جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
… راست ميگفتي؛ «ياد دفاع مقدس، خود دفاعي مقدس است»
.. و زمزمههاي روشن تو!
… راست ميگفتي؛ «ياد دفاع مقدس، خود دفاعي مقدس است»
ميداني! آن زمان که تو، عزيزترينِ زندگيام را بدرقه ميدان مبارزه ميکردم و چشم در چشمت براي آخرين بار غزل خداحافظي را ميخواندم، نميدانستم خون تو و هزاران تن ديگر مثل تو چهها که نميکند.
باورم نبود که فقط نَفَس، مسيحايي نيست؛ بلکه خون هم ميتواند زنده کند. که خون نيز احياگر است. امّا قرار نبود که در گذر زمان، آنهم نه چندان طولاني، فراموش شوي که نقش مسيحايي ايثار و جوانمرديات در نظرها کمرنگ شود و يا حتي ديده نشود.
قرار نبود بگويند «رفت که رفت!». رسمش اين نبود که هرگاه ياد تو ميکنم، يک مشت نگاه تلخ و غريبه و تعجبآلود نثارم شود… که من شکسته و خسته از تويي که دوستت داشتم و دارم؛ برايشان بگويم و از تو که نه، از ياد تو که هر روز بيشتر و بيشتر خاموش ميشود دفاع کنم.
ميداني! دلم براي حرفهايت تنگ شده. براي آن لبخندهاي آسماني که با لحن نمکين کلامت آميخته بود. هميشه ميگفتي ميروي تا از دينت، آرمانها و عقايدت، از خاک وطنت دفاع کني. ميروي تا خونت باعث بالندگي شود. ميگفتي که هر زمان که دلتنگت ميشوم، ردّ صدايت را از بلنداي مأذنههايي که به برکت جانفشانيات هنوز صداي «اَشهَدُ اَنَّ عَلياً وَليالله»، از آن به گوش ميرسد؛ دنبال کنم.
ميداني! در ميان اين همه هجمه، گاهي دلم ميخواهد سکوت کنم و حرفي نزنم. چيزي نگويم و خاموش باشم و ياد تو و امثال تو را براي دل خودم نگه دارم… ميگويم بگذار اينها که شماتت ميکنند، در جهل خود بمانند و گمان کنند که حقيقت همان است که خود ميگويند اما… راستش را بخواهي، اين روزها که تلاطم درياي خون بحرين و لبنان و فلسطين و يمن و… را ميبينم؛ خاطره زخمهاي نشسته بر پيکرت رهايم نميکند و غروب لبخندهاي شيرينت از نظر گريانم محو نميشود.
انگار تو دوباره برايم زنده شدي. انگار همه عالم دست به دست هم داده که به من نشان دهد که آرمانهاي تو، امروز از حلقوم آنها، فرياد ميشود. زمزمههاي روشن تو است که بيشتر از قبل در درونم ميپيچد… راست ميگفتي؛ «ياد دفاع مقدس، خود دفاعي مقدس است»…
یالثارات
[ad_2]




