورد كه اگر تو رسول غریبانى من نیز در فراق غریبانم و اگر تو سفیر مهجورانى من نیز سوخته آتش هجرانم و اگر تو فرستاده زندانیانى من نیز ساكن بیت الاحزانم اى اعرابى مژده‏اى دادى كه از آن بوى وصال به مشام مى‏رسد و خبرى آوردى كه بدان گره حسرت از دل مى‏گشاید به مژدگانى چه مى‏خواهى گفت: یا نبى الله آن چه مقصود بود ازو یافته‏ام از تو توقع دعایى دارم یعقوب گفت: الهى سكرات مرگ برین بنده آسان گردان اشتر اعرابى به فریاد آمد كه سبب این پیغام من بوده‏ام و اعرابى را به در زندان من راه نموده‏ام و در گذاردن این رسالت مرا نیز شركتى هست طمع دعا مى‏دارم یعقوب فرمود: كه الهى این شتر را ناقه‏اى ساز از ناقه‏هاى بهشت اعرابى گفت: اى برگزیده خدا آن غریب زندانى را نیز دعا گوى گفت: اللهم اطلق عنه خدایا او را از آن بند خلاصى ده و اوصله باقار به و او را به خویشان پیوستگى كرامت فرماى اى عزیز پیوستن به خویشان پیرایه راحتست و جدا ماندن از ایشان سرمایه حسرت یكى در حال شهید كربلا نظر كن كه یك یك از اقربا و دوستانش در نظر شریف وى شربت شهادت چشیدند و رشته صحبت به تیغ مفارقت مى‏بریدند تا وقتى كه آن حضرت غریب و تنها در میدان كرب و بلا بماند از هر طرف نگاه مى‏كرد نه یارى میدید و نه دلدارى نه مونسى مى‏یافت و نه غمگسارى از یاران ارجمند و برادران دلبند و خویشان مهربان و فرزندان دلستان یاد مى‏كرد و آه سوزناك از سینه گرم بر مى‏آورد و بر رفتن دوستان و عزیزان و تنها ماندن خود حسرت مى‏خورد.

هزار حیف كه یاران همنشین رفتند
دریغ از آن كه حریفان نازنین رفتند

به باغ عمر شكفتند چند روز چو گل
وزین چمن بدرونهاى آتشین رفتند

زهى سعادت صاحبدلان كه باغم و درد
بزیستند و چو رفتند هم برین رفتند

آورده‏اند كه چون امام حسین تنها بماند مناجات كرد.

الهى صرت مهموما فریدا
قتیل الطاف مغموما وحیدا

خدایا مانده‏ام تنها و سرگردان به كار خود
به حسرت كشته گشته دور از یار و دیار خود

اهل بیت رسالت و معظمات حجرات طهارت و جلالت چون سخن امام شنیدند و تنهایى و بى‏كسى و غریبى و حیرانى او را بدیدند دود محنت از دل‏هاى ایشان برآمد و آتش غم در جان آن پاكیزان افتاد دختر امام حسین علیه‏السلام چهره به خون دل مى‏آلود كه وا ابتاه و خواهرش جامه حیرت به دست حسرت چاك مى‏زد كه وا اخاه حرم محترمش مى‏نالید كه دریغا گل رخسار گلبن گلشن ولایت از شاخسار حیات فرو خواهد ریخت فرزند دلبندش زین العابدین علیه‏السلام مى‏زارید كه افسوس كه دست روزگار غدار غبار یتیمى بر فرق من خواهد ریخت و زمانه جفاپیشه را با وجود جبارى بر حال آن مظلومان رحم مى‏آمد و جهان سخت دل را با آن همه بى‏رحمى بر آن محرومان دل مى‏سوخت فلك به زبان حسرت مى‏گفت:

وا حسرتا كه رشته دولت گسسته شد
پشت امل ز بار مصیبت شكسته شد

زمین از روى نیاز ناله مى‏كرد:

غوغا نگر كه دهر ستمكار مى‏كند
بیداد بین كه عالم غدار مى‏كند

امام حسین علیه‏السلام اهل بیت را تسلى مى‏داد و امر به صبر مى‏فرمود: كه كلید در نجاتست.

اى كه هستى از حوادث در حرج
صبر كن الصبر مفتاح الفرج

اما سرگردانى موسى كلیم و گریختن او از فرعون لئیم و آزارها دیدن از قوم خویش و شنیدن سخنان ناملایم از كم و بیش اشتهارى تمام دارد و فرار امام حسین علیه‏السلام از جفاى حكام شام و مهجور ماندن از زیارت جد بزرگوار خود علیه‏السلام و سرگردانى در صحراى كربلا و مبتلا شدن از بى‏وفایى امت به انواع كرب و بلا در محل خود از این كتاب رقم تحریر و سمت تسطیر خواهد یافت هر سخن وقتى و هر نكته مكانى دارد.