جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
رازى عجيب در آفرينش و نسب محمّد صلى الله عليه و آله
رازى عجيب در آفرينش و نسب محمّد صلى الله عليه و آلهمنابع مقاله:کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد دومنوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریانابن بابويه ملقّب به شيخ صدوق كه از نظر شخصيّت و معنويّت و موثّق بودن در ميان بزرگان شيعه كم نظير است، به سند خود از امام صادق عليه السلام، از حضرت امير المؤمنين عليه السلام نقل مى كند:
حقّ سبحانه و تعالى نور مقدّس پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را خلق فرمود پيش از آن كه آسمانها و زمين و عرش و كرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را بيافريند و قبل از اين كه احدى از انبيا را اراده آفرينش كند به چهار صد و بيست و چهار هزار سال و به آن نور، دوازده حجاب خلق نمود:
1- حجاب قدرت 2- حجاب عظمت 3- حجاب منّت 4- حجاب رحمت 5- حجاب سعادت 6- حجاب كرامت 7- حجاب منزلت 8- حجاب هدايت 9- حجاب نبوّت 10- حجاب رفعت 11- حجاب هيبت 12- حجاب شفاعت.
پس آن نور مقدّس را در حجاب قدرت، دوازده هزار سال جاى داد و او مىگفت:
سُبْحانَ رَبِّىَ الْأعْلى.
منزّه است خداوند بلند مرتبهام.
و در حجاب عظمت، يازده هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ عالِمِ السِّرِّ.
منزّه است خداوند كه داناى غيب و پنهان است.
و در حجاب منّت ده، هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ مَنْ هُوَ قائِمٌ لا يَلْهُو.
منزّه است خداوندى كه تمام مخلوقات قائم به وجود اوست و فراموشى ندارد.
و در حجاب رحمت، نه هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ الرَّفيعِ الْأعْلى.
منزّه است خداوند عالىمرتبه و بلند مرتبه.
و در حجاب سعادت، هشت هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ مَنْ هُوَ دائِمٌ لا يَسْهُو.
منزّه است خداوند بىپايان كه سهو نمىكند.
و در حجاب كرامت، هفت هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ مَنْ هُوَ غَنِىٌّ لا يَفْتَقِرُ.
منزّه است خداوند غنى كه محتاج نمىگردد.
و در حجاب منزلت، شش هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ الْعَليمِ الْكَريمِ.
منزّه است خداوند دانا و بخشنده.
و در حجاب هدايت، پنج هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ ذِى الْعَرْشِ الْعَظيمِ.
منزّه است صاحب عرشِ عظيم.
و در حجاب نبوّت، چهار هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا يَصِفُونَ.
منزّه است پروردگار عزيز از اينكه وصف شود.
و در حجاب رفعت، سه هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ ذِى الْمُلْكِ وَالْمَلَكُوتِ.
منزّه است صاحب ملك و ملكوت.
و در حجاب هيبت، دو هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ اللَّهِ وَبِحَمْدِهِ.
منزّه است خداوند و به كمك او حمد مىكنم او را.
و در حجاب شفاعت، هزار سال و مىگفت:
سُبْحانَ رَبّىَ الْعَظيمِ وَبِحَمْدِهِ.
منزّه است خداوند بزرگ و به كمك او حمد مىكنم او را.
پس نام مقدّس آن حضرت را بر لوح ظاهر گردانيد و آن نام مبارك چهار هزار سال بر لوح مىدرخشيد، پس اسم اطهر آن جناب را بر عرش ظاهر گردانيد و هفت هزار سال در آن جا نور مىبخشيد، همچنين در احوال رفعت و جلال مىگرديد تا آن كه حق تعالى آن نور را در صلب آدم جاى داد. «1» از آدم در شيث و از شيث در انوش و از انوش در قينان و از قينان در مهلائيل و از او در اليارذ و از وى در اخنوخ و از او در متوشلح و از وى در ملك و از او در نوح نبى و از وى در سام و از سام در ارفخشد و از او در شالح و از وى در عابر و از او در فالغ و از وى در ارغو و از ارغو در شروغ و از شروغ در ناخور و از او در تارخ و از وى در ابراهيم خليل اللَّه و از ابراهيم در اسماعيل و از اسماعيل درقيذار و از وى در حمل و از او در نبت و از وى در سلامان و از او در هميسع و از او در اليسع و از وى در ادد و از او در ادّ و از وى در عدنان و از عدنان در معد و از معد در نزار و از او در مُضَر و از وى در الياس و از او در مدركه و از مدركه در خزيمه و از خزيمه در كنانه و از وى در نضر و از او در مالك و از او در فهر و از وى در غالب، و از غالب در لُؤَى و از لُؤَى در مُرَّة و از وى در كِلاب و از او در قُصَىّ و از وى در عبد مناف و از عبد مناف در هاشم و از هاشم سيّد قريش در عبدالمطّلب و از عبدالمطّلب در عبداللَّه؛ كه به فرموده خودش تمام پدران و مادرانى كه در حسب و نسبش قرار داشتند موحّد و خدا پرست و مؤمن و متّقى و بعضى چون ابراهيم و اسماعيل و نوح از انبياى الهى بودند.
أشْهَدُ أنَّك كُنْتَ نُوراً فِى الْأصْلابِ الشّامِخَةِ وَالْأرْحامِ الْمُطَهَّرَةِ. «2»
گواهى مى دهم كه تو در صلبهاى بلند مرتبه و رحمهاى پاك، نورى بودى.
كه صلب شامخ و رحم مطهّره با بىدينى و بتپرستى و انكار حقّ و حقيقت به هيچ عنوان نمىسازد و آنان كه بعضى از پدران رسول الهى را به دور از دين و ديندارى مى دانند يا جاهل به حقايقند يا مغرض حقوق بگير!!عبدالمطّلب جد پيامبر صلى الله عليه و آله
عمروالعلا كه مردى بذول و بزرگ و متشخّص بود، پس از عبد مناف به سيادت خاندان قريش رسيد و چون مهمان بسيار مىپذيرفت و شتر بسيار به خاطر پذيرايى از مهمان نحر مىكرد و با اين ترتيب قهراً بر سفره مهمانىاش استخوان بسيار شكسته مىشد به «هاشم» لقب يافت. و چون از اين جهان به جهان ديگر رخت بر بست مقام سيادت قريش و حفظ خانه كعبه و سقايت حاجّ به رشيدترين فرزندانش كه به عبدالمطّلب معروف شده بود رسيد.
عبدالمطّلب در ميان قريش شخصيّت و عنوان بسيار درخشانى به دست آورد تا آن جا كه با هيچ يك از گذشتگان خود طرف مقايسه و نسبت نبود.افتخارات عبدالمطّلب
«از افتخارات عبدالمطّلب موارد زير را مىتوان ياد كرد:
1- وصى و جانشين پدرى همچون هاشم بود و مىتوانست مفاخر و مكارم او را در ميان عرب حفظ كند، توانست مهمانخانه عمومى وى را نگاه بدارد و از مهمانان پدرش كه به شمار نمىآمدند پذيرايى كند و حتّى بر سنّت سنيّه پدرش به مرغان هوا و جانوران بيابان از سفره عام خويش بهرهها برساند.
عادت هاشم اين بود كه همه روزه شترى نحر مىكرد و بر روى كوههاى مكّه مىگذاشت تا وحش و طيور از اين نعمت بهرهمند شوند. عبدالمطّلب هم اين روش را تا زنده بود از دست نداد.
2- عبدالمطّلب درنتيجه كند و كاوى كه خود و پسر بزرگش حارث در مكّه به عمل آورد، چاه زمزم را از نو باز يافت و آب سرشارش را پس از سالها پنهانى آشكار ساخت تا مردم مكّه و طوايفى كه به خاطر زيارت كعبه از دور و نزديك به مكّه مىآيند تشنه نمانند و طلاهايى را كه در اين كند و كاو به دست آورده بود همه را يكجا، به خانه كعبه هديه كرد.
3- عبدالمطّلب علاوه بر اين همه مفاخر و مآثر، به خدمت پر افتخارى نايل آمد كه نه تنها افتخارات درخشان خويش، شايد هر چه در جهان مباهات و فخريه است همه را تحت الشّعاع قرار داد و آن مقام خدمتگزارى نسبت به سيّد البشر و الشّفيع المشفّع فى المحشر محمّد بن عبداللَّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله است.
فرزندش تازه عروسى كرده بود كه به قصد تجارت از مكّه روى به يثرب نهاد و در شهر يثرب در جوانى زندگانى را بدرود گفت.
در اين هنگام همسر جوانش آمنه بنت وهب حامله بود و اين حمل همان امانت مقدّس بود و همان نور الهى كه مقدّر بود ظلمتكده جهان را روشن سازد.
آمنه آن عروس دور از شوهر و دور از مزار همسر، فرزندش را به دنيا آورد و مقام پدرى و خدمتگزارى رسول اكرم صلى الله عليه و آله به عهده عبدالمطّلب كه جدّ گرانمايهاش بود افتاد، عبدالمطّلب تا زنده بود نواده نازنينش را همچون جان شيرين به آغوش داشت و به هنگام وفات هم جز نام محمّد نامى به زبان نمىآورد و جز سفارش و وصيّت در حق محمّد صلى الله عليه و آله وصيّتى به فرزندانش نكرد!!
4- مردم مكّه خواه قريش و خواه ثقيف و هوازن و خواه بطون ديگر از اعراب، بيشتر بت پرست بودند، احياناً در ميانشان مسيحى و يهودى هم ديده مىشد، تنها خاندان هاشم به ويژه عبدالمطّلب بود كه به دين ابراهيم خليل مىزيست، عقيدهاش توحيد و عبادتش اطاعت در راه پروردگار يكتا و يگانه بود و اين خود افتخار عظيمى است؛ زيرا خدا پرستيدن در ميان خداپرستان چيزى و خداپرستيدن در ميان بت پرستان چيزى ديگر است.» «3»عبدالمطّلب و حمله ابرهه
آرى، از مناقب و مفاخر عبدالمطّلب ايمان كامل او به پروردگار بزرگ بود تا آن جا كه وى را در عداد اوصيا بر شمردهاند. داستان حمله ابرهه پادشاه حبشه با فيل به مكّه، جهت ويران ساختن كعبه و بر خورد مؤمنانه عبدالمطّلب با وى، شاهد صدق گفتار ماست.
عبدالمطّلب بدون آن كه از اين حادثه كمترين هراسى به خود راه دهد و بى آن كه در برابر عظمت و شوكت ظاهرى ابرهه خود را ببازد و از او تقاضاى بازگشت كند، تنها از او مىخواهد كه شتران به غارت رفته او را به وى باز گرداند و حفظ خانه خدا را به قدرت لايزال الهى احاله مىكند. سرانجام مسأله همان طور كه عبدالمطّلب پيش بينى كرده بود از كار در آمده و ابرهه با سپاهيانش به وسيله دستهاى از پرندگان كه لشكر الهى را تشكيل مىدادند به عذاب دنيا گرفتار آمده و همگى به هلاكت مى رسند.
از سخنان اوست:
ظالم از دنيا نمىرود تا انتقام خود را پس دهد. از پس اين سرا، سراى ديگرى است كه نيكوكار و بد كار جزاى عمل خود را دريافت مىدارند. اگر ظالم در اين دنيا به عقوبت نرسد، در آخرت براى او مهيّاست.
عرفاى بزرگ در باب روح و عالم ارواح و مراتب آن مىگويند:
«بدان كه روح جوهرى بسيط است، مكمّل و محرّك جسم است در مرتبه نباتْ بالطبع و در مرتبه حيوانْ بالاختيار و در مرتبه انسانْ بالعقل. به عبارتى ديگر روحْ، جوهرى لطيف است و قابل تجزّى و تقسيم نيست و از عالم امر است، بلكه خودِ عالمِ امر است، جسمْ جوهر كثيف است و قابل تجزّى و تقسيم است و از عالم خلق است، بلكه خودِ عالم خلق است.
چون معنى روح را دانستى اكنون مراتب عالم ارواح را بدان:
چون خداى تعالى و تقدّس خواست كه عالم ارواح را بيافريند به آن زبده نورانى نظر كرد، آن زبده بگداخت و به جوش آمد، از زبده و خلاصه آن زبده روح خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله بيافريد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح اولواالعزم بيافريد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح رسل بيافريد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح انبياء بيافريد و از خلاصه آن باقى ارواح اوليا بيافريد و از خلاصه آن باقى ارواح عارفان و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح زهّاد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح عبّاد بيافريد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح مؤمنان بيافريد و از زبده و خلاصه آن باقى ارواح بد دينان بيافريد و از آن پس ارواح كافران و از آن پس ارواح حيوانات و از آن پس ارواح نباتات بيافريد.» «4»محمّد آن كه گفتش ايزد پاكنبودى خلقت افلاك، لَوْلاكهنوز آدم درون آب و گل بودكه او مبعوث حق از جان و دل بوداگر چه چون بشر جلوه گر آمدملائك را سراسر رهبر آمدبه صورت چون بشر معنى ملك بودنه بلكه علّتِ بودِ فلك بودكسى كورا بشر دانست يا گفتخطا كرد و خطا ديد و خطا گفتپي نوشت ها:
____________________________
(1)- الخصال، شيخ صدوق: 2/ 481، حديث 55؛ معانى الأخبار: 306- 307؛ حيات القلوب: 2/ 3.
(2)- الاقبال: 607؛ بحار الأنوار: 97/ 187، باب 3.
(3)- نخستين معصوم: 17.
(4)- زبدة الحقايق: 50.پايگاه عرفان
[ad_2]




