راستش را به ما نگفتند…..

راستش را به ما نگفتند یا لا اقل همه راست را به ما نگفتند.گفتند تو بیایی خون به پا

می کنی .جوی خون راه می اندازی واز کشته پشته میسازی.ما را از ظهور تو ترساندند

درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند وتنها از درد زادن بگویند.

ما از همان کودکی تو را دوست داشتیم با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم

و با همه وجودمان بی تاب امدنت بودیم. عشق تو با سرنوشت ما عجین شده بود

و امدنت طبیعی ترین و شیرینترین نیازمان بود.

اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی میشود جهان وقتی تو بیایی…….

همه پیش از انکه نگاه مهر گستر ودستهای عاطفه تو را توصیف کنند شمشیر تو را

نشانمان دادند. اری

کسی به ما نگفت که ان ساحل امید که در این دریای خون نشسته است چگونه ساحلی است؟

کسی به ما نگفت وقتی تو بیایی پرندگان در اشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریا شادمان میشوند و چشمه ساران می جوشند

وزمین چند برابر محصول خویش را عرضه می کند…..

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی دلهای بندگان را اکنده از عبادت واطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گستراند وخدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند

و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد وطوق ذلت را از گردن خلایق بر

میدارد …….

امید که بیایی!

(سید مهدی شجاعی)